باز نخلستان و چاه است وعلی

کوفه در خواب گناه است و علی

کوفه خواب است و کسی در جاده نیست

در تمام شهر یک آزاده نیست

کوفیان با ننگ سودا می کنند

 از علی امشب تبری می کنند

کوفیان با عافیت خو می کنند

بر سر دنیا هیاهم می کنند

امشب عشق تنها می شود

زخم سهم فرق مولا می شود

کوفیان امشب ولی را می کشند

فاتح خیبر علی را می کشند

آفتاب عشق گلگون می شود

سینه سجاده پر خون می شود

امشب عقده ها گل می شود

بر لبان غم دعا گل می کند

پشت نخل آرزو خم می شود

داغ حسرت سهم آدم می شود

می شود امت یتیم بی امام

عشق ناکام و عدالت ناتمام

جاده می ماند غریب بی سوار

ذوالفقار عدل می گیرد غبار

کوفیان مست ترنم می شوند

در غبار عافیت گم می شوند

کوفه ای ظلمت سرای شب نورد

کوفه ای شهر عافیت آئین زرد

کوفه ای نامرد ای شهر غریب

کوفه ای ای بیدرد ای شهر فریب

زادگاه و قبله اصحاب باد

پنج فصل عدل را دادی به باد

خوب می دانم علی سهمت نبود

درک این خورشید در فهمت نبود

چونکه باز تو پر پر شدی

هم نشین زخم خنجر شدی

کاش امشب باز باران می گرفت

بغض من را نیستان می گرفت

کاش امشب درد می آمد فرود

بغض من زخم علی را می سرود

چاه کو تا بشنود درد مرا

ماه کو آن شاهد درد آشنا

ای علی هجر و صبوری تا به کی

چهارده قرن از تو دوری تا به کی

تا به کی باید ز هجرانت سرود

شعر در وصف شهیدانت سرود

بی تو ای مولی دل ما کربلاست

سهم ما از زندگی درد و بلا است

بی تو در دل مانده زخم صد فدک

تو دو بیتی تو جنون تو نی لبک

غم مدرا کن دل ما ماتم است

گر چه دنیا سهم ابن ملجم است

ذوالفقارت یا علی میراث ماست

ما به خون خواهی به پا خواهیم خواست

ای علی سنگ صبور فاطمه

وارث زخم غیور فاطمه

ای زلال روشنای ماه تو

آسمانی مرددو دعا گوی تو

ای شهید فتنه قوم جمل

بهترین تفسیر اخلاص عمل

حیف فصلی از تو سهم ما نشد

آرزو کردیم ما ، اما نشد

چشم هایت ای طلوع دل نواز

بر جهان کاش می تابید باز

کاش امشب باز باران می گرفت

بغض من را نیستان می گرفت

کاش امشب درد می آمد فرود

بغض من زخم علی را می سرود

شیعیان من داغدار حیدرم

داغدار آن بهار پر پرم

بی علی ماییم و اندوهی مدام

روبروی ماست راهی ناتمام

بی علی دنیا ندارد اعتبار

وای بر ما وای بر این روزگار

 

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند :
1. سنگ ... پس از رها کردن!
2. حرف ... پس از گفتن!
3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
4. و زمان ... پس از گذشتن!

یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن...

 

 

خواب بودم سحری خواب تو بيدارم کرد

يادت اندر دل شب سخت گرفتارم کرد

همدم شبهای من ياد تو و خاطر توست

غم هجران تو چون آمد و بيمارم کرد

ای عزيز دل من مونس من دلبرمن

اين بدان که شب هجران تو گريانم کرد

مست و ديوانه و مخمور و گرفتار بودم

بار ديگر سر سودای تو هوشيارم کرد

ای گل و شمع و می و ساغر و پيمانه من

تب عشق تو همی آمد و تب دارم کرد

سالها زندانی تنهايی و غم بوده ام

عشق تو آمد و از بند غم آزادم کرد

طاقتم نيست که بر دوش کشم بار فراق

دوری از روی توام زارو پريشانم کرد

بجزازنقطه پرگاری وصفری نبدم

ياد شيرينی چو توآمد و فرهادم کرد

هيچ کس حرف دل ودرد نهانم نشنيد

بجز از تو چه کسی گوش بفريادم کرد ؟

نعره ای زد ز دل و کافی همی می گويد

شکر يزدان که تو را محرم اسرارم کرد

 

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت

 

(ma midanim che hastim , vali nemidanim che mitavanim bashim (shekspea


به کعبه گفتم تو از خاکي منم خاک، چرا بايد به دور تو بگردم ؟؟؟

ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي ، برو با دل بيا تا من بگردم

یادم باشد که ...

 

یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست ،

یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ،

یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ،

یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن،

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته

!

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی

قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ...

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق

می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد !

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ،

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

و یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم

 

پرواز تا بینهایت...

 

«در بند آن‌ باش‌ که‌ من‌ کیم‌ و چه‌ جوهرم‌؟
و به‌ چه‌ آمدم‌ و به‌ کجا می‌روم‌؟ و اصل‌ من‌ از کجاست‌؟
و این‌ ساعت‌ در چه‌ام‌؟ و روی‌ به‌چه‌ دارم‌؟»
سلسله مباحث (فلسفه خلقت انسان) درصدد پاسخ به این سوالات مهم است.

● عبادت‌ چیست‌؟
وقتی‌ گفته‌ می‌شود که‌ هدف‌ از آفرینش‌ انسان‌ عبادت‌ است‌، بعضی‌ گمان ‌می‌برند که‌
منظور از آن‌ صرفاً انجام‌ اعمال‌ و مناسکی‌ است‌ که‌ به‌ نام‌ دعا تحقق‌ می‌پذیرد مانند نماز و روزه‌ و اذکار گوناگون‌.

