عقل و دل ...
درگیری بین عقل و دل حیرونم کرده.روز و شب با هم میجنگن.به هم چنگ و دندون نشون میدن.عقل استدلال میکنه؛دلیل و مدرک میاره؛توضیح میده؛توجیه میکنه ولی دل...ناز میکنه؛قهر میکنه؛لوس میشه؛اشک میریزه و هزارتا ادای دیگه.
میدونم حق با عقله.آخه اون بالا بالاها میشینه؛دنیا رو خوب میبینه.با همه خوبیها و بدیها؛زشتی ها و زیبایی ها.روشن و عریان .بی هیچ کم و کاست.ولی امان از دست دل.اون فقط هرچی خودش دوست داره میبینه.اونقدر با ناز و غمزه از پشت پرده یواشکی یه دید به دنیا میزنه و دوباره پنهون میشه که اصلا از دور و برش خبر نداره.بیشتر به فکر جلوه گری خودشه تا درک درست اطرافش.به زور هم میخواد حرفشو به کرسی بشونه.و بیشتر وقتا هم پیروز میشه.
آخه دل کلک میزنه.تقلب میکنه و عقلو از رو میبره.گاهی فکر میکنم عقل هم عاشق دله.از این دل بلا هرچی بگی برمیاد.شایدم تونسته باشه قاپ عقل رو بدزده و اونو اسیر خودش کنه.
و عجیب تر از همه این وسط منم.من که هرچی فکر و خیاله رو سر عقل میریزم تا نتونه حواسشو جمع کنه و هرچی مشگله زود گردن عقل میندازم.من که ناز دلو میکشم و تک خال بازی رو یواشکی از زیر میز به دست دل میرسونم.
نکنه منم عاشق دلم؟