در دنیا ...

 

در این دنیا هیچ پرستشی بالاتر از تحمل

 هیچ خوشی بالاتر از رضایت

هیچ نیکی بالاتر از بخشش

و هیچ اسلحه ای قویتر از صبر نیست

ناصر خسرو ...

 

خدای از تو طاعت به دانش پذيرد

 مبر پيش او طاعت جاهلانه

 

مشکلات زندگی ...



استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب را به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند تقريبا 50 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست .
اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
استاد گفت : حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسورانه گفت : دست تان بی حس می شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و از اين حرف همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند! یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد.
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، اعصابتان به درد خواهند آمد، اگر بیشتر از حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید! به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ،برآیید ...
 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است ... 

راز شب ...

 

شب چو بوسیدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او
زیر گیسو کرد پنهان روی خویش
ماه را پوشید با گیسوی خویش
گفتمش : ای روی تو صبح امید
در دل شب بوسه ی ما را که دید ؟
قصه پردازی در این صحرا نبود
چشم غمازی به سوی ما نبود
غنچه خاموش او چون گل شکفت
 بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت
با خبر از راز ما گردید شب
بوسه ای دادیم و آن را دید شب
بوسه را شب دید و با مهتاب گفت
ماه خندید و به موج آب گفت
موج دریا جانب پارو شتافت
راز ما گفت و به دیگر سو شتافت
قصه را پارو به قایق باز گفت
داستان دلکشی ز آن راز گفت
گفت قایق هم به قایق بان خویش
 مانده بود این راز اگر در پیش او
دل نبود آشفته از تشویش او
لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد
با زنی آن راز را ابراز کرد
گفت با زن مرد غافل راز را
آن تهی طبل بلند آواز را
 لا جرم فردا از آن راز نهفت
 قصه گویان قصه ها خواهند گفت
زن به غمازی دهان وا می کند
راز را چون روز افشا می کند

 

من چرا ...

 

دوستانم بر سر کارند در بازار عشق

من چو معزولان چرا در گوشه‌ای بنشسته‌ام
 

 

باید و نیست ...

 

تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست

 

“میكی موس بیابانی” ( Mickey Mouse of the desert )

 

“میكی موس بیابانی” ( Mickey Mouse of the desert )

۹۸۴۳۵۳۰۹۳۳۳۳۳۳۳۳۳.jpg

موش دوپاى گوش‌دراز موجودی که با نمک و کمی مضحك به نظر می رسد . جونده ای است که  نسل اش در خطر نابودی است .

به گزارش خبرنگار سایت پزشکان بدون مرز ؛ “میكی موس بیابانی” ( Mickey Mouse of the desert ) جانوری جونده شبیه موش است، دم دراز، پاهای عقبی بلند برای پریدن و به خصوص گوش خیلی درازی دارد. حرکات جهشی این موجود بسیار شبیه به کانگرو می باشد .

۶۸۴۷۸۶۷۴۶۵۳۱.jpg

این حيوان اساساً حشره‌خوار  است . میكی موس بیابانی در اکثر اوقات روز در نقبی که به عنوان لانه برای خود در زیر زمین حفر کرده است پنهان می گردد و در ساعات شب از لانه ی خود خارج کشته و به شکار می پردازد .این پستاندار که موجودی بسیار چابک و سریع می باشد معمولا به ندرت به وسیله انسانها قابل رویت است .

این موش در بیابانهای چین و مغولستان یافت شده است .

۵۶۴۵۵۲۱۳۵۵۶.jpg

ما فکر می کنیم اگر انسانها بدانند نسل این موجود در خطر نابودی قرار دارد او را مورد حمایت قرار خواهند داد.

۶۸۴۶۱۴۵۴.jpg

بزرگترین سرمایه زمین تنوع زیستی آن است . این کره تنها متعلق به انسانهای امروز نیست  باید برای حیات تمامی موجودات تلاش کنیم و آیندگان را از دیدن زیبایی های زمین محروم نکنیم  .

بیاید با هم زیبایی های زمین را حفظ کنیم .

منبع

 

 

من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنيد


فصل گل ميگذرد همنفسان بهر خدا
بنشينيد به باغی و مرا ياد کنيد


ياد از اين مرغ گرفتار کنيد ای مرغان
چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنيد


هر که دارد ز شما مرغ اسيری به قفس
برده به باغ و به ياد منش آزاد کنيد


آشيان من بيچاره اگر سوخت٬ چه باک
فکر ويران شدن خانهء صياد کنيد


شمع اگر کشته شد از باد مداريد عجب
ياده پروانهء هستی شده بر باد کنيد


بيستون بر سر راه است، مباد از شيرين
خبری گفته و غمگين دل فرهاد کنيد


جور بيداد کند، عمر جوان کوتاه
ای بزرگان وطن، بهر خدا داد کنيد


گر شد از جور شما خانهء موری ويران
خانهء خويش محال است که آباد کنيد


کنج ويرانهء زندان شد اگر سهم بهار
شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنيد

شاعر: ملک الشعرا ( بهار )

من چو معزولان چرا در گوشه‌ای بنشسته‌ام

 

 

بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته‌ام

وز نشاط عشق خوبان توبه‌ها بشکسته‌ام

خسته او را که او از غمزه تیر انداخته‌ست

من دل و جان را به تیر غمزه‌ی او خسته‌ام

هر کجا شوریده‌ای را دیده‌ام چون خویشتن

دوستی را دامن اندر دامن او بسته‌ام

دوستانم بر سر کارند در بازار عشق

من چو معزولان چرا در گوشه‌ای بنشسته‌ام

چون به ظاهر بنگری در کار من گویی مگر

با سلامت هم نشینم وز ملامت رسته‌ام

این سلامت را که من دارم ملامت در قفاست

تا نه پنداری که از دام ملامت جسته‌ام

تو بدان منگر که من عقد نشاط خویش را

از جفای دوستان از دیدگان بگسسته‌ام

باش تا بر گردن ایام بندد بخت من

عقده ای نو که از در سخن پیوسته‌ام

 

 

خدا انسان را افرید

 

و خدا خر را آفرید...
و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.
و خدا سگ را آفرید
و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم
.
و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

و خدا میمون را آفرید
و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم
.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده
.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.
و از آن زمان تا کنون
انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد
...
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد
.
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.