● آیا حقیقت‌ عبادت‌ و پرستش‌ همین‌ است‌؟
مسلماً نه‌! چرا که‌ دعا و نیایش‌ جزیی‌ از عبادت‌ به‌ شمار می‌روند.
طبق‌ جهان‌بینی‌ قرآن‌ هر حرکت‌ و عمل‌ مثبتی‌ که‌ از انسان‌ صورت‌ گیرد، بشرط‌ آنکه‌
به‌ انگیزه‌ قرب‌ ربوبی‌ و براساس‌ ارزش‌ها و تکالیف ‌الهی‌ باشد آن‌ عمل‌ و حرکت‌ عبادت ‌محسوب‌ می‌شود.
بنابراین‌ تعریف‌،
کشاورزی‌ که‌ با دست‌های‌ پینه‌ بسته‌ خود در نیمه‌های‌ شب‌،
برای‌ تامین‌ امرار معاش‌ خود و خانواده‌اش‌ به‌ آبیاری‌ باغ‌ و بستان‌ها می‌پردازد؛
کارگری‌ که‌ از صبح‌ تا به‌ شام‌ در کنار صداهای‌ سرسام‌آور ماشین‌ مشغول‌ کار و کوشش‌ است‌؛
پزشکی‌ که‌ در اطاق جراحی‌ تمام‌ اندیشه‌ها وافکار خود را برای‌ نجات‌ یک‌ انسان‌ متمرکز ساخته‌؛
استادی‌ که‌ در دل‌ شب‌ به‌ مطالعه‌ و تحقیق‌ می‌پردازد، تا گره‌ای‌ از مشکلات‌ فکری‌ بشری‌ را بگشاید و ...
همه‌ مادامی‌ که‌ در جهت‌ خدا و به‌ نیت‌ و قصد الهی‌ ــ که‌ نتیجه‌ و ثمرش‌ مردمی‌ است‌ ــ می‌کوشند،
هر آن‌ و لحظه‌ در حال‌ عبادت‌ به‌ سر می‌برند.
هدف‌ این‌ است‌ که‌ همه‌ کارها و اعمال‌ و رفتار انسان ‌للّه‌ شود.
یعنی‌ انسان‌ به‌ مرحله‌ای‌ برسد که‌ حتی‌ خوردن‌ و خوابیدن‌ و زنده‌ ماندن‌ و مردنش‌ همه‌ و همه‌ برای‌ خدا باشند.
حرکات‌ و اذکاری‌ هم‌ که‌ به‌ عنوان‌ دعا و نیایش‌ در اسلام‌ مورد تاکید قرارگرفته‌، برای‌ آن‌ است‌ تا
انسان‌ حالت‌ بندگی‌ خود را حفظ‌ کرده‌ و با آگاهی ‌خود را به‌ سوی‌ خدا بکشاند.
دعا نیز ــ آن‌ گونه‌ که‌ گروهی‌ پنداشته‌اند،دخالت‌ در کار خداوندی‌ نیست‌، بلکه‌
وسیله‌ای‌ است‌ برای‌ تقویت‌ اراده‌ و نور امیدی‌ است‌ برای‌ برطرف‌ کردن‌ موانعی‌ که‌ سد راه‌ رشد و تعالی‌ انسان‌ هستند.
آن‌ هنگام‌ که‌ تمام‌ درها به‌ روی‌ آدمی‌ بسته‌ می‌شود و انسان‌ به‌ بن‌بست‌ یاس‌ و نومیدی‌ می‌رسد،
نیایش‌ تنها وسیله‌ای‌ است‌ برای‌ نشاط‌ و شادمانی‌ روح‌ و گریز از غم‌ و اندوه‌ و حرکتی‌ است‌ به‌ سوی‌ قله‌های‌ رفیع ‌کمال‌.
به‌ وسیله‌ دعا انسان‌ زنگارها و آلودگیهای‌ درون‌ را شسته‌ و خود راآماده‌ می‌سازد تا در مسیر کمال‌ گام‌ نهد.
نیایش‌ پرواز روح ‌است‌ به‌سوی‌ معبود.
پرواز بنده‌ است‌ به‌ سوی‌ الله‌.
پرواز بینهایت‌ منفی‌ است‌ به‌ سوی‌ بینهایت‌ مثبت‌.
پرواز ناقص‌ است‌ به‌ سوی‌ کمال‌.
نیایش‌ به‌ آدمی‌ نیروی‌ تحمل‌ غم‌ها و مصایب‌ را می‌بخشد
و هنگامی‌ که‌ کلمات‌ منطقی‌ برای‌ امیدواری‌ نمی‌توان‌ یافت‌، انسان‌ را امیدوار می‌کند
و قدرت‌ ایستادگی‌ در برابر حوادث‌ بزرگ‌ به‌ اومی‌دهد.
نیایش‌ بر روی‌ صفات‌ و خصایل‌ انسان‌ اثر می‌گذارد.
بنابراین‌، باید نیایش‌ را پیوسته‌ انجام‌ داد.
اجتماعاتی‌ که‌ احتیاج‌ به‌ نیایش‌ را در خود کشته‌اند، معمولاً از فساد و زوال‌ مصون‌ نخواهند بود.

