ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی
هر چند بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی

ویرانه‌ئیم و در دل گنجی ز راز داریم
با آنكه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی

با هر كسی نگوئیم راز خموشی خویش
بیگانه با كسانیم ما را تو می‌شناسی

آئینه‌ایم و هر چند لب بسته‌ایم از خلق
بس رازها كه دانیم ما را تو می‌شناسی

از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو می‌شناسی

از ظن خویش هر كس، از ما فسانه‌ها گفت
چون نای بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی

در ما صفای طفلی، نفسرد از هیاهو
گلزار بی‌خزانیم ما را تو می‌شناسی

آئینه‌سان برابر گوئیم هر چه گوئیم
یكرو و یك زبانیم ما را تو می‌شناسی

خطّ نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو می‌شناسی

لب بسته چون حكیمان، سر خوش چو كودكانیم
هم پیر و هم جوانیم ما را تو می‌شناسی

با دُرد و صاف گیتی، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانیم ما را تو می‌شناسی

از وادی خموشی راهی به نیكروزی است
ما روز به، از آنیم ما را تو می‌شناسی

كس راز غیر، از ما نشنید بس «امینیم»
بهر كسان امانیم ما را تو می‌شناسی


 

کسی که زياد حرف می‌زند، يا زياد می‌داند يا زياد دروغ می‌گويد


پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنستکه بعداز هر زمين خوردنی برخيزی


بسلامتی بچه های قدیم كه با ذغال واسه ی خودشون سبیل می ذاشتن تا شبیه باباهاشون بشن نه بچه های الان كه ابروهاشون رو بر می دارن تا شبیه مادراشون بشن


یادمان باشد که همیشه

ذره ای حقیقت پشت هر “فقط یه شوخی بود”

کمی کنجکاوی پشت “همینطوری پرسیدم”

 قدری احساسات پشت “به من چه اصلا”

مقداری خرد پشت “چه میدونم”

واندکی درد پشت “اشکالی نداره” وجود دارد

 

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر، زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل، راست بگو!‌ بهر چه امشب
با خاطره‌ها آمده‌ای باز به سویم؟
گر آمده‌ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیَم او مرده و من سایه‌ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی‌مهر!‌ به سر داشت
من او نیم این دیده‌ی من گنگ و خموش است
در دیده‌ی او آن همه گفتار، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی‌ی شامگهان بود
من او نیم آری، لب من این لب بی‌رنگ
دیری‌ست که با خنده‌یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده‌ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می‌خفت
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می‌خواهیش از من به خدا مُرد
او در تن من بود و، ندانم که به ناگاه
چون دید و چِها کرد و کجا رفت و چرا مُرد
من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی‌ی کافور نهادم
او مرده و در سینه‌ی من،‌ این دل بی‌مهر
سنگی‌ست که من بر سر آن گور نهادم


سیمین بهبهانی