هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد...

 

هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد   وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
آن کس که دلی دارد آراسته معنی   گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد
گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشد   ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد
آخر نه منم تنها در بادیه سودا   عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد
بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت   بی​مایه زبون باشد هر چند که بستیزد
فضلست اگرم خوانی عدلست اگرم رانی   قدر تو نداند آن کز زجر تو بگریزد
تا دل به تو پیوستم راه همه دربستم   جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد
سعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز  

ور روی بگردانی در دامنت آویزد

 

 

از راهی دور...

 

دیده ام سوی دیار تو و در کف تو
از تو دیگر نه پیامی نه نشانی
نه به ره پرتو مهتاب امیدی
نه به دل سایه ای از راز نهانی
دشت تف کرده و بر خویش ندیده
نم نم بوسه باران بهاران
جاده ای گم شده در دامن ظلمت
خالی از ضربه پاهای سواران
تو به کس مهر نبندی مگر آن دم
که ز خود رفته در آغوش تو باشد
لیک چون حلقه بازو بگشایی
نیک دانم که فراموش تو باشد
کیست آن کس که ترا برق نگاهش
می کشد سوخته لب در خم راهی ؟
یا در آن خلوت جادویی خامش
دستش افروخته فانوس گناهی
تو به من دل نسپردی که چو آتش
پیکرت را زعطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره
رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی اید که دل آزار تو باشم
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی نه پیامی نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آنکه دیگر تو نه آنی تو نه آنی

فروغ فرخزاد