ویلیام‌ جیمز درباره‌ نیایش‌ چنین‌ می‌گوید:
«چنانکه‌ حقایق‌ و واقعیتهای‌ پزشکی‌ را قبول‌ داشته‌ باشیم‌، پزشکانی‌ اظهار داشته‌اند که‌
در بسیاری‌ از موارد، دعا، در بهبودی‌ حال‌ بیمار مؤثر بوده‌ است‌.
بنابراین‌، باید دعا را در معالجه‌ بیماران‌ یکی‌ از وسایل‌ مؤثر دانست‌.
در مورد بسیاری‌ از مردم‌، دعابرای‌ معالجات‌ امراض‌ روحی‌ بسیار مؤثر بوده‌
و در نتیجه‌، صحت‌ بدنی‌ و جسمی‌ آنها را در پی‌ خواهد‌ داشت‌.
دعا و نماز امر ذهنی‌ و وهمی‌ نیست‌ و عبارت‌ است‌ از
کسب‌ بیشتری‌ از نیروی‌ معنوی‌ و یا به‌ عبارت‌ دیگر، رحمت‌ الهی‌.»
بنابر آنچه‌ گفتیم‌،
عبادت‌ که‌ در اسلام‌ به‌ عنوان‌ فلسفه آفرینش‌ و هدف‌ خلقت‌ شده‌ است‌، دارای‌ یک‌ ویژگی‌ مهم‌ است‌
که‌ هیچ‌ یک‌ از ادیان‌ و مذاهب‌ کنونی‌ از آن‌ برخوردار نیست‌ و آن‌ اینکه‌
شامل‌ تمام‌ فعالیت‌های‌ انسانی‌ می‌شود، چه‌ آنجا که‌ انسان‌ به‌ نیایش‌ خدا می‌پردازد
و به‌ نماز می‌ایستد و خود را می‌سازد، و چه‌ آنجا که‌ در قلب‌ جامعه‌ مشغول‌ فعالیت‌ و تلاش‌ است‌،
و چه‌ در کانون‌ خانواده‌، آنجا که‌ با همسر و فرزندان‌ یا پدر و مادر خود رابطه ‌برقرار می‌سازد.
در حالی‌ که‌ عبادت‌ در مذاهب‌ دیگر منحصر به‌ نیایش‌ و برقراری‌ رابطه‌ با خداست‌،
و شامل‌ فعالیت‌های‌ فرهنگی‌، سیاسی‌، اقتصادی‌، خانوادگی‌ و غیره‌ نمی‌شود.

منبع:
نصری، عبدالله، کتاب فلسفه خلقت انسان، با اندکی تصرف
تبیان

حسن خلق ...


عن رسول الله صل الله عليه و آله و سلم :

حسن الخلق نصف الدين .

خوش خلقي نصف دين است .

مجموعه ورام ج 1089


عن اميرالمؤمنين عليه السلام :

حسن الخلق راس كل بر .

حسن خلق بر قله همه خوبيها و بزرگواريها قرار دارد .

خصال صدوق (ره) ج 30 ص 106


عن الحسن بن علي ابن ابي طالب عليه السلام :

ان الحسن الحسن ، الخلق الحسن .

برترين نيكي ، اخلاق نيكو است .

بحارالانوار


روي عن عمار بن ياسر قال :

قال رسول الله صل الله عليه و آله و سلم :

حسن الخلق خلق الله الاعظم .

حسن خلق ، مخلوق خداوند عظيم است .

خصال صدوق (ره) ج 29 ص 102

 


 

قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم :

اول ما يوضع في الميزان العبد يوم القيامة حسن خلقه .

اولين چيزي كه روز قيامت در ميزان سنجش بنده خدا قرار ميگيرد ، اخلاق نيك اوست .

محجة البيضا ج 5 ص 91

 


 

جاءَ رجل الي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم من بين يديه ، فقال : يا رسول الله ما الدين ؟

فقال : حسن الخلق

ثم اتاه عن يمينه ، فقال : ما الدين ؟

فقال : حسن الخلق

ثم اتاه من قبل شماله ، فقال : ماالدين ؟

فقال : حسن الخلق

ثم اتاه من ورائه ، فقال : ما الدين ؟

فالتغت اليه و قال : اما نتفقه ؟ الدين ، هو ان لا تغضب .

 

مردي از پيش روي نزد پيمبر آمد و عرض كرد : دين چيست ؟

حضرت فرمودند : اخلاق نيكو

سپس از طرف راست آمده عرض كرد : دين چيست ؟

حضرت فرمودند : اخلاق نيكو

دگر بار از طرف چپ آمده عرض كرد : دين چيست ؟

حضرت فرمودند : اخلاق نيكو

براي چهرمين بار از پشت سر آمده و عرض كرد : دين چيست ؟

حضرت سوي او رو نمودند و فرمودند : آيا متوجه نشدي دين چيست ؟ دين اين است كه تند خوئي ننمايي .

كنزالعمال ج 30 ح 5197

 


 

 

 

قال الصّادق (ع):

 

" من أخلاق الجاهل الإجابة قبل أن يسمع، والمعارضة قبل أن يفهم ، والحكم بما لا يعلم"

از اخلاق جاهليت اين است که اجابت کند قبل از آنکه بشنود و مخالفت کند قبل از آنکه بفهمد و حکم کند قبل از اينکه بداند

 

 

 

مرا پرسی که چونی، چونم ای دوست

جگر پر درد و دل پرخونم ای دوست

 

حدیث عاشقی بر من رها کن

تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست

 

به فریادم ز تو هر روز، فریاد

از این فریاد روز افزونم ای دوست

 

شنیدم عاشقان را می نوازی

مگر من زان میان بیرونم ای دوست؟

 

نگفتی گر بیفتی گیرمت دست؟

از این افتاده تر کاکنونم ای دوست

 

غزل های نظامی بر تو خوانم

نگیرد در تو هیچ افسونم ای دوست

 

هر چند کسی  میان ما  حایل  نیست

اما  نگهت  به سوی من  مایل  نیست

گفتم  قسمت  دهم ، ولی  می گویند

چشم تو به هیچ مذهبی قایل نیست 

در تاريكي چراغمان  يك گوشي ست

اين گوشي بهتر از چراغ موشي ست

گفتيم :چطور شد كه بي برق شديم؟

گفتند: جواب  ابلهان  خاموشي  ست

 

الله... ، بـه فـریـــــــــــاد مـن بـی كـس رس

فـضـــل و كــرمــت یـــار مـن بـی كـس بس

 

هـر كسی بـه كسی و حضـرتی مـی نـازد

جـز حضرت تـو نـدارد ایـــن بـی كس كس...

