بــــى‏خبر از همه عالم شوم؛ امّا نشدم

رنگ رخساره نبینی و ندانی ز نهان
چه کنم جز که بگویم سخن عشق عیان

نامه در دست نسیم است لب پنجره آی
منتظر باش که هر آن برسد نامه‌رسان!

باز سرمست و غزلخوان شود آن باد سحر
چون که شد بر سر آن سفره گیسو مهمان

باغ را باد خبر کرد از آن مهمانی
عن‌قریب است که در رقص درآید بستان!

کرده‌ام آنچه که در مذهب ابراهیمی‌ست
برده‌ام عقل به قربانگه عشقش قربان

صبح عید است و نهان از نظر خفته‌دلان
بوسه‌ها بر رخ هر برگ نشاند باران

بار دیگر رسدم جامه سبزی ز بهار
برکنم، برکنم این رخت که پوشانده خزان

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 1:57 | لینک  | 


http://www.irnamaz-in.com/TEXT/NAMAZHAY%20MOSTAHBE/64.html
نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 1:18 | لینک  | 

عاشقی را شرط تنها ناله و فرياد نيست
تا کسی از جان شيرين نگذرد فرهادنيست
تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق
نيم رسوا اندر فن خود استاد نيست


 

از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست که ازخانه گريزد
من از دل و دل ازمن ديوانه گريزان
ديوانه نديدم که ز ديوانه گريزد

 


 

بادرد بساز چــون دوای درد تــو مـنــم
درکس مـنــگر که آشـنـای تــو مــنــم
گر بر سر کوی عشق ما کشته شوی
شکرانه بــده که خـــون بـهای تـو منم

 


 

مشنوای دوست که غیرازتو مرا یاری هست
یا شـب و روز بــجـز فــکـر تــو ام کاری است
گـر بگــویــم که مــرا با تو سر و کاری نیست
در و دیــــوار گــواهـی بـدهـنـد کـاری هست

 


 

شمعدانی به دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت ای عاشق بيچاره فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد تو نيز خاموش شوی

 


 

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ي من
آنچه البته به جايي نرسد فرياد است

 


 

تن آدمی شريفست به جان آدميت
نه همين لباس زيباست نشان آدميت
اگرآدمی به چشمست ودهان وگوش وبينی
چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت

 


 


آن یکی خر داشت پالانش نبود
یافت پالان گرگ خر را در ربود
کوزه بودش آب می نامد بدست
آب چون یافت خود کوزه شکست

 


 

عاشـقی پـیـداست از زاری دل
نیـست بیـماری چـو بیـماری دل
علـت عاشق ز علتـها جـداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست

 


 

باز شب آمد و شد اول بيداريها
من و سودای دل و فکر گرفتاريها
در ميان دوعدم اين دو قدم راچه بود
که کشيديم در اين مرحله بس خواريها

 


 

باز شب آمد بدن ها خسته شد
خستگان خفتند و درها بسته شد
جز در رحمت كه هرگز بسته نيست
عشق اگر باشد كسي دل خسته نيست

 


 

من از بيگانگان هرگز ننالم
كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد

 


 

دشمن مـارا سعـادت یار باد
از جهان و ز عمر برخوردار باد
هرکه خـاری مینهد در راه ما
خــار مــا در راه او گلــزار بـاد

 


 

بشنو اين نكته كه خود را زغم آزاده كني
خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني
آخر الامر گل كوزه گران خواهي شد
حاليا فكر سبو كن كه پرواز باده كني

 


 

روزي كه به عالم نه زمين و نه سما بود
نه گنبد گردنده ي گردون سر پا بود
آنروز علي بود نگوئيد كه چرا بود
چون ذات علي آينه ي ذات خدا بود
آن آينه چرخيد و جهان گشت مصور
تابيد به خورشيد و فلك گشت منور

 


 

استادي جبريل امين را تو نمودي
بر خيل ملائك تو در عرش گشودي
بر قدرت اسلام به عالم تو فزودي
چون پيشرو مذهب اسلام تو بودي
از قدرت شمشير تو قرآن خدا ماند
فرمان خدا تا به ابد در همه جا ماند

 


 

پيغمبر اكرم ز زمين چون به سما رفت
بي شبهه و بي ريب به ديدار خدا رفت
من هيچ ندانم ز كجا تا به كجا رفت
آگاه نباشم كه چه ها ديد و چه ها رفت
دانيم كه او آمد و مهمان تو گرديد
محبوب خدا ريزه خور خوان تو گرديد

 


 

رفيقان بر سه نوعند گر بدانی
زبانی اند و نانی اند و جانی

به نانی نان بده از در برانش
مداراکن با رفيقان زبانی
وليکن رفيقان جانی را نگه ار
به پايش جان بده تا ميتوانی

 


 

يار آن بود که صبر کند بر جفای يار
ترک رضای خويش کند در رضای يار

 


 

یارب نظری بر من سرگردان کن
لطفی به من دلشده حیران کن
با من مـکن آنچه من سـزای آنـم
آنچه از کرم و لطف تو زیبد آن کن

 


 

 

 

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 0:11 | لینک  | 

همه روزه روزه بودن
همه شب نماز خواندن

همه ساله حج نمودن
سفر حجاز رفتن

ز مدينه تا به کعبه
سر و پا برهنه رفتن

دولب از برای لبيک
به وظيفه باز کردن

به مساجد و معابد
همه اعتکاف جستن

شب جمعه ها نخفتن
به خدا ذکر گفتن

به خدا که هيچ کدام را
آنقدر ثمر نباشد

که به روی نا اميدی
در بسته باز کردن

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 0:9 | لینک  | 

 