از درون من نجست اسرار من...

 

 

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام


از جفای نی دلم آتش گرفت
کاش نی از ریشه آتش می گرفت
.
.
.
مشنو از نی چون حکایت می کند
بشنو از دل چون روایت می کند
مشنو از نی نی نوای بی نواست
بشنو از دل ، دل حریم کبریاست
نی چو سوزد تل خاکستر شود
دل چو سوزد خانه ی دلبر شود


او که نی بشناخت از نی کی جداست؟
نی، بر ِ نی ناشناسان بی نواست!

(تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد)

گر نوای نای را بشناختی
کی بر او گستاخ بر می تاختی

(محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

 

آهسته آهسته

 

 

بهار عمر می گردد خزان آهسته آهسته

به مقصد می رسد این کاروان آهسته آهسته

فریب خوان الوان جهان هرگز مخور جانا

که مهمان کش بود این میزبان آهسته آهسته

به بالا نشینی ها مناز ای سرو

که چرخ دون کشد از زیر پایت نردبان
آهسته آهسته

به زیبایی ها مناز ای گل که چون تو

بسی پرورد و چید این باغبان
آهسته آهسته

کتاب زندگی افسانه ای شیرین بود اما ؟

به پایان می رسد هر داستان
آهسته آهسته


 

 

نامت چيست؟
- آدم

فرزند؟
- من را نه مادري نه پدر، بنويس اول يتيم عالم خلقت

محل تولد؟
- بهشت پاک

اينک محل سکونت؟
- زمين خاک

آن چيست بر گرده نهادي؟
- امانت است

قدت؟
- روزي چنان بلند که همسايه خدا ، اينک به قدر سايه بختم به روي خاک

اعضاي خانواده؟
- حواي خوب و پاک، قابيل خشمناک، هابيل زير خاک

روز تولدت؟
- در روز جمعه اي، به گمانم که روز عشق

رنگت؟
- اينک فقط سياه، از شرم گناه

چشمت؟
- رنگي به رنگ بارش باران، که ببارد زآسمان

وزنت؟
- نه آن چنان سبک که پرم در هواي دوست، نه آن چنان وزين که نشينم بر اين زمين

جنست؟
- نيمي مرا زخاک، نيم دگر خدا

شغلت؟
- در کار کشت اميدم به روي خاک

شاکي تو؟
- خدا

نام وکيل؟
- آن هم فقط خدا

جرمت؟
- يک سيب از درخت وسوسه

تنها همين؟
- همين

حکمت؟
- تبعيد در زمين

همدست در گناه؟
- حواي آشنا

ترسيده اي؟
- کمي

زچه؟
- که شوم من اسير خاک

آيا کسي به ملاقاتت آمده است؟
- بلي

که؟
- گاهي فقط خدا

داري گلايه اي؟
- ديگر گلايه نه، ولي....

ولي که چه؟
- حکمي چنين، آن هم به يک گناه!!؟

دلتنگ گشته اي؟
- زياد

براي که؟
- تنها فقط خدا

آورده اي سند؟
- بلي

چه؟
- دو قطره اشک

داري تو ضامني؟
- بلي

چه کسي؟
- تنها کسم خدا

در آخرين دفاع؟
- مي خوانمش، چنان که اجابت کند دعا

 

 

 

 

ملك الشعرا بهار ميگويد :

بود آيا كه دگر بار به شيراز رسم
بار ديگر بمراد دل خود باز رسم
هست راز ازلي در دل شيراز نهان
خرم آنروز كه كس بر سر آن راز رسد
برسر مرقد سعدي كه مقام سعداست
بسته دست ادب و جبهه قدمساز رسم
همت از تريت حافط طلبم وز مددش
مست و مستانه بخلوتگه اعزاز رسم

هدف از زندگی ..

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن،  سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن

به مساجد ومعابد، همه اعتکاف جستن

دو لب از برای لبیک،  به وظیفه باز کردن

زمناهی ملاهی، همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن،  به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ یک را،  ثمر آنقدر نباشد

که به روی نا امیدی،  در بسته باز کردن

  شیخ بهایی

هفت جا، نفس خویش را حقیر دیدم ...

 

 

هفت جا، نفس خویش را حقیر دیدم:

نخست، وقتی دیدمش که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.

دوم، آن گاه که در برابر از پا افتادگان ،می پرید.

سوم، آن گاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را بر گزید.

چهارم، آن گاه که گناهی مرتکب شد و با یاد آوری این که دیگران نیز همچون او دست به گناه می زنند،خود را دلداری داد.

پنجم، آن گاه که از ناچاری، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست.

ششم، آن گاه که زشتی چهره ای را نکوهـش کرد، حال آن یکی از نقاب های خودش بود.

هفتم، آن گاه که آوای ثنا سر داد و آن را فضیلت پنداشت.