 

                                                                            « ابوسعید ابوالخیر »

 

آلت موسیقی

 

جاتون خالي يه جايي مهمون بوديم

پـاي بسـاط تلـويـزيـون بـوديـم

برنامه شون سازي و آوازي بـود

اما سازش قايم باشك بازي بود

بچّه ي صابخونه كه فيلمو مي ديد

رو به باباش كرد و با خنده پرسيد

اون دو نفر كه پشت اون گلدونن

شونه شونو هِي چرا مي جنبونن

باباش بهش گف پسرم گير نده

خنده زياديش پيـش مهـمـون بده

اون دو تا اونجا گِل لگد مي كنن

اونـا دارن كـاراي بـد مي كـنـن

آلت موسيقي ميگن حرومه

اگه نـيـگا كـنـي كـارت تـمـومـه

هر كي چشش ساز ببينه لوچ ميشه

مخش يهو سوت ميكشه پوچ مي شه

اونايي كه صاحب تلويزيونن

خير و صلاحِ همه رو مي دونـن

ميگن نوازندگي عـلاّفيـه

آقـاي خوانـنـده خـودش كـافـيـه

اين صداي سازه كه خيلي خوبه

خودش يه تيكه پوست و سيم و چوبه

همين ناقاره كه صداش عاليه

نـيگـاش كنـي يـه طـبـل تـو خالـيـه

اينم بگم اصل قضيه چوب نيست

آلت موسيقي يه خورده خوب نيست

ميگن زن و بچه مياد رد ميشه

اگه نشون بديم يه وخ بـد مي شه

اينارو كه ميگم يك از هزاره

كـلـي پـيـامــداي ديــگـه داره

بچه هه گف بابا يه خورده صب كن

كنـتـرلـو بـگيـر جـلو عـقب كـن

تلويزيون پاك شده پشم و شيشه

ما بچه ها تكليفمون چي مي شه ؟

شبانه روز دارن كانال مي زنن

مي شينن اونجا ضد حال مي زنن

برنامه ها تكرارين هميشه

آخـه بابا اينجوري كـه نـمـيـشـه

بودجه كه تصويب ميشه ميليارديه

فيلما چيه ؟ فـقـط لـورل هـارديه

سازو كه گفتين بده  ، وافور چطور ؟

ديدنِ صحنه هاي ناجور چطور ؟

هر كي مي خواد آينه ي عبرت بشه

مياد تو اين فيلما مواد مي كشـه

اينجا يه كم حرفا تو هم _تو هم شد

با يه كشـيـده روي بـچـه كم شد

وقتي كه يارو  فارغ از كتك شد

گفت : آخيش چقد دلم خنك شد

اينا همش تقصير روزگاره

بچه و اين حرفا ، چه معني داره

ما آم  كه اين حرفارو مي شنفتيم

پيرو فـرمايـش يارو گـفـتـيـم

از تلويزيون نبايد بد بگي

تو دهنت هر چي كه اومد بگي

بودجه ي ميلياردي داره كه داره

فقط لورل هاردي داره كه داره

فيلماي تكراري چه عيبي داره

چشت درآد بشين ببين دوباره

ماها  اينيم يهو سگ هار ميشيم

رو بهمون بدن طلبكار مي شيم

دوره ي مشروطه كه يادتونه

بازم اگه شُـل بـگـيـرن همونه

شاخ اتابكو زدن شكوندن

فاتحه ي ممدلي شاهو خوندن

عهدو شكسته كه شكسته باشه

مجلسو توپ بسته كه بسته باشه

بُلنگو دس  گرفتن و جار زدن

شيخ به اون گندگي رو دار زدن

تورو خدا نگين اين حرفا زشته

من نـمـي گـم تـو كـتـابا نوشته

یِپرمِ بدبختو زدن كشتنش

بچه ها موندن روي دست زنش

اون از امير كبير، اين از مصدق

به اون عذاب دادن به اين يكي دق

خلاصه اينكه ، اين سياست بده

عـقلـتـو دسـت ايـن جـماعـت نده

ما كه سياست سرمون نمي شه

جون شمـا ايـنـو مـيـگـم هـمـيشه

حالا با اين توضيحايي كه دادم

دل نـگـران احــمــدي نـــژادم

بسّه ديگه زياد بگم بد ميشه

يـهـو صـلاحـيـّتـمـون رد مي شه

 

 

 

 

 

 

آموزش دانلود از سايت رپيدشر

 

 

 

 

 

 

علم نور است و جهل تاریکی

 

در کنج خرابات کسی پیر نشد
از مردن آدمی زمین سیر نشد
جوانان گفتند چون به پیری برسیم
توبه کنیم صد جوان مرد و یکی پیر نشد

 

سنایی غزنوی...

 

هر که در کوی خرابات مرا بار دهد                  به کمال و کرمش جان من اقرار دهد
بار در کوی خرابات مرا هیچ کسی                 ندهد ور دهد آن یار وفادار دهد
در خرابات بود یار من و من شب و روز             به سر کوی همی گردم تا بار دهد
ای خوشا کوی خرابات که پیوسته در او           مر مرا دوست همی وعده‌ی دیدار دهد
هر که او حال خرابات بداند به درست              هر چه دارد همه در حال به بازار دهد
در خرابات نبینی که ز مستی همه سال         راهب دیر ترا کشتی و زنار دهد
آنکه چون باشد هشیار به فرزند عزیز              در می سیم به صد زاری دشخوار دهد
هر دو عالم را چون مست شود از دل و جان      به بهای قدح می دهد و خوار دهد
آنکه بیرون خرابات به قطمیر و نقیر                  چون در آید به خرابات به قنطار دهد
آنکه نانی همه آفاق بود در چشمش               در خرابات به می جبه و دستار دهد
آنکه او کیسه ز طرار نگهدارد چون                   به خرابات شود کیسه به طرار دهد
ای تو کز کوی خرابات نداری گذری                  زان سناییت همی پند به مقدار دهد
تو برو زاویه‌ی زهد نگهدار و مترس                   که خداوند سزا را به سزاوار دهد