 

گر سيل عالم پر شود ، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبي را چه غم ، تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شكر افروخته ، با موج و بحر آموخته
زان سان كه ماهي را بود ، دريا و توفان جانفزا
اين باد اندر هر سري سوداي ديگر مي پزد
سوداي آن ساقي مرا ، باقي همه ان شما
اي عاشقان ، اي عاشقان امروز ماييم و شما
افتاده در غرقابه اي تا خود كه داند آشنا
ديروز مستان را به ره بربود آن ساقي كله
امروز مي بر مي دهد تا بركند از ما قبا
اي رشك ماه و مشتري ، با ما و پنهان چون پري
خوش خوش كشانت مي بري ، آخر نگويي تا كجا
هر جا روي تو با مني اي هر دو چشم و روشني
خواهي سوي مستيم كش ، خواهي ببر سوي فنا
عالم چو كوه طور دان ،‌ ما همچو موسي طالبان
هردم تجلي مي رسد برمي شكافد كوه را
يك پاره اخضر مي شود ، يك پاره عبهر مي شود
يك پاره گوهر مي شود ، يك پاره لعل و كهربا
اي طالب ديدار او بنگر در اين كهسار او
اي كوه چون مي خورده اي ما مست گشتيم از صدا
اي عاشقان ، اي عاشقان امروز ماييم و شما
افتاده در غرقابه اي تا خود كه داند آشنا

مولانا

گوش کنید با صدای حسام الدین سراج

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 15:54 | لینک  | 

سبکبالان خراميدند و رفتند
مرا بيچاره ناميدند و رفتند
سواران لحظه اي تمکين تکردند
ترحم بر من مسکين نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغانها کردند و برنگشتند
اسير و زخمي و بي دست و پا من
رفيقان اين چه سودا بود با من؟
رفيقان رسم همدردي کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردي کجا رفت؟
مرا اين پشت مگذاريد بي پا
گناهم چيست پايم بود در خواب
اگر دير آمدم مجروح بودم
اسير غبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبنديد
به ما بيچارگان زانسو نخنديد
رفيقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمي رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند اين نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟
مرا پايي به دست نردبان بود
مرا دستي به بام آسمان بود
شهيد تو بالا رفته اي من در زمينم
برادر رو سياهم شرمگينم
مرا اسب سپيدي بود روزي
شهادت را اميدي بود روزي
در اين اطراف گوش اي دل تو بودي
نگهبان بي شبي غافل تو بودي
بگو اسب سپيدم را که دزديد
اميدم را اميدم را که دزديد
مرا اسب چموشي بود روزي
شهادت مي فروشي بود روزي
شبي چون باد بر يالش خزيدم
به سوي خانه ساقي دويدم
چهل شب راه را بي وقفه راندم
چهل تصوير تا کينامه خواندم
ببين اي دل چقدر اين قصر زيباست
گمانم خانه ساقي همينجاست
دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستي سنگ شيون را به سر زد
اميدم مشت نوميدي به در کوفت
نگاهم قفل در ميخ غدر کوفت
چه در وضعي چه در فصل اقاقي
به روي عاشقان در بسته ساقي
بر اين در واي من قفلي لجوج است
بجوش اي اشک هنگام خروج است
در ميخانه را گيرم که بستند
کليدش را چرا يا رب شکستند؟
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدايا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند يا رب خسته باشد؟
در لطف تو تا کي بسته باشد؟
بيا باز امشب اي دل در بکوبيم
بيا اين بار محکمتر بکوبيم
مکوب اي دل به تلخي دست بر دست
در اين قصر بلور آخر کسي هست
بکوب اي دل که اين جا قصر نور است
بکوب اي دل مرا شرم حضور است
بکوب اي دل که غفار است يارم
من از کوبيدن در شرم دارم شرم دارم شرم دارم
بکوب اي دل که جاي شکو ضن نيست
مرا هرچند روي در زدن نيست
کريمان گر چه ستار العيوبند
گداياني که محبوبند خوبند
بکوب اي دل مشو نوميد از اين در
بکوب اي دل هزاران بار ديگر
دلا پيشآي تا داغت بگويم
بگو شب غصه اي شيرين بگويم
برون آيي اگر از حفرهء ناز
برويت ميگشايم سفرهء راز
نميدانم که بگويم يا نگويم
دلا بگذار تا حالا نگويم
ببخش اي خوب امشب نا توانم
خطا در رفته از دست زبانم
لطيفا رحمتا بر من ضعيفم
قويتر از من است امشب حريفم
شبي ترک محبت گفته بودم
ميان دره شب خفته بودم
نيم از ناله شيرين تهي بود
سرم بر خاک طاقت سر نمي سوخت
زبانم حرف با حرفي نميزد
سکوتم ظرف بر ظرفي نميزد
نگاهم خار در جايي نمي کوفت
به چشمم اشک غم پايي نمي کوفت
دلم در سينه قفلي بود محکم
کليدش بود در درياچه غم
اميدم گرد اميدي نميگشت
شبم دنبال خورشيدي نميگشت
حبيبم قاصدي از پي فرستاد
پيامي با بلوري مي فرستاد
که ميدانم تو را شرم حضور است
مشو نوميد اينجا قصر نور است
الا اي عاشق اندوهگينم
نميخواهم تو را غمگين ببينم
اگر آه تو از جنس نياز است
در باغ شهادت باز باز است
نميدانم که در سر اين چه سوداست
همين اندازه ميدانم که زيباست
خداوندا چه در ظرف اين چه در دست
که فولاد دلم را آب کردست
مرا اي دوست شرم بندگي کشت
چه لطف است اين مرا شرمندگي کشت