(جبران خلیل جبران)

 

 

روز آخر زندگی ...

 

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزیزم اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یك روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند ، گویی كه هزارسال زیسته است و آنكه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به كارش نمی آید. و آن گاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حركت كند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم. آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند... او در آن یك روز آسمان خراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید. روی چمن خوابید. كفش دوزكی را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه نمی شناختندش سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان یك روز زندگی كرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسی كه هزار سال زیسته بود...!



 

داستان

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم،

 برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...

 

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد

 تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

 

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند

 تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...

 

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت ...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

 

از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد،

کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد،

و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

 وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و

 با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد

تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش

را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده،

مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده 

 و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

 

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.

او الان یک بازیگر است.همانند بقيه مردم!!!

 

 

بی اعتنا به همه چیز و همه کس...

 

استادی به همراه شاگردش که مردی  بی مو و تاس بود به اطراف شهری رسید.در آنجا چند کودک را دیدند که مشغول بازی بودند. یکی از کودکان چشمش به سر تاس شاگرد افتاد و با صدای بلند به بقیه بچه ها گفت: "ببینید! سرش مثل کدو تنبل ٬ صاف و بی مو است!" بقیه بچه ها  با شنیدن این جمله به مرد خیره شدند و یک صدا زدند زیر خنده. مرد کچل تبسمی کرد و خطاب به استادش گفت:" بچه هستند و نباید از آنها توقع زیادی داشت و از سخنانشان  نباید دلخور شد."  و سپس بی اعتنا به بچه ها به صحبت با استادش ادامه داد.

چند ساعتی که راه پیمودند به ورودی شهر رسیدند و نگهبانان دروازه با بی حرمتی جلوی آنها را گرفتند و شروع به گشتن وسایلشان کردند.در این بین یکی از نگهبانان با بی حرمتی خطاب به شاگرد گفت:" آهای کچل بد ترکیب! بیا و بقچه ات را باز کن تا ببینم داخل آن چه داری!" خشم٬ چهره ی مرد کچل را فرا گرفت و بی اختیار به سمت نگهبان رفت تا با او درگیر شود.استاد به سرعت خود را به شاگرد رساند و چیزی در گوشش گفت. ناگهان مرد آرام شد و با خونسردی بقچه اش را مقابل نگهبان گذاشت تا وارسی کند.

نگهبان که متوجه واکنش مرد کچل و آرامش سریع او شده بود٬ بعد از وارسی دقیق بقچه های آن دو و نیافتن چیز مشکوکی آنها را مرخص کرد و هنگام رفتن با پوزخند گفت: " راستی چه شد جناب کچل! یکدفعه داغ کردی و بعد به یک باره با کلام دوستت آرام شدی! مگر دوستت چه گفت؟ "

مرد کچل نگاهی به استاد کرد و با تبسم پاسخ داد:" چیزی نگفت که به کار شما بیاید! موضوعی است شخصی بین من و او.  دوستم تنها به من گفت که  فکر کنم  که این بار هم کودکی بوده!"

شعری از خر عاشق

 

 

 

خری آمد بسوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی پیش
برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوست داری
خر مادر بگفتا ای پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان
زبین این همه خرهای خوشگل یکی کن نشان چون نیست مشکل
خرک از شادمانی جفتکی زد کمی عرعر نمود و پشتکی زد
بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سیاهت
خر همسایه را عاشق شدم من به زیبایی نباشد مثل او زن
بگفت مادر برو پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن
به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقلانه
دو تا پالان خریدند پای عقدش یه افسار طلا با پول نقدش
خریداری نمودند یک طویله همانطوری که رسم است در قبیله
خر عاقد کتاب خود گشایید وصال عقد ایشان را نمایید
دوشیزه خر خانم آیا رضایی؟ به عقد این خر خوش تیپ در آیی؟
یکی از حاضرین گفتا به خنده عروس خانم بهر گل چیدین برفته
برای بار سوم خر بپرسید خر خانم سرش یکباره جنبید
خران عرعر کنان شادی نمودند به یونجه کام خود شیرین نمودند
به امید خوشی و شادمانی برای این دو خر در زندگانی

 

 

 

 

 

 

حرمت اعتبار خود را
هرگز درمیدان مقایسه ی خویش با دیگران
مشكن
كه ما هر یك یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه

ژولیده نیشابوری

 

دلت را خانه ی ما کن ، مصفا کردنش با من

به ما درد خود افشا کن ، مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل ، کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش ، پیدا کردنش با من

بیبفشان قطره ی اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص ، دریا کردنش با من

اگر درها برویت بسته شد ، دل بر مّکن بازآ

درِ این دّقُ  الباب  کن ، وا  کردنش  با  من 

به من گو حاجت خود را ،اجابت کردنش با من

طلب کن آنچه می خواهی ، مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را ، جمع و منها کردنش با من

چو خوردی روزیِ امروز ما را ، شکر نعمت کن

غم فردا مخور ، تامین فردا  کردنش  با  من   

به قرآن آیه ی رحمت فراوان است ، ای انسان

بخوان این آیه ی را ، تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمری گُنه کردی مشو نومید از رحمت

تو نامِ توبه را بنویس ، امضا کردنش با من

 

 

 

خوشتر از ایام عشق ایام نیست

بامداد عاشقان را شام نیست

مطربان رفتند و صوفی در سماع

عشق را آغاز هست انجام نیست

کام هر جوینده ای را آخریست

عارفان را منتهای کام نیست

از هزاران در یکی گیرد سماع

زانکه هر کس محرم پیغام نیست

آشنایان ره بدین معنی برند

در سرای خاص بارعام نیست

تا نسوزد برنیاید بوی عود

پخته داند کاین سخن با خام نیست

هر کسی را نام معشوقی که هست

می برد، معشوق ما را نام نیست

سرو را با جمله زیبایی که هست

پیش اندام تو هیچ اندام نیست

مستی از من پرس و شور عاشقی

آن کجا داند که  درد آشام نیست

باد صبح و خاک شیراز آتشیست

هر که را در وی گرفت آرام نیست

خواب بی هنگامت از ره می برد

ور نه بانگ صبح بی هنگام نیست

سعدیا چون بت شکستی خود مباش

خودپرستی کمتر از  اصنام نیست

 

 

 

 

 

در دلم بود که ...