 

 

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم            

             وز  جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم 

 من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران           

                 اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم

 

 

 

تنهایی من پاکترین و باوفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام. تنهایی من با شادی های من شاد می شود و با غم های من غمگین. تنهایی من هیچ وقت مرا تنها نگذاشته است. من هرگز تنها نبوده ام چون همیشه تنهایی من در کنار من بوده است. در فرهنگ تنهایی من خیانت جایی ندارد. تنهایی من به آسانی به دست نیامده است. تنهایی من از انتهای یک کوچه مه گرفته و غمگین با ناز و کرشمه به سمت من تنها آمده است. تنهایی من با تمام چیزهایی که در خود دارد مرا تنها نمی گذارد. در تنهایی من، غم ، اندوه ، عشق شادی ، خاطرات و من جای گرفته است. در تنهایی من همیشه می توان صدای موسیقی را شنید. در تنهایی من همیشه فیلمی برای دیدن وجود دارد. در تنهایی من همیشه کتابی برای خواندن هست. در تنهایی من اشک همچون مرواریدی می درخشد. من تنهایی خود را دوست دارم. چون با وفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام...

 

 

 

به راستى كه دل در درون سينه بى قرار است و به دنبال حق مى ‏گردد و چون به آن رسيد ، آرام و قرار مى ‏گيرد . / اصول كافى جلد 2 صفحه 421

عبادت کردن به زیادی روزه و نماز نیست ، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است . / تحف العقول صفحه 448

اين قانون طبيعت است که هيچ کس به تنهايي نمي تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختي و سعادت را بايد در سعادت و خوشبختي ديگران جستجو کرد.(ويليام شکسپير)

براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت

شاملو: عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم

3 اصل رستگار شدن:

1.انديشه نيك 2

.گفتار نيك

 3.كردار نيك


مردم دو گروهند:

 يا در دين با تو برادرند؛ 

يا در انسانيت با تو برابر

باز با آن دیگری دیدم تو را

 

 باز با آن دیگری دیدم تو را / جای قهر و اخم خندیدم تو را

باز گفتی اشتباهت دیده ام / گفتمت باشد ، بخشیدم تو را

باز هم این قصه ات تکرار شد / با رقیبان رفتنت انکار شد

آنقدر کردی که دیگر قلب من / از تو و از عشق تو بیزار شد

آن رقیبان یک شبت می خواستند / ذره ذره پاکی ات می کاستند

شب به مهمان خانه ات مهمان شدند / صبح اما از برت برخاستند

آمدی گفتی پشیمانی دگر / زین پس اما پاک می مانی دگر

گفتمت توبه به گرگان چاره نیست / گفتی ام چون کوه ایمانی دگر

گفتمت باشد بخشیدم تو را / اخم وا کردم و خندیدم تو را

زین حکایت ساعتی نگذشت تا / باز با آن دیگری دیدم تو را

توانا بود هر که دارا بود!!!

 

نام شعر :  <<<توانا بود هر که دارا بود>>>

شاعر :      <<<دکتر شاهکار بینش پژوه>>>

 

توانا بود هر که دارا بود                         ز ثروت دل پیر برنا بود

پر قو بود پول را رختخواب                      هنر رختخوابش مقوا بود

به ثروت هر آن ابله بی سواد                به نزد کسان وه ! چه آقا بود

همه سهم استاد دانشکده                  پشیزی حقوق و مزایا بود

فقان سهم مردم ز نان و لباس              از آن سوی ویترین تماشا بود

به لیفتینگ و ماساژ و میزامپیلی           ننه کبلعلی هم گلارا بود

به زور رژو سایه و خط لب                     اگر پیر و عفریته زیبا بود

توانا بود هر که دارا بود                        ز ثروت دل پیر برنا بود

بنوشند بازاریان خون خلق                  کشان خون مردم گوارا بود

کدامین کس از شاعری برج ساخت      چه حافظ  چه سعدی  چه لورکا بود

ره کسب پول و درم دزدی است            که از درس و تحصیل دارا بود

از این پس پدر زیر خرج گران                 بزاید برش کار ماما بود

از این پس پسر می نویسد دگر            هر آن کس که نان داد بابا بود

توانا بود هر که دارا بود                        ز ثروت دل پیر برنا بود

 

مرگ از زندگی پرسید :
" این چه حكمتی است كه باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه كنم ؟! "
زندگی لبخندی زد و گفت :
" دروغ هایی كه در من نهفته است و حقیقت هایی كه تو در وجودت داری !! " ...


همیشه دو درس را در زندگی خود به یاد داشته باشید:

1- جسارت در بیان عقیده
2- جرأت در پذیرش اشتباه


آنهای كه باتو خندیده اندممكن است تورا فراموش كنند

ولی آنهای كه باتو گریه كرده اند هركز تورا از یاد نخواهند برد.


اسکار وایلد : بچه ها در ابتدا عاشق والدین خود هستند ، بزرگتر که می شوند آنان را به محاکمه می کشند و هنگامی که خود صاحب فرزند شدند والدین خود را می بخشند .


1- حاضر جواب نباشید و برای پاسخگویی عجله نكنید.

2- بسیاری از حرفها را نشنیده بگیرید.

3- صبرتان را زیاد كنید.

4- هیچگاه عصبانی نشوید.

5- اگر دیگران به شما آسیب رساندند یا اهانت كردند بجای مقابله بمثل بنحوی طرف را شرمنده كنید و بعد هم او را ببخشید.

6- در اجتماع با مردم خندان باشید.

7- در غیاب هیچكس بد گویی نكنید.

8- همیشه امیدوار باشید و به دیگران هم امید بدهید.

9- در حد توان مشكلات دیگران را حل كنید.

10- در هیچ چیز افراط و تفریط نكنید.

11- به عقیده هم احترام بگذارید و عقیده خود را تحمیل نكنید.

12- امین باشید حتی دشمن شما را امین بداند.


بالاترین اعتمادها اعتماد به نفس است « آدام اسمیت »


 

 

یاد باد یاران را ...

 

دکتر علی شریعتی هیچ گاه كسي را دوست نداشته باش، چون دوست داشتن اسارت است و اسارت انسان را به جنون مي كشاند هر گاه کسی را دوست داشتي رهايش كن. اگر به سویت باز نگشت بدان كه از اول هم مال تو نبوده است.

 

 

ماييم ودلي، نهفته غم ها در او

خون موج زند، چو دل مينا در او

يك دل دارم ، هزار دلبر از پي

يك سر دارم ، هزار سودا دراو

رهي


 

چرا بايد تظاهر كنم كه خوشحال وراضي ام

چرا بايد تظاهر كنم همه چيز موافق ميل من است

چرا بايد تظاهر كنم هر چيزي سر جاي خودش است

نه نمي توانم ،  ونمي خواهم ديگر تصنعي زندگي كنم

من خوشحال وراضي نيستم

هيچ چيز مطابق ميل من نيست

وهيچ چيزي سر جاي خودش قرار ندارد

غم سينه ام را مي فشارد

بغض ناشناخته اي گلويم را گرفته

به چشمان بچه هايم نگاه ميكنم انان خيلي زود مي فهمند

مادر غمگين است وفقط بمن زل مي زنند

انان ميدانند فشار زندگي بر شانه هايم سنگيني ميكند و در زير

بار اين فشار تا ميشوم

من انان را بوجود آوردم ، پس بايد باز متظاهر باشم

گرچه دوست ندارم :


عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار

                                                    مشيري  


نه نغمهء نی خواهم و نه طرف چمن

 نه یار جوان , نه باده صاف کهن

خواهم که به خلوتکده ای از همه دور

من باشم ومن باشم ومن باشم ومن))))

 

                                        اخوان ثالث

 


 

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم 

گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی

گفتا تو از کجایی که آشفته می‌نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کاو بنده‌پرور آید

 


 

فقير كوري ، با گيتي آفرين مي گفت

كه ايزد وَصف توآلكَن زبانِِ ِ تحسينم

به نعمتي كه مرا داده اي، هزاران شُكر

كه من  نه درِ خور لطف عطاي چندينم

خسي گرفت گريبان كور وبا اوگفت:

كه تا جواب نگويي، زپا ننشينم

من ار سپاس جهان آفرين كُنم ، نه شگفت

كه تيز بين وقوي پنجه تر ز شاهينم

ولي تو كوري ونا تندرست وحاجتمند

نه جون مني ، كه خداوند جاه و تمكينم

چه نعمتي است تورا ، تا به شُكر آن كوشي؟

به حيرت اندر، از كار چو تومسكينم

بگفت كور: كزين به چه نعمتي خواهي

كه روي چون توفرو مايه يي نمي بينم

 

                                                 رهي معيري


شوق باز آمدن سوي توام هست ،

                                  اما،

تلخي سرد كدورت در تو،

پاي پوينده راهم بسته،

ابرخاكستري بي باران ،

راه بر مرغ نگاهم بسته.

واي باران،

   باران،

شيشه پنجره را بايد شست.

از دل من اما،

        چه كسي نقش تورا خواهد شست؟

 

آسمان سربي رنگ ،

من درون قفس سرد اطاقم دلتنگ.

 

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي باران،

     باران،

پرمرغان نگاهم راشست!

 

                                                   حميد مصدق

 


 

 

اين شعر که کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي

و تو به من مي گي رنگين پوست؟؟؟؟؟


 

 

جلال محمدیان - خواننده اي توانا از كرمانشاه

 

مردان خدا پرده ي پندار دريدند
يعني همه جا غير خدا هيچ نديدند
هر دست كه دادند از آن دست گرفتند
هر نكته كه گفتند همان نكته شنيدند
يك طايفه را بهر مكافات سرشتند
يك سلسله را بهر ملاقات گزيدند
يك فرقه به عشرت درِ كاشانه گشادند
يك زمره به حسرت سرِ انگشت گزيدند
جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بَرِ شيخ مناجات مريدند
يك جمع نكوشيده رسيدند به مقصد
يك قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
فرياد كه در رهگذر آدم خاكي
بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند
همت طلب از باطن پيران سحر خيز
زيرا كه يكي را ز دو عالم طلبيدند
زنهار مزن دست به دامان گروهي
كز حق ببريدند و به باطل گرويدند
چون خلق در آيند به بازارِ حقيقت
ترسم نفروشند متاعي كه خريدند
كوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
كين جامه به اندازه ي هر كس نبريدند
مرغان نظر باز سبك سير« فروغي»
از دامگه خاك بر افلاك پريدند


 

شعر: فروغي بسطامي




سيد جلال محمديان به سال 1327 در کرمانشاه ديده به جهان باز كرد . در سال 1351 فعاليت رسمي و هنري خود را در فرهنگ و هنر استان باختران ( كرمانشاه ) شروع كرد و در سال 1355 به تهران آمد و براي اين كه بهتر بتواند گوشه ها و رديف هاي موسيقي اصيل ايران را فرا گيرد به عنوان شاگرد نزد محمد رضا شجريان مي رود . مدت سه سال ضمن كسب علم موسيقي از محضر محمد رضا شجريان ، همزمان در خدمت آقاي اصغر بهاري با ساز رديف هاي آوازي فرا مي گيرد ، سپس به مدت سه سال ديگر در كلاس شجريان كه در راديو تدريس مي كرد حضور پيدا مي كند و چون هيچوقت دست از فراگيري و يادگرفتن نمي كشيد به طور خصوصي به منزل مرحوم استاد محمود كريمي جهت تكميل نمودن دانش موسيقي خود مي رود و بسيار از اين كلاس استفاده مي برد .
در سال 1358 همكاري خود را با مركز حفظ و اشاعه موسيقي سنتي ايران ، آغاز و آهنگهای زیبایی خواند به نام(( هواي وطن )) با اركستر شمس ، (( قصر شيرين )) با اركستر اين مركز (( مردان خدا )) با اركستر تنبور شمس ، (( مظهر انوار )) با اركستر راديو ايران.
دوستان عزیز تصنیف زیبا و خاطره انگیز "مردان خدا" با اجرای زیبای جلال محمدیان را برایتان آماده کرده ام که امیدوارم مورد پسند شما قرار بگیرد.


مردان خدا-جلال محمدیان

منبع http://neshane-eshgh.blogfa.com

چند غزل از امام خمینی ...

جان جهان

به تو دل بستم و غیر تو كسى نیست مرا      جُز تو اى جان جــــهان، دادرسى نیست مرا

عاشق روى تــوام، اى گل بى مثل و مثال       به خدا، غیر تو هــرگز هــــوسى نیست مرا

بـــا تو هستم، ز تو هرگز نشدم دور؛ ولى       چه توان كرد كه بانگ جــــرسى نیست مرا

پــــرده از روى بینداز، به جان تـــــو قســم      غیـــر دیــــدار رخت مـــلتمسى نیست مرا

گر نباشى بـــرم، اى پـــردگى هرجـــــایى      ارزش قدس چـــو بـــال مگسى نیست مرا

مــــده از جنت و از حــــــور و قصورم خبرى      جز رخ دوست نظر سوى كسى نیست مرا

 مى‏گُساران

عاشقـــــــان روى او را خانــه و كاشانه نیست          مرغ بال و پر شكسته، فكر باغ و لانه نیست

گـــــر اسیر روى اویى؛ نیست شو، پروانه شو           پاى‏بنـــد ملك هستى، در خور پروانه نیست

مى‏گســــاران را دل از عالم بریدن شیوه است           آنكه رنـــــگ و بوى دارد، لایق میخانه نیست

راه علم و عقل با دیوانگـــــــى از هم جداست           بسته این دانــــه‏ها و این دامها دیوانه نیست

مست شو، دیوانه شو، از خویشتن بیگانه شو            آشنا با دوست، راهش غیر این بیگانه نیست

حسرت روى

امشب از حسرت رویت، دگر آرامم نیست          دلم آرام نگیــــــرد كــــــــــــه دلاَّرامم نیست

گــــــردش بــاغ نخواهم،  نروم طَرْف چمن          روى گلــــــــزار نجویـــــم كه گلندامم نیست

مـــــــــن از آغاز كــــه روى تو بدیدم گفتم:         در پـــــى طلعت این حوروش، انجامم نیست

من به یك دانـــه، به دام تو به خود افتادم             چه گمان بود كه در ملك جهان دامم نیست؟

خـــــــاك كویش شوم و كامْ طلبكار شوم             گــرچه دانم كه از آن كامْ طلب، كامم نیست

همـــــه ایّام چو "هندى" سر راهش گیرم           گــــــر چــــه توفیقِ نظر در همه ایامم نیست

معجز عشق

نــــــــــــاله زد دوست كه راز دل او پیدا شد       پیش رنـــــــــدان خرابــات چسان رسوا شد

خـــــواستم راز دلم پیش خودم باشد و بس       در میخـــــــــانه گشـودند و چنین غوغا شد

ســــــــــر خُم را بگشایید كه یار آمده است       مــــــــژده اى میكـده، عیش ازلى بر پا شد

ســــــــر زلف تو بنازم كه به افشــــــاندن آن      ذرّه خــــــورشید شد و قطره همى دریا شد

لب گشودى و ز مى گفتى و میخواره شدى      پیش ســــاقى، همه اسرار جهان افشا شد

گــــــویى از كوچه میخانه گذر كرده، مسیح       كه به درگـــــــــــاه خـــــــــداوند بلند آوا شد

معجــــــــــــــــز عشق ندانى تو، زلیخا داند       كه بـــــــــرش یوسف محبوب، چنان زیبا شد

گوش کنید

روز وصل

غم مخور، ایّام هجران رو به‏پایان مى‏رود          این خمـــارى از سر ما مــــى‏گساران مى رود

پــــرده را از روى ماه خویش، بالا مى‏زند          غمزه را سر مى‏دهد، غم از دل و جان مى‏رود

بلبل انـــدر شاخسار گل هویدا مى‏شود          زاغ بـــا صـــد شرمســـارى از گلستان مى‏رود

محفل از نــــور رخ او نورافشان مى‏شود          هر چـــه غیـــر از ذكــر یار، از یاد رندان مى‏رود

ابرها از نـور خـورشید رخش پنهان شوند          پــــرده از رخســــار آن سرو خـــرامان مى‏رود

وعده دیــدار نزدیك است، یاران مژده باد           روز وصلش مـــــى رسد، ایّام هجران مى‏رود

 چشم بیمار

من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم     چشم بیمــــار تــــو را دیــدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم       همچــــو منصــور خــــــریدار سرِ دار شدم

غم دلدار فكنده است به جانم، شررى       كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم

درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز        كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جــــامــه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم       خــــرقــــه پیــــر خـــراباتى و هشیار شدم

واعـــظ شهــر كــه از پند خود آزارم داد       از دم رنــــد مــــى‏آلــــوده مــــَددكار شدم

بگـــذاریــــد كــــه از بتكــده یادى بكنم       مـــن كـــه با دستِ بت میكده، بیدار شدم

 

 

داريم دلي ، صاف تر از سينه صبح

در پاكي وروشني ، چو آئينه صبح

پيكارِ حسود، بامن امروزي نيست

خفاش بؤد دشمن ديرينه صبح

رهی

 

نه راحت ازفلك جويم،

نه دولت از خدا خواهم

وگر پرسي چه مي خواهي

ترا خواهم ، ترا خواهم                        رهي

  

 

آبی دریا قدغن
شوق تماشا قدغن
عشق دو ماهی قدغن
با هم و تنها قدغن
برای عشق تازه / اجازه بی اجازه
پچ پچ و نجوا قدغن
رقص سایه ها قدغن
کشف بوسه ی بی هوا
به وقت رویا قدغن
برای خواب تازه / اجازه بی اجازه
در این غربت خانگی
بگو هر چی باید بگی
غزل بگو به سادگی
بگو زنده باد زندگی
برای شعر تازه/اجازه بی اجازه
از تو نوشتن قدغن
گلایه کردن قدغن
عطر خوش زن قدغن
تو قدغن من قدغن
برای روز تازه/اجازه بی اجازه

 

 

 

 

دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد
مجنون تر از ليلي، شيرين تر از فرهاد
اي عشق از آتش، اصل و نسب داري
از تيره ي دودي، از دودمان باد
از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوي تو آتش، در جان باد افتاد
هر قصر بي شيرين، چون بيستون ويران
هر کوه بي فرهاد، کاهي به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

 

 

 

 

 

 

 

ریسمون - تبدیل تاریخ شمسی به میلادی , و برعکس

 

 

شرح پریشانی - وحشی بافقی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید      داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید      گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی      سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
* * *
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم      ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم      بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود      یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
* * *
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت      سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت      یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم      باعث گرمی بازار شدش من بودم
* * *
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او      داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او      شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد      کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
* * *
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر      که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر      بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود      من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
* * *
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست      حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست      نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود      زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
* * *
چون چنین است پی کار دگر باشم به      چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به      مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم نوگل دستان سازش      سازم از تازه جوانان دگر ممتازش
* * *
آنکه بر جانم از او دم به دم آزاری هست      میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست      بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی      بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
* * *
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است      راه صد بادیه درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است      اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر      با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
* * *
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود      آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود      چه گمان غلط است این، برود، چون نرود
چند کس از تو یاران تو آزرده شود      دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
* * *
ای پسر چند به کام دگرانت بینم      سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم      ساقی مجلس عام دگرانت بینم
توچه دانی که شدی یار چه بیباکی چند      چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
* * *
یار این طایفه خانه برانداز مباش      از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش      غافل از لعل حریفان دغل باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را       این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را
* * *
در کمین تو بسی عیب شماران هستند      سینه پردرد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند      غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری      واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
* * *
گرجه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت      وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت      با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
ماش الله که وفای تو فراموش کند      سخن مصلحت آمیز دگران گوش کند

وحشی بافقی

 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا      خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا      التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا      با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود      جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود
* * *
همچو گل چند به روی همه خندان باشی      همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی      زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی      یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد      به جفا سازد و سد جور برای تو کشد
* * *
شب به کاشانه‌ی اغیار نمی‌باید بود      غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود
همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود      یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود
تشنه‌ی خون من زار نمی‌باید بود      تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست      موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست
* * *
دیگری جز تو مرا اینهمه آزا نکرد      جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد      هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد      هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من      مردم ، آزار مکش از پی آزردن من
* * *
جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است      بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است      روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است      جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد      چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
* * *
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست      عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست      خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست      چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به تقریر کنم      عاجزم چاره من چیست چه تدبیر کنم
* * *
مدتی شد که در آزارم و میدانی تو      به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو      داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه می بارم و میدانی تو      از برای تو چنین زارم و میدانی تو
از زبان تو حدیثی نشنیدم هرگز      از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
* * *
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت      دست بر دل نهم و پا شکنم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت      نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت      سخنی گوشم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش      ورنه بسیار پشیمانه شوی از کرده خویش
* * *
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم      از سر کوی تو خود کام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم      از پی ات آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم      نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد      جان من این روشی نیست که نیکو باشد
* * *
از چه با من نشوی یار چه میپرهیزی      یار شو با من بیمار چه میپرهیزی
چیست مانع ز من زار چه میپرهیزی      بکشا لعل شکر بار چه میپرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه میپرهیزی      نه حدیثی کنی اظهار چه میپرهیزی
که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن      چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
* * *
درد من کشته شمشیر بلا میداند      سوز من سوخته ی داغ جفا میداند
مسکنم ساکن صحرای فتا میداند      همه کس حال من بی سرو پا میداند
پاکبازم همه کس طور مرا میداند      عاشقی همچو منت نیست خدا میداند
چاره من کن و مگذار که بیچاره شوم      سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
* * *
از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت      چهره الوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت      گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت      نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم      لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم
* * *
چند در کوی تو با خاک برابر باشم      چند پامال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم      از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم      باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی      طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
* * *
این همه جور که من از پی هم می بینم      زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من این همه غم می بینم      همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم      هستم آزرده و بسیار ستم می بینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر      حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
* * *
آنجنان باش که من از تو شکایت نکنم      از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم       همه جا قصه درد تو روایت نکنم
دگر این قصه بی حد و نهایت نکنم      خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است      سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است