 

گوش کنید با صدای آهنگران

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 23:27 | لینک  | 

اگـــر روزی کســـی از مـــن بــپـرسد
که دیگر قصدت از این زندگی چیست

به او گویم که چون میترسم از مرگ
مــرا راهی به غیر از زنـدگی نیست
نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 20:7 | لینک  | 

در گلستاني هنگام خزان
رهگذر بود يكي تازه جوان
صورتش زيبا، قامت موزون
چهره اش غمزده از سوز درون
ديدگان دوخته بر جنگل و كوه
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
اين چنين لب به سخن باز نمود
گفت: آن دلبر بي مهر و وفا
دوش مي گفت به جمع رفقا
در فلان جشن به دامان چمن
هر كه خواهد كه برقصد با من
از برايم شده از دل سنگ
كند آماده گلي سرخ و قشنگ
چه كنم من؟ كه در اين دشت و دمن
 گل سرخي نبود واي به من!
در همانجا، به سر شاخه ي بيد
بلبلي حرف جوان را بشنيد
ديد بيچاره گرفتار غم است
سخت افسرده ز رنج و الم است
گفت: بايد دل او شاد كنم
روحش از قيد غم آزاد كنم
رفت تا باديه ها پيمايد
گل سرخي به كف آرد شايد
جست و جو كرد فراوان و چه سود؟
كه گل سرخ در آن فصل نبود
هيچ گل در همه گلزار نديد
جز يكي گلبن گلبرگ سفيد
 گفت: اي مونس جان، يار قشنگ!
گل سرخي ز تو خواهم خون رنگ
هرچه بايست، كنم تسليمت
بهترين نغمه كنم تقديمت
گفت: ( اي راحت جان ، اي بلبل
آنچناني كه تو مي خواهي گل
قيمتش سخت گران خواهد بود
راستش قيمت جان خواهد بود)
بلبلك كامده بود آن همه را
بود از محنت عاشق آگاه
گفت: برخيز كه جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد
گفت گل: سينه به خارم بفشار
تا خلد در دل پر خون تو خار
از دلت خون چو بر اين برگ چكيد
گل سرخي شود اين برگ سپيد
سرخ مانند شقايق گردد
لاله گون چون دل عاشق گردد
تا سحر نيز در اين شام دراز
نغمه اي ساز كن از آن آواز
شب هوا خوش همه جا مهتاب است
اين چنين آب و هوا ناياب است
بلبلك سينه ي خود كرد سپر
رفت سرمست در آغوش خطر
خاز آن گل همه تيز و خون ريز
رفت اندر دل او خاري تيز
سينه را داد بر آن خار فشار
خون دل كرد بر آن شاخ نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
مهر بود، آري، در آب و گلش
شذ سحر بلبل بي برگ و نواد
گر از درد نمي كرد صدا
جان به لب، سينه و دل چاك زده
بال و پر بر خس و خاشاك زده
گل به كف، در گل و خون غلط زنان
سوي مأ واي جوان گشت روان
عاشق زار در انديشه ي يار
بود تا صبح همانجا بيدار
بلبل افتاد به پايش جان داد
گل بدان سوخته ي حيران داد
هر كه مي ديد گمانش گل بود
پاره هاي جگر بلبل بود
سوخت بسيار از غم او
ساعتي داشت به جان ماتم و
بوسه اش داد و وداعي به نگاه
كرد و برداشت گل ، افتاد به راه
دلش آشفته بود از بيم و اميد
رفت تا بر در دلدار رسيد
بنمودش چو گل خشبو را
دخترك كرد ورنداز او را
قد و بالا ي جوان را نگريست
گفت: افسوس پزت عالي نيست
گرچه دم مي زني از مهر و وفا
جامه ات نيست ولي در خور ما
پشت پا بردل آن غم زده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد
طعنه ها بود به هر لبخندش
كرد پرپر گل و دور افكندش
واي از عاشقي و بخت سياه
آه از دست پري رويان آه

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 20:5 | لینک  | 

با چه كس راز دل زار خود ابراز كنم
نيست دل سفره كه نزد همه كس باز كنم ... "

" رازي كه نگفتيم و نگوييم به هيچكس
با دوست بگوييم كه او محرم راز است
نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 20:3 | لینک  | 

در طريقت پيش سالك هر چه آيد خير اوست
در صراط المستقيم اي دل كسي گمراه نيست

بر در ميخانه رفتن كار يك رنگان بود
خود فروشان را به كوي ميفروشان راه نيست

هر چه هست از قامت ناساز و بي اندام ماست
ور نه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست
نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 20:2 | لینک  | 


حکایت
زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او، تا ظنّ صلاحیّت در حقّ او زیادت کند.
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی/// کاین ره که تو میروی بترکستان است


چون بمقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت. گفت ای پدر: باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید.
گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.

ای هنرها گرفته بر کف دست///عیبها را گرفته زیر بغل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور///روز درماندگی بسیم دغل

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 20:2 | لینک  | 

چـون گـرسنه میشوی سگ میشوی
تــنـد و بــد پیــوند و بـد رگ میــشوی
چــون شدی تو سیـر مــرداری شـوی
بی خود و بی حس، چودیواری شوی
پس دمــی مــردار و دیگـر دم سگـی
چـون کنی در راه شیــران هـم تکـی



نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 19:57 | لینک  | 

ﺷﺎﻋﺮ اﯾﻦ ﻣﺜﻨﻮﯼ دﯾﻮاﻧﻪ ﻧﻴﺴﺖ

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 19:55 | لینک  | 

خاک درت بهشت من
مهر رخت سرشت من
عشق تو سرنوشت من
راحت من رضای تو
نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 19:52 | لینک  | 

در طواف شمع ميگفت اين سخن پروانه اي
سوختم از آشنايان اي خوشا بيگانه اي
بلبل از هجر گل و پروانه از سوداي شمع
هر كسي سوزد بنوعي در غم جانانه اي
گر اسير خط و خالي شد دلم عيبم مكن
مرغ جائي ميرود كانجاست آب و دانه اي
تا نفرمائي كه بي پروانه اي در راه عشق
شمع وش پيش تو سوزم گر دهي پروانه اي
پادشه را غرفه آبادان و دل خرم چه باك
گر گدائي جان دهد در گوشه ي ويرانه اي
كي غم بنياد ويران دارد آنكش خانه نيست
رو خبر گير اين معاني را ز صاحب خانه اي
عاقلانش باز زنجيري دگر بر پا نهند
روزي ار زنجير از هم بگسلد ديوانه اي
اين جنون تنها نه مجنون را مسلم شد بهار
باش كز ما هم فتد اندر جهان افسانه اي

دوسـت مشـمارآنکه در نعـمت زند
لاف يـاری و بـرادر خـوانـدگـی
دوست آن دانم که گيرد دست دوست
در پـريشان حـالی و درمـانـدگی

 

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چــون روز آمــد ، بـمـرد و بـیــمار زیسیـت

 

 

نظر کردن به درویـشان منافی بزرگی نـیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

 

 

در ره منزل ليلي كه هزاران خطر است
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 19:51 | لینک  | 

( بي همگان به سر شود ، بي تو به سر نمي شود )

بيا بريم پارك ارم ، جاي دگر نمي شود !

چشم  خمار و  مست تو ،  رستم و زال ،  شست تو

دست به روي دست تو ، بي تو به سر نمي شود

عشق خروش مي كند ، لامپ خموش مي كند

كيست كه گوش مي كند ؟ بي تو به سر نمي شود

همدم خوب و يار من ، دار من و ندار من

ارگ من و سه تار من ،  بي تو  به سر نمي شود

ميوه كال من تويي ، چيپس و بلال من تويي

ثروت و مال من تويي ، بي تو به سر نمي شود

بي همگان به سر شود ، بي تو به سر نمي شود

چونكه كسي به غير تو الاغ و خر نمي شود !

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 19:44 | لینک  | 

اما بیت اول:
این دهان بستی دهانی باز شد تا خورندهء لقمه‌های راز شد
هنگامیکه این دهانت را ببندی، دهان دیگری باز می‌کنی که لقمه‌هایش لقمه‌های راز است.
سطح اول: با خودداری از خوردن خوراک شکم و تحمل گرسنگی، راه جوشش چشمه‌ء معنوی درونت را باز می‌کنی. بطوریکه روح و روانت رفته‌رفته می‌تواند از غذای معنوی(لقمه‌های راز) تناول کند.
"اندرون از طعام خالی دار، تا در او نور معرفت بینی". همچنین بسیار اشاره شده است به سخن پیامبر (ص) که وجود انسان همچون نی‌ئی است که اگر درونش تهی شود، آنگاه صدایش در می‌آید. بطورکلی توصیه به خالی نگه داشتن شکم برای تزکیهء روان توصیه‌ای مفید است و انسانی که دائماً معده‌اش مملو از غذاست، کمتر لطافت روحی را حس می‌کند.
اما منظور از "لقمه‌های راز" چیست؟ غذای معنوی‌ئی که با پرهیز از خوردن غذای ظاهری می‌توان از آن بهره‌مند بود، چیست؟
□□□
ـ لقمهء راز چیست؟
این چه نوع غذایی‌ست که با پرهیز از خوراک خوردن و نیز پرهیز از خوراک فکر (و تحقق سکوت)، نصیب انسان می‌شود؟
مولانا در بسیاری ابیات در مثنوی و غزلیات شمس، اشاره می کند که انسان تنها این جسم نیست و اصالت انسان روان اوست. روان انسان، همچون جسم، نیاز به غذا دارد. اگر از این غذا تناول نکند، رنجور و بیمار می‌شود. قوت و غذای اصلی انسان نور است!
قوت اصلی بشر نور خداست
قوت حیوانی مر او را ناسزاست

لیک از علت در این افتاد دل
کاو خورد او روز و شب از آب و گل

قوت اصلی را فرامُش کرده است
روی در قوت مرض آورده است
می‌فرماید انسان متاسفانه غذای اصلی خودش را فراموش کرده و رو به غذایی آورده که شایستهء روانش نیست("ناسزاست"). غذایی که شایستهء روان ما نیست و متاسفانه ما از آن، "روز و شب" تناول می‌کنیم، غذای نفس است. افکار یاوه و بیهوده‌ای است که ما دائماً انرژی‌مان را صرف آنها و برای آنها تلف می‌کنیم. باید از این غذا برید. از این یاوه‌اندیشی‌ها دست کشید:
لب فروبند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
اگر ما لب از این "قوت حیوانی"، از این "طعام و شراب" فرو ببندیم، بر سر سفره و خوان آسمانی که نور بر روی آن چیده‌اند و آمادهء خوردن است خواهیم نشست. خوانی که بر آن نور سرو می‌کنند، غذای آسمانی، غذای اصلی ما انسان‌ها.
خاطرم هست مدتی بنا به کاری، ماه‌ها مجبور بودم دور از تهران و در شهرستانی زندگی کنم. در خلال این اقامت دور از وطن، هر از گاهی به تهران می‌آمدم و بعد از چند روز دوباره به شهرستان برمی‌گشتم. دو سه روزی که تهران بودم، مادرم غذاهایی که دوست داشتم را برایم درست می‌کرد و سعی می‌کرد از لحاظ تغذیه به من برسد.
مادر اصلی و پرورندهء اصلی انسان، غذای اصلی انسان را به او می‌دهد و اینکه نام "ضیافت الله"، "میهمانی خدا" را بر ماه رمضان نهاده‌اند بی‌ارتباط با این موضوع نیست. با تحقق روزه، روان ما انسان‌ها در حقیقت به پیش آن مادر اصلی می‌رود و آن مادر می‌داند چه غذایی برای ما درست کند و بدهد که از لحاظ تغذیه غنی شویم.
نورخواری یکی از اشاره‌های مکرر مولاناست:
من سر نخورم که سر گران است
پاچه نخورم که استخوان است

بریان نخورم که هم زیان ا‌ست
من نور خورم که قوت جان است
□□□
" ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون"
مپندارید آنانکه در راه خدا کشته شدند مرده‌اند بلکه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌خورند
آن، غذای خاصگان دولتست
خوردن آن بی گلو و آلتست

در شهیدان یرزقون فرمود حق
آن غذا را نی دهان بُد، نی طبق
□□□
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
آقای کریم زمانی در کتاب شرح جامع مثنوی ذیل این بیت نوشته است:
"اگر تو انبان درونت را از نان و طعام مادی و دنیوی، خالی نگه داری، درونت از گوهرهای گرانقدر معرفت و یقین انباشته گردد."
مرحوم محمدتقی جعفری در کتاب نقد و تحلیل مثنوی اینگونه نوشته است:
"]با وجود[ این غذاهای حیوانی که تمام شخصیت تو را به خود خریده است، و خود را از این مواد حیوان ساز پر کرده‏ای، چگونه می‏توانی روح خود را از گوهرهای گرانبها پر کنی؟ جان انسان مادامی که در مهد طبیعت است، شیر ماده طبیعت تاریک را می‏خورد که اگر تکاپویی برای تکامل صورت نگیرد، ناچار این غذا و این شیر، تو را شیطانی و پلید خواهد ساخت.
)) اگر از این شیر خود را کنار بکشی، آن گاه جان تو در غذاهای روحانی با فرشتگان انباز خواهد گشت. ))"
و مرحوم فروزانفر در کتاب شرح مثنوی شریف برای این بیت و بیت بعدی‌اش اینطور آورده‌ است:
"( ۱۶۳۹) گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنی‏
(۱۶۴۰) طفل جان از شیر شیطان باز کن بعد از آنش با ملک انباز کن
ـ انبان:کیسه‏ی بزرگی که زاد سفر و دیگر چیزها در آن ریزند، مجازاً، معده و شکم.
ـ شیر شیطان: بکنایت، لذات نفسانی و شهوت خصوصاً، هر چه برای حظ نفس خورند یا پوشند یا کنند.
گرسنگی و جوع، نزد صوفیان یکی از ارکان مجاهده و ریاضت است، محمد غزالی احادیث بسیار از گفته‏ی حضرت رسول(ص) و اقوال متعدد از طریق صوفیان نقل کرده است، همچنین ده فایده برای گرسنگی بر شمرده که اهم آنها سلامت مزاج و آمادگی ذهن برای تفکر است. سهل بن عبد الله تستری از مشایخ بزرگ صوفیه در این ریاضت، سخت قوی و صبور بوده و آن را پایه‏ی اصلی سلوک شمرده است، مولانا نیز گرسنگی را می‏ستود و خود گرسنگی می‏کشید، افلاکی در چند مورد از این روش که مولانا در آن ورزیده بود سخن می‏گوید. بعقیده‏ی صوفیه سیری و پرخوری علاوه بر آن که بر حاجت سالک می‏افزاید و از فراغتش می‏کاهد، شهوت جنسی را بر می‏انگیزد و آن شهوت برای آن که وسایل در دسترس داشته باشد حب جاه را تحریک می‏کند و از آن، خودپرستی و دشمنانگی و حقد و حسد و دیگر صفتهای ناپسند جوشش می‏گیرد و راه درست آنست که هم از آغاز سالک سیر نخورد و گرسنگی بکشد تا شهوت در وجودش نیرومند نگردد."
چنانکه قبلاً نیز گفته آمد تعبیرهای "انبان"، "نان"، "طعام" و ... در سطوح مختلف قابل بررسی هستند. فعلاً در سطح اول در حال بررسی این ابیات هستیم. پس: اگر شکمت را از غذا و طعام خالی کنی، روح و روانت از گوهرهای اجلالی نور و معرفت پر خواهد شد. با خالی کردن این، آن را پر می‌کنی! سخنی (بگمانم) از پیامبر(ص) نقل شده است به این مضمون که انسان همچون نی است که تا درونش تهی نشود، صدایش در نمی‌آید. (که البته این حدیث نیز قابل تاویل و بررسی در سطحی دیگر نیز هست.)
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
"شیر شیطان" را از شرح مثنوی شریف بقلم مرحوم فروزانفر خواندیم. کمی بیشتر روی آن تامل کنیم.
□□□
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
در این بیت، مولانا جان و روان را به طفل تشبیه کرده است. چنین تشبیهی را در دیگر ابیات و تمثیلات مثنوی نیز می‌بینیم. مثلاً داستان کودک حلوافروش یا داستان شخصی که سبیلش را هر روز با دنبه چرب می‌کرد(که داستان بسیار زیباییست).
تشبیه جان و روان انسان به کودک از چند جهت قابل بررسی است. یکی اینکه کودک پاک است. دوم آنکه کودک ساده است، ناقلا و بدجنس نیست، حیله نمی‌کند. سوم آنکه خام است. این وجوه تشابه کودک و جان و روان انسان است. روان انسان نیز در اصالتش پاک است، ساده و بی غل و غش است و نیز ناقلا و بدجنس و حیله‌گر نیست. کودک درون ما انسان‌ها اگر گرفتار آلودگی‌های محیط (از بعد روانی و نیز ذهنی) نشده باشد، اگر دراکولای محیط و جامعهء آلوده خون او را نخورده باشند، اگر روان وی بجای شیر نور از شیر شیطانی نفس تغذیه نکرده باشد، در ذات و اصل خود بسیار زیبا، باشکوه، آرام، عمیق و پاک و ساده است.
ما همه از دوران کودکی‌مان، دوران نورانی بودن همه چیز، حداقل خاطره‌ای تاریک‌روشن داریم. دنیا زیبا بود و درخشان. "چون چشممان به هر چیز می‌افتاد، آن را همچون شیر تازه می‌نوشیدیم". "یادم آمد یک روز دیرین گردش یک روز شیرین توی جنگلهای گیلان شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک می‌پریدم از لب جو ...." و با دنیا "داستان‌های نهانی و رازهای زندگانی" رد و بدل می‌کردیم. چگونه شده است که روان ما اکنون چنان حالتهایی را از دست داده است؟! آیا دنیای بیرونی ما عوض شده است؟
□□□
چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟
امتحان کن چند روزی در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر؟
یک شبی بیدار شو دولت بگیر
شب‌زنده‌داری نیز یکی از توصیه‌های سلوکی است. هنگام شب به علت دوری از مشغولیت‌هایی که انسان در طول روز روان خود را به آنها گرفتار (و بعضاً تخدیر) کرده است، این فرصت هست که انسان به نقد حال کنونی خود از نزدیک نگاهی بیاندازد و دمی با خودش باشد. بودن با انسان‌های دیگر در طول روز، بعضاً احساس رقابت و جلو زدن و برتری یا خصوصیت‌های دیگر نفس را در انسان زنده می‌کند اما در شب بخاطر دور بودن از چنین محیط‌هایی انسان می‌تواند با درون خود نیز صادقانه روبرو شود و در سکوت، با خودش باشد.
یک شبی بیدار شو "دولت بگیر":
"دولت گرفتن": دولت به معنی دارایی و ثروت است. اما در اینجا بمعنی مجازی(و از نظری حقیقی!) آن بکار رفته. یعنی از دارایی معنوی و روانی برخوردار شدن. "... دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم"
روح انسان در اثر شب‌زنده‌داری و سحرخیزی(سهر) غنا، ثروت و دولت پیدا می‌کند و فرد احساس سبکی و شعف درونی دارد.
هرجا که دری بُوَد به شب دربندند
الا در دوست را، که شب بگشایند!

 

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 19:38 | لینک  | 

خلاصه:
سالهاست هنگام افطار در ماه مبارک رمضان، شش بیت زیبا و عمیق از مثنوی معنوی مولانا، با صدای محمدرضا شجریان، در گوشهء دلنشین مثنوی افشاری، مومنان روزه‌دار را صفای دل است. در این مقال به شرح مختصر و سادهء این شش بیت پرداخته‌ایم.
● این شش بیت از این قرارند:
این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورندهء لقمه‌های راز شد

لب فروبند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب

گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن

چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟
امتحان کن چند روزی در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر؟
یک شبی بیدار شو دولت بگیر

 

گوش کنید با صدای شجریان


□□□
اما شرح یک به یک این ابیات:

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورندهء لقمه‌های راز شد
هنگامیکه این دهانت را ببندی، دهان دیگری باز می‌کنی که لقمه‌هایش لقمه‌های راز است.
عرفا روزه‌داری را به چند دسته تقسیم می‌کنند. یکی روزهء عوام است که با خودداری از مبطلات فقهی تحقق می یابد. دوم روزهء خواص است که علاوه بر خودداری از مبطلات فقهی خودداری اعضاء بدن از گناه را در بر دارد. و سوم روزهء خواص خواص است که با خودداری‌های انواع قبل بعلاوهء پرهیز از اموری که انسان را از حقیقت درونی‌اش(خداوند) دور می‌کند، متحقق می شود.
نیز تقسیم‌بندی‌ئی از نیت روزه‌داران ارائه داده‌اند:
۱) به نیت رضایت غیر خدا. مثلاً برای ترس از اطرافیان یا برای رسیدن به نفعی یا فقط برای اینکه عادت جامعه‌ است که روزه بگیرند.
۲) نیتی که در آن موارد فوق است بعلاوهء کمی ترس از مجازات خدا و امید به پاداش.
۳) نیتی که صرفاً بخاطر ترس از مجازات یا رسیدن به پاداش روزه است.
۴) نیتی که بخاطر رهایی از مجازات و رسیدن به پاداش است بعلاوهء قصد نزدیکی و رضایت الهی.
۵) نیت برای صرفاً رضایت، نزدیکی و وصل به حق.
پس "روزه" یک تعریف واحد ندارد و بسته به نیت و منظور فرد روزه‌‌گیرنده معنی پیدا می‌کند. مردم در تداول عامه لفظ "روزه" را بکار می برند اما چه بسا منظورهایشان از این کلمه بسیار متفاوت از هم باشد.
امام علی (ع) نیز می‌فرمایند: "بسا روزه‌داری که بهره‌ای جز گرسنگی و تشنگی از روزه‌داری خود ندارد، و بسا شب‌زنده‌داری که از شب‌زنده‌داری چیزی جز رنج و بی‌خوابی به دست نیاورد! خوشا خواب زیرکان، و افطارشان!"
و این کلام بسیار بسیار عمیقی‌ست.
برگردیم سراغ اولین بیت مولانا که در ابتدای این یادداشت آورده شده است.
□□□
با توضیحی که داده شد نیز می‌توان فهمید که این ابیات مولانا جلال‌الدین نیز می‌تواند نزد روزه‌داران معناهای متفاوتی شود. برای هر روزه‌دار معنای خودش را داشته باشد(چون روزه معناهای گوناگون دارد، و هم روزه‌داری.). لذا این ابیات نیز در چند سطح می‌توانند معنی شوند.
یک چنین خصوصیتی از متون را خود مولانا نیز اشاره کرده است. سخنی از پیامبر خردمند اسلام (ص) نقل می‌کند و آن را توضیح می‌دهد:
تفسیر این خبر مصطفی علیه السلام کی للقران ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعهٔ ابطن
حرف قرآن را بدان که ظاهریست
زیر ظاهر، باطنی بس قاهریست

زیر آن باطن یکی بطن سوم
که در او گردد خردها جمله گم

بطن چارم از نبی خود کس ندید
جز خدای بی‌نظیر بی‌ندید

تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین
دیو آدم را نبیند جز که طین

ظاهر قرآن چو شخص آدمیست
که نقوشش ظاهر و جانش خفیست

مرد را صد سال عم و خال او
یک سر مویی نبیند حال او
(دفتر سوم، بیت ۴۲۴۵)
خلاصهء کلام اینکه هر سخن معنوی دارای لایه‌ها و سطوحی است که انسان‌ها بسته به کیفیت عقلی و یا روحی خود بهره‌ای از آن می‌برند.
حال در مورد این ابیات نیز ما دو نوع معنا را در اینجا سعی می‌کنم بدست دهیم. معنای اول در سطح روزه‌داری بمعنای عام آن است: خودداری از خوردن غذا و خوراک شکم. و معنای دوم کمی باطنی‌تر و آن پرهیز از غذای نامتناسب روان و روح آدمی.

 

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 19:36 | لینک  | 

 

 

فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش     

                           گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش 

دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكشند 

                                 خواجه آنست كه باشد غم خدمتگارش

جاى آنست كه خون موج زند در دل لعل   

                                  زين تغابن كه خزف مى شكند بازارش

بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود   

                                  اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

اى كه در كوچه ء معشوقه ما مى گذرى  

                                  بر حذر باش كه سر مى شكند ديوارش

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست  

                                   هر كجا هست خدايا به سلامت دارش

صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد اى دل  

                                       جانب عشق عزيزست فرو مگذارش

صوفى سرخوش ازين دست كه كج كرد كلاه  

                                     به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود       

                                              ناز پرورد وصالست مجو آزارش

 

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 19:9 | لینک  | 

 

خدايا! كمكمان كن تا با پذيرش كودك خشمگين درونمان، آرامش و تعادل را در وجود خود و دنياي بيرونمان برقرار كنيم. آمين!

 

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 18:47 | لینک  | 

 

 

ياد باد ؛ آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد

به وداعی ؛ دل غمديده ما شاد نکرد

مطربا ! پرده بگردان و بزن راه عراق

که بدین راه ؛ بشد یار و ز ما یاد نکرد


< حافظ شيراز >

 


 

شعری از استاد ارجمند ؛ آقای رضا رسام



خوشا آنان که با عزت ز گيتی

بساط خويش برچيدند و رفتند


خوشا آنان که با ميزان وجدان

حساب خويش سنجيدند و رفتند


خوشا آنان که پا در وادی حق

نهادند و نلغزيدند و رفتند


خوشا آنان که در اين عرصه خاک

چو خورشيدی درخشيدند و رفتند


خوشا آنان که بذر آدميت

در اين ويرانه پاشيدند و رفتند


خوشا آنان که با تقوا و ايمان

حريم دوست بوسيدند و رفتند


خوشا آنان که رنج دوستی را

کشيدند و نرنجيدند و رفتند


ز کالاهای اين آشفته بازار

محبت را پسنديدند و رفتند


نگرديدند هرگز گرد باطل

حقيقت را پرستيدند و رفتند


خوشا آنان که تا مرز شقايق

رحيل جاودان بودند و رفتند


نماز عشق را جانانه خواندند

برای زندگی شعری سرودند

 

 

 

 

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 15:22 | لینک  | 


آنقدر رسم وفا مرده ، که ترسم روزی

                                       لیلی اگر زنده شود یادی ز مجنون نکند

 


 

گر من زمی مغانه مستم هستم
                                       گر كافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طایفه ای به من گمانی دارد
                                  من زان خودم چنان كه هستم هستم

 


 

به پیر میكده گفتم كه چیست راه نجات؟ بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن...

 


 

ای برده اختیارم تو اختیار مایی
من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد
غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی

من باغ و بوستانم سوزیده خزانم
باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی

گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی
پس چیست زاری تو چون در کنار مایی

گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را
گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی

سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم
گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی

گفتم چو چرخ گردان والله که بی
قرارم
گفت ار چه بی
قراری نی بیقرار مایی

شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی
آن راز را نهان کن چون رازدار مایی

ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه
آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی

تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی
تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی

از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته
تو نور کردگاری یا کردگار مایی

از آب و گل بزادی در آتشی فتادی
سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی

این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی

خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی
مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

مولانا

 

 


 

 

دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که اين بازی توان کرد

شب تنهاييم در قصد جان بود
خيالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونين دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گويم که با اين درد جان سوز
طبيبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گريه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتياقم قصد جان کرد

ميان مهربانان کی توان گفت
که يار ما چنين گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی
که تير چشم آن ابروکمان کرد

حافظ

 

 

 


 

 

 

 

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 15:0 | لینک  | 

 

می رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني
                                              مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد روزی كه تنها در كنار قبر من
                                          شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 14:44 | لینک  | 

 

صد گره از جبین من ٬یک نگه تو وا کند
درد هر انچه باشدم٬غمزه تو دوا کند
روح و روان من تویی٬راحت جان من تویی
گر بودم هزار غم٬جلوه تو رها کند
هر چه طبیب گویدم٬ درد تو بی دوا بود
باورم امد این که ان ٬دیده تو شفا کند
ترسم از ان که عاقبت ٬شر عدو بگیردم
یاد تو می تواندم٬دفع دو صد بلا کند
گفتن و ما شنیده ایم٬این که فلز طلا شود
لطف تو گر بود چه کس ٬صحبت کیمیا کند
حامد خوش سخن که شد٬شهره در این بلا دلش
کیست که با حضور تو ٬زمزمه جفا کند

 

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 14:29 | لینک  | 

 

مردگان را هفته ای یکبار یاد می کنند


ما که از یاد رفتیم از مردگان هم کم تریم

 

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 14:10 | لینک  | 

 

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گم‌کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی‌گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه‌ی بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدایا بر مگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جوئید عمر جاودانی را

 

گوش کنید : با صدای عبدالحسین مختاباد

 

 

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 12:27 | لینک  | 

 

 

باور نمی کند، دل من مرگ خویش را
نه، نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است، نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل، خس و خاشک می شود ؟
آخر چگونه، این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و، خاک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار، سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کنند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی، جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من، در هوا پر است ...

سیاوش کسرایی

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 12:3 | لینک  | 

 

 

چندان که گفتم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان

آن گل که هر دم در دست بادیست
گو شرم بادش از عندلیبان

یا رب امان ده تا بازبیند
چشم محبان روی حبیبان

درج محبت بر مهر خود نیست
یا رب مبادا کام رقیبان

ای منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشیم از بی نصیبان

حافظ نگشتی شیدای گیتی
گر می‌شنیدی پند ادیبان

حافظ

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 11:45 | لینک  | 

 

سنگی که طاقت ضربهای تیشه را ندارد تندیس زیبا نخواهد شد از ضربهای تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 11:29 | لینک  | 

 

وطن یعنی سرای پاک زرتشت

                وطن یعنی درفش کاوه بر پشت و

                                       طن یعنی سرای پاک ایران 

                                                             کمان آرش و ملک یاران


 

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 11:28 | لینک  | 

 

به هر دری که زدم سری شکسته شد

به هر سری که زدم دری بسته شد

نه دگر در زنم به سری نه دگر سر زنم به دری

که روح دربه درم از سرو درزدن خسته شد

                                       "     کارو      "

 

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 11:17 | لینک  | 

 

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند...

سنگ ... پس از رها کردن!

حرف ... پس از گفتن!

موقعیت... پس از پایان یافتن!

 و زمان ... پس از گذشتن!


 

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 0:24 | لینک  | 

 قومی متفکرند اندر ره دین

                                    قومی به گمان فتاده در راه یقین

     میترسم از ان که بانگ اید روزی

                          که ای بی خبران راه نه ان است و نه این

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 0:17 | لینک  | 

تا کی غم این خورم که دارم یا نه

                                وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه

پرکن قدح باده که معلومم نیست

                                     این نفس که فرو برم برارم یا نه

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 0:16 | لینک  | 

چه قدر نشنیدن ها

                 و نشناختن ها

                               و نفهمیدنها

                                           که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است.

                                                 دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 0:16 | لینک  | 

اگر از هر چيز بهترينش را نداري ، از هر چيز كه داري بهترين استفاده را بكن
نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 0:14 | لینک  | 

وطن یعنی صف نون و صف شیر
وطن یعنی همش درگیر درگیر
وطن یعنی همین بنزین همین نفت
همین نفتی که توی سفره ها رفت
وطن یعنی تمام سهم ملت
یه تیکه نون و باقی هم خجالت
وطن یعنی که اصلاحات بچینی
وطن یعنی که روز خوش نبینی
وطن یعنی همین آیینه دق
وطن یعنی خلایق هر چه لایق
وطن یعنی تحمل، تب ، طاقت
وطن یعنی حماقت در حماقت
نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 23:39 | لینک  | 

تا کسي رخ ننمايد نبرد دل زکسي 

                                           دلبر ما دل ما برد و به ما رخ ننمود

نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 15:1 | لینک  | 

چه كشيدم چه شنيدم ، نشنيدم و نديدم كه كسي كشيده باشد ستمي كه من كشيدم
نوشته شده توسط ashegh hovida در ساعت 15:0 | لینک  |