در دلم بود که آدم شوم اما نشدم

بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم

بر در پير خرابات نهم روی نياز

تا باين طايفه محرم شوم اما نشدم

هجرت از خويش کنم خانه به محبوب دهم

تا باسماء معلم شوم اما نشدم

از کف دوست بنوشم همه شب باده عشق

رسته از کوثر وزمزم شوم اما نشدم

فارغ از خويشتن واله رخسار حبيب

همچنان روح مجسم شوم اما نشدم

سرو پا گوش شوم پای بسر هوش شوم

کزدم گرم تو ملهم شوم اما نشدم

از صفا راه بيابم بسوی دار فنا

دروفايارمسلّم شوم اما نشدم

خواستم برکنم از کعبه دل هر چه بت است

تا بر دوست مکّرم شوم اما نشدم

آرزوها همه در گور شد ای نفس خبيث

در دلم بود که آدم شوم اما نشدم

3 طرز تفکر انسانهای موفق

 

همه چیز از فکرتان شروع می شود. این سیستم اعتقادی شما و طرز تفکرتان است که زندگی امروزتان را شکل می دهد. اگر زندگی متوسط الحالی را می گذرانید به خاطر تصمیمات بدی است که اتخاذ کرده اید. و تصمیمی که گرفتید هم از طرز تفکر و باورهایتان سرچشمه می گیرد.

درنتیجه، اگر می خواهید به موفقیت دست پیدا کنید، باید اول از فکرتان شروع کنید. طرز تفکر افراد موفق را الگوی خود قرار دهید و مطمئن باشید که شما هم مثل آنها نتیجه عالی به دست خواهید آورد.

طرزفکر 1: همه انسانهای موفق مسئولیت پذیر هستند. مهم نیست چه اتفاقی بیفتد، افراد موفق مسئولیت آنرا به گردن می گیرند. هیچوقت اقتصاد یا کس دیگری را در کسادی کارشان مقصر نمی کنند. درعوض، با قبول اشتباه خود مسئولیت آن را پذیرفته و به فکر بهبود وضعیت می افتند. افراد موفق می دانند که اگر دیگران را مقصر بدانید یا مسئولیت را گردن این و آن بیندازید، قدرت کنترل موقعیت را از دست خواهید داد.

طرزفکر 2: همه انسانهای موفق به کار خود متعهدند. موفقیت اتوماتیک وار به دست نمی آید؛ از آسمان به زمین نمی افتد. باید برای به دست آوردن چیزهایی که در زندگی می خواهید، 100% به کارتان تعهد داشته باشید. خیلی ها فقط رویای موفق شدن را در سر می پرورانند، امیدوارند که موفق شوند، آروزیشان موفقیت است اما هیچوقت به کارشان متعهد نمی شوند. لحظه ای که تصمیم می گیرید و 100% به کاری متعهد می شوید، دیگر هر کاری که لازم باشد برای رسیدن به آن انجام می دهید.

طرزفکر 3: همه انسانهای موفق جرات تصمیم گیری برای موفقیت در زندگی را دارند. می دانید، موفق شدن جرات و جسارت می خواهد. اگر فرصتی پیش رویتان است، برای استفاده از آن نیاز به جرات و شهامت دارید. این مسئله مخصوصاً در موفقیت های مالی بسیار مهم است. قبل از اینکه کار و بیزنسی را شروع کنید، باید جرات بله گفتن به آن و شروع آنرا داشته باشید.

با دنبال کردن این سه طرزفکر افراد موفق، امیدواریم که بتوانید به هرچه در زندگی می خواهید برسید.

موفقیت تصادفی نیست

موفقیت هیچوقت تصادفی اتفاق نمی افتد. البته ممکن است که در طول مسیر کمی شانس با شما همراه شود و در یک موقعیت خوب قرارتان دهد اما بادوام نیست. موفقیت از آن کسانی می شود که روی شانسشان سرمایه گذاری می کنند و احتمال شکست خود را پایین می آورند.

اگر به بعضی از موفق ترین افراد دنیا نگاه کنید می فهمید که اکثر آنها از هیچ به آنجا رسیده اند. خیلی از آنها بچه یتیم هایی بوده اند که حتی نمی توانستند سالی یک حمام درست و حسابی بگیرند. اما چطور ممکن است کسی که چنین شانس بدی در زندگی خود داشته است، به چنان موفقیتی دست پیدا کند؟

ساده است، چون موفقیت هیچوقت تصادفی اتفاق نمی افتد. خیلی از این افراد با تلاش بی وقفه به موفقیت دست پیدا کرده اند چون انتخاب دیگری نداشته اند. این سخت کوشی برایشان به شکل عادت در آمده و هیچوقت حتی وقتی زندگی مرفهی برای خود تهیه کردند هم دست از تلاش برنداشته اند. کار سخت، هوشمندانه و داشتن دوستان زیاد آنها را به این پله رسانیده است.

اینها عناصر موفقیتند که در اختیار همه است، حتی اگر خیلی افراد نخواهند که این اصول را بپذیرند. از این گذشته همه ما در انتخابمان آزادیم. می توانیم تصمیم بگیریم که موفق شویم یا شکسته بخوریم، انتخاب با ماست.

موفقیت تصادفی نیست. هیچکس نیست که بدون تلاش و ذکاوت توانسته باشد به موفقیت دست پیدا کند. این خودتان هستید که می توانید تصمیم بگیرید که در زندگیتان موفق باشید یا ناموفق. انتخاب با شماست.

 

 

 

 

تقدیم به همه ی مردانی که...  ...

 

 

تقدیم به همه مردانی که صدای....

 

شیخ رامی شنوند....................

 

ولی صدای خدا را نه.........................

وقتی خدا زن را آفرید
وقتی خدا زن را آفرید به من گفت این زن است . وقتی با او روبرو شدی . مراقب باش...
شیخ حرف خدا را قطع كرد و گفت : مراقب باش به او نگاه نكنی . سرت را به زیر افكن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی مفتون فتنة چشمانش نشوی كه از آنها شیاطین می بارند . گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی كه مسحور شیطان می شوی. از او حذر كن كه یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری كه خدا در آتش قهرت می سوزاند و سرنگون به چاه ویلت می افكند.... مراقب باش و من بی آنكه بپرسم پس چرا او را آفرید گفتم ((به چشم )) شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد كه به قصد امتحان تو و این از لطف اوست در حق تو. پس شكر كن و هیچ مگو... گفتم ((چشم )) و در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز او را ندیدم به چشمانش ننگریستم . آوایش را نشنیدم . چقدر دوست می داشتم بر موجی كه مرا به سوی او می خواند بنشینم اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم. و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده و احساس ناشی از نیاز به چیزی یا كسی كه نمی شناختمش. اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می كردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم . و گریستم . نمی دانستم چرا؟ قطره اشكی از چشمانم جاری شد. و در پیش پایم به زمین نشست . به خدا نگاهی كردم مثل همیشه لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنكه حرفی بزنم و دردم را بگویم ، می دانست.
با لبخند گفت : این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش. كه او داروی درد توست بدون او ناقصی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسیار شكننده است .
من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم نمی بینی كه در بطن وجودش موجودی را به پرورش
می برد. من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گیسوانش را نظر میانداز حرمت حریم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهیای این دیدار كنم.
من اشكریزان و حیران خدا را نگریستم . پرسیدم پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید كردی ؟
گفت : من ؟

فریاد زدم : شیخ گفت تو سكوت كردی اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟

باز صبورانه و با لبخند همیشگی گفت : من سكوت نكردم فقط تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی . و من در گوشه ای دیدم شیخ همچنان حرفهای پیشین را تكرار می كند

 

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

مواظب افكارت باش كه گفتارت ميشود

 مواظب گفتارت باش كه رفتارت مي شود

 مواظب رفتارت باش كه عادتت مي شود

 مواظب عادتت باش كه شخصيتت ميشود

و مواظب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شود.

                                                                          مولا علی(ع)

ان یکی خر داشت و پالانش نبود   یافت پالان گرگ خر را در ربود
کوزه بودش اب می نامد بدست    اب را چون یافت خود کوزه شکست
شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست    گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهلست جان جانم اوست   دردمند و خسته ام درمانم اوست
هر که درمان کرد مر جان مرا     برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتند جان بازی کنیم    فهم گرد اریم و انبازی کنیم
هر یکی از ما مسیح عالمیست   هر الم را در کف ما مرهمیست
گر خدا خواهد نگفتند از بطر   پس خدا بنمودشان عجز بشر
هر چه کردند از علاج و از دوا    گشت رنج افزون و حاجت نا روا
ان کنیزک از مرض چون موی شد   چشم شه از اشک خون چون جوی شد
شه چو عجز ان حکیمان را بدید     پا برهنه  جانب مسجد دوید
رفت در مسجد و سوی محراب شد     سجده گاه از اشک شه پر اب شد
چون به خویش تن امد ز غرقاب فنا      خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
ای همیشه  حاجت ما را پناه   بار دیگر ما غلط کردیم راه
لیک گفتی گر چه میدانم سرت   زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
در میان گریه خوابش در ربود   دید در خواب او که پیری رو نمود
گفت ای شه که حاجاتت رواست   گر غریبی ایدت فردا ز ماست
چونک اید او حکیمی حاذقست   صادقش دان کو امین و صادقست
چون رسید ان وعده گاه و روز شد  افتاب از شرق اختر سوز شد
بود اندر منظره شه منتظر    تا ببیند انچه بنمودند سر

 دید شخصی فاضلی پر مایه ای   افتابی در میان  سایه ای
میرسید از دور مانند هلال  نیست بود و هست بر شکل خیال
ان خیالی که شه در خواب دید   در رخ مهمان همی امد پدید
شه به جای حاجیان پیش رفت    پیش ان مهمان غیب خویش رفت
گفت معشوقم تو بودستی نه ان      لیک کار از کار خیزد در جهان
دست بگشاد و کنارنش گرفت     همچو عشق اندر  دل و جانش گرفت
دستو پیشانیش بوسیدن گرفت   وز مقام و راه پرسیدن گرفت
ترجمانی هر چه ما را در دلست    دستگیری هر که پایش در گلست
چون گذشت ان مجلس و خوان کرم    دست او بگرفت و برد اندر حرم
قصه ی رنجور و رنجوری بخواند    بعد از ان در پیش رنجورش نشاند
رنگ وروی و نبض و قاروره بدید    هم علاماتش  هم اسبابش شنید
گفت هر دارو که ایشان کرده اند    ان عمارت نیست ویران کرده اند
دید رنج وکشف شد بر وی نهفت     لیک پنهان کرد و با سلطان هیچ نگفت
دید از زاریش کوزار دلست     تن خوشست و او گرفتار دلست
هر چه گویم عشق را شرح و بیان   چون به عشق ایم خجل باشم از ان
در تصور ذات اورا گنج کو   تا در اید در تصور مثل او
چون حدیث روی شمس الدین رسید   شمس چارم اسمان سر در کشید
واجب اید چونک امد نام او    شرح کردی رمزی از انعام او
من چه گویم یک رگم هشیار نیست  شرح ان یاری که او را یار نیست
شرح این هجران و این خون جگر     این زمان بگذار تا وقت دگر
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق     نیست فردا گفتن از شرط طریق
گفتمش پوشیده خوشتر سر یار    خود تو در ضمن حکایت گوش دار
گفت مکشوف و برهنه بی غلول     باز گو دفعم مده ای بوالفضول
پرده بردار و برهنه گو که من   می نخسپم با صنم با پیرهن
گفتم ار عریان شود او در عیان     نه تو مانی نه کنارت نه میان
ارزو می خواه لیک اندازه خواه     بر نتابد کوه را یک برگ کاه

روز و شب را همچو خو مجنون كنم ....

 

در هوايت بي‏قرارم روز و شب              سر ز پايت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خو مجنون كنم       روز و شب را كي گذارم روز و شب؟

جان و دل از عاشقان مي‏خواستند         جان و دل را مي‏سپارم روز و شب

تا نيابم آن چه در مغز منست               يك زماني سر نخارم روز و شب

تا كه عشقت مطربي آغاز كرد           گاه چنگم گه تارم روز و شب

مي‏زني تو زخمه و بر مي‏رود             تا به گردون زير و زارم روز و شب

ساقيي كردي بشر را چل صبوح      ز آن خمير اندر خمارم روز و شب

اي مهار عاشقان در دست تو        در ميان اي قطارم روز و شب

مي‏كشم مستانه بارت بي‏خبر        همچو اشتر زير بارم روز و شب

تا بنگشايي به قندت روزه‏ام         تا قيامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشكنم      عيد باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب اي جان تو      انتظارم، انتظارم روز و شب

تا به سالي نيستم موقوف عيد           با مه تو عيدوارم روز و شب

ز آن شبي كه وعده كردي روز وصل            روز و شب را مي‏شمارم روز و شب

بس كه كشت مهر جانم تشنه است           ز ابر ديده اشك بارم روز و شب

 

مولانا

 

 

 

ما غرق گناهيـــم، ولي پــــــــاک سرشتيم

 

حسرت زده ي يک وجب از خاک بهشتيم

 

شــــــکرانه ي زايل شــدن ِ حالت اغمــــا

 

از خوردن آن ميــوه ي ممنوعــه گذشتيـم

 

هر چند که اليـــاس، بسي وسوسـه ها کرد

 

امّا چو پــــري، بنــــده ي خنّــــاس نگشتيم

 

غفلـــت بکُشد يونُــــس ِ جان، در دل ماهي

 

چون غمزه ي هستـي به دل مزرعه کِشتيم

 

افســــوس که اين مـــاه مبـــارک به سر آمد

 

در دفتـــــــر اعمــــــال، ثــــوابي ننوشتيــم

 

 

 

 

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند

 

 

مطرب مهتاب رو، آنچه شنيدی بگو
ما همگان محرميم، آنچه بديدی بگو
نرگس خمار او،ای که خدا يار او
دوش زگلزار او، هر چه بچيدی بگو
ای شده از دست من، چون دل سرمست من
ای همه را ديده تو، آنچه گزيدی بگو
عيد بيايد رود، عيد تو ماند ابد
از فلک بی مدد، چون برهيدی بگو
در شکرستان جان، غرقه شدم ای شکر
زين شکرستان اگر، هيچ چشيدی بگو
می کشدم می به چپ، می کشدم دل براست
رو که کشاکش خوش است، تو چه کشيدی بگو
می به قدح ريختی،فتنه بر انگيختی
کوی خرابات را، تو چه کليدی بگو
شور خرابات ما، نور مناجات ما
پرده حاجات ما، هم تو دريدی بگو
ماه به ابر اندرون، تيره شدست و زبون
ای مه کز ابرها پاک و بعيدی بگو
ضل تو پاينده باد، ماه تو تابنده باد
چرخ ترا بنده باد، از چه رميدی بگو
عشق مرا گفت دي، عاشق من چون شدی
گفتم بر چون متن، زانچه تنيدی بگو
مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم
عافيتا همچو مرغ از چه پريدی بگو

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده ام تا تر بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

 

جوانی شمع ره کردم  که جویم زندگانی را

نجـستم زندگانی را   و گم کردم  جوانی را

کـنون با بار پیــــــری  آرزومندم که برگردم

بـه دنبــال جـوانی    کوره راه زنـدگـانـی را

به یاد یــار دیرین    کاروان گم‌کرده را مانـم

که شب در خواب بیند  همرهان کاروانی را

بهاری بود و ما را هم  شبابی و شکر خوابی

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

که در کامم بـه زهرآلود  شهد شـادمـانی را

سـخن با مـن نمی‌گوئی  الا ای هـمزبـان دل

خدایــا  با که گویم شکوه‌ی بی همزبـانی را

نسیم زلف جانان کو؟که چون برگ خزان دیده

به پـای سـرو خود دارم  هوای جانفشانی را

به چشم آسمانی  گردشـی داری بلای جان

خـدایــا  بـر مگردان  ایـن بلای آسـمانـی را

نمیـری شهریار از شعر شیریـن روان گفتن

کــه از آب بقـا جــوئــید   عـمر جـاودانی را

 

                               استاد شهریار

پــرواز

 

 
 

سبک پرواز کردی تا بر من
نشستی در دل پر آذر من
به مهرت شاد گشتم غافل از این
که می جویی تو هم خاکستر من

                                                  صالـح وحـدت

 

 

نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
به آزار دلم کوشد دلازاری که من دارم 
اگر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری
دلازاری دگر جوید دل زاری که من دارم  
ز پند همنشین درد جگر سوزم فزونتر شد
هلاکم می کند آخر پرستاری که من دارم
به خاک من نیافتد سایه سرو بلند او
ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم

                                                                  رهی معیری

دلتنگی

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم 
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

                                                                        قیصر امین پور

حـضـور

 

 

تو اگر
رفته ای به سفر

تو اگر 
نیستی دیگر

پس چرا از همه جا 
من صدای طپش قلب تو را می شنوم...

                                                                   الوند

 

یلدا

 

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

 

ه.الف.سایه

 

 

بارانی

 

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام 

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام  

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیرزمانی است که بارانی ام

 

 

 

دل من ! باز مثل سابق باش

با همان شور و حال عاشق باش

مهر می ورز و دم غنیمت دان

عشق می باز و با دقایق باش

بشکند تا که کاسه ات را عشق

از میان همه تو لایق باش

خواستی عقل هم اگر باشی

عقل سرخ گل شقایق باش

 

 

 

 

گفتم بهار و یاد تو آمد به خاطرم

پر شد دوباره از تو تمام مشاعرم

تو آفتاب روشن آن سوی برکه ای

من بال های خسته مرغی مهاجرم

هر جا شلوغ بود تو هم لحظه ای بمان

شاید منم که باعث سد معابرم

حق با شماست مثل همیشه ولی بدان

تو ایستگاه آخری و من مسافرم

 

هر جا که تویی مرکز تصویر من آنجاست

 

بانوی اساطیر غزل های من اینست
صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست 

من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل

آسودگی ام نیست که معنای من اینست 

هر جا که تویی مرکز تصویر من آنجاست

زیبایی عشقم ، طرح دیبای من اینست 

همراه تو تا نابترین آب رسیدن

همواره عطشناکی رؤیای من اینست 

من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت

نایاب ترین فصل تماشای من اینست

حسین منزوی

باغ مـهتاب

 

دیشب، ای بهتر ز گل! در عالم خوابم شکفتی
شاخ نیلوفر شدی در چشم پر آبم شکفتی

ای گل وصل، از تو عطرآگین نشد آغوش گرمم
گر چه بشکفتی ولی در عالم خوابم شکفتی

بر لبش، ای بوسه ی شیرین تر از جان! غنچه کردی
گل شدی، بر سینه ی هم رنگ سیمابم شکفتی

بستر خویش از حریری نرم چون مهتاب کردم
تا تو چون گل های شب در باغ مهتابم شکفتی

خوابگاهم شد بهشتی، بسترم شد نوبهاری
تا تو، ای بهتر ز گل! در عالم خوابم شکفتی

سیمین بهبهانی


 

بازيچه پرستي ...

 

ما مرغ اسيريم و پريدن هوس ما

تنهايي دوران همه جا پيش و پس ما

قلبي نشكستيم و جفايي ننموديم

هر لحظه ولي جور و جفا ، هم نفس ما

در بغض ترك خوردهء ما عشق نهان است

ماييم و همين مهر و وفا ، دادرس ما

افسانهء بودن همه را صحبت عشق است

اين كفر پرستي نبود خار و خس ما

بر شب شده گان نغمهء بيدار نخوانيد

صبحيم و همين روشني روز ، بس ما

دل از ورق آينه اسرار خدا گفت

گنج ازلي خفته ز خاك نفس ما

در گردش اين كون و مكان راز بزرگي ست

درياب ، كه بازيچه پرستي قفس ما

ما در ره معشوق سر و جان نشناسيم

اين بي سر و پايي همه جا خويش وكس ما

پرواز امير از پي آهنگ خدا بود

ما مرغ اسيريم و پريدن هوس ما

 

 

بوي خون....

 

بوي خون مي آيد از افكار دينداران چرا؟

موج خون مي بارد امشب ابر پر باران چرا؟

تا به كي نامرد با مردان ستم كاري كند؟

دوستي با دشمنان ، با اين ستمكاران چرا؟

راه آزادي هميشه، هر زمان همرنگ خون

از علي گفتن ولي هم كيش جباران چرا ؟

دشنهء سوزان دشمن تشنهء ياران ماست

تيغ برّ ان ستم در دست دينداران چرا ؟

ظلم انسان بابت قدرت خدايا تا به كي ؟

آدمي را شيوهء رفتار كفتاران چرا ؟

ظلم را ديدن ،نهان كردن ،دو صد جور وجفاست

در سكوت مهرباني خواب بيداران چرا؟

در فلسطين رنگ خون مي بارد از آيينه ها !

نعش نوزادي به روي دست دلداران چرا ؟

واي بر انسان خدايا ، دورهء عصيان گري ست !

جنگ و پيكار و جنايت ، ترس بمباران چرا؟

دين هر انسان دلا جز مهرباني كردن است؟

جنگ با هم دين خود كردن ز هشياران چرا؟

خاطر آزادي دنيا برادر فكر كن

فكر آزادي فقط از بابت ياران چرا ؟

در كجاي اين جهان جور و جفا و فتنه نيست ؟!

در چچن ، در مصر و در چين ، قتل مختاران چرا؟

مهديا در كشور آلاله هاي سر بلند

بوي خون مي آيد از افكار دينداران چر

 

 

دعوت ...

 

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و ميدانم
                                                           چرا بيهوده مي گويي دل چون آهني دارم

نميداني نميداني كه من جز چشم افسونگر
                                                              در اين جام لبانم باده مرد افكني دارم

چرا بيهوده ميكوشي كه بگريزي ز آغوشم
                                                        از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي

نميترسي نميترسي نميترسي كه بنويسند نامت را
                                                         به سنگ تيره گوري شب غمناك خاموشي

بيا دنيا نمي ارزد به اين پرهيز و اين دوري
                                                       فداي لحظه اي شادي كن اين روياي هستي را

لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر مي
                                                      چنان مستت كنم تا خود بداني قدر مستي را

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و ميدانم
                                                         كه سر تا پا به سوز خواهشي بيمار ميسوزي

دروغ است اين اگر پس آن دو چشم راز گويت را
                                                         چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي

 

رسم وفا ...

 

 

وفا را از درخت بیاموز

که حتی سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد .


 

آه خاكستر  ..

 

گم گشته ام در باد ، چون آه خاكستر

بالاتر از فرياد ، چون آه خاكستر

گر گم شدم در خود ،اين هجرتي سخت است

تا مرز يك ايجاد ، چون آه خاكستر

آنجا كه يك كودك ،محتاج يك نان است !

حرف از وداد و داد ، چون آه خاكستر!

جايي كه شعر ما ، بوي ريا دارد !

دل مي رود از ياد ، چون آه خاكستر

انديشهء ما را از غصه پُر كردند !

كو يك دل آزاد ، چون آه خاكستر ؟

شهري كه دين او هم كاسهء كفر است

باشد خراب آباد ، چون آه خاكستر

در گفتگوي ما ، حرف تمدن نيست !

افسانهء ارشاد ، چون آه خاكستر

همبستگي يعني : در فكر هم بودن

نه ، مهر مادر زاد ، چون آه خاكستر

خاكي كه ديندارش در فكر زردوزي ست

دينش همان الحاد ، چون آه خاكستر

آقاي … ، آزادي در كنج زندان است !

تا بشكند فرياد ، چون آه خاكستر

مهدي براي ما از قصه ها كم گو

  گم گشته ام در باد ، چون آه خاكستر

 

دلم گرفته ، ای دوست !...

 

دلم گرفته ، ای دوست ! هوای گریه با من ؛

گر از قفس گریزم ، کجا روم ، کجا ، من ؟

 

کجا روم ؟ که راهی به گلشنی ندانم ،

که دیده برگشودم ، به کنج تنگنا ، من .

 

نه بسته ام به کس دل ، نه بسته کس به من نیز،

چو تخته پاره بر موج ، رها ، رها ، رها ، من .

 

ز من هر آنکه او دور، چودل به سینه نزدیک ؛

به من هر آنکه نزدیک ، ازو جدا، جدا ، من !

 

نه چشم دل به سویی ، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا ، من .

 

ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد ؟

که گو یدم به پاسخ ، که زنده ام چرا من ؟

 

ستاره ها نهفتم ، در آسمان ابری ــ

دلم گرفته ، ای دوست ! هوای گریه با من ...

 

                                         سیمین بهبهانی

                                       اردیبهشت ماه 61

 

گوش کنید - با صدای همایون شجریان

وعده دیدار

 

آتش فرداي ما از آب امروز است و بس
دل خوشي بر اين جهان چون باد نوروز است وبس
وعدهء ديدار جانان كي ميسّر مي شود ؟
در مسير زندگي اين وعده مرموز است و بس
اين جهان غير از بد آموزي ندارد مكتبي !
علم آن پروردهء چندين بد آموز است و بس
نوبت شاهي به ما بعد از گدايي مي رسد
اين گدايي حاصل آن عهد ديروز است و بس
چشم امّيدي مدار از مردم بي دين ما
دين اسير دست اين اهل زر اندوز است و بس
مستي ما خود نشان از حزن بي پايان ماست
شادي ما همچو آتش شعله افروز است و بس
گوشهء زندان نباشد جاي مهتاب منير
اين اسيري كار آن شمس سيه روز است وبس
منبر و محراب اگر بازيچهء بيگانه شد
صحبت دينداري ما حرف دلسوز است و بس
مهديا اين زندگي ارزش ندارد پيش ما
لذّت او همرديف قلب پر سوز است وبس

 

 


خاکستر خیال

 

 

دیشب که خفته بودی، در بستر خیالم

می سوخت از تمنّا، پا تا ز سر خیالم

من جام ها کشیده، از باده ی وصالت

تو کام ها گرفته، از دختر خیالم

شب چون به آتش تو، اندیشه پر بسوزد

شعر و ترانه گردد، خکستر خیالم

ای تشنه کام عاشق، بس کن هوس، که ترسم

غیر از جنون ننوشی، از ساغر خیالم

تا موج خیز ِ چشمم، دُردانه پرور آمد

پیرایه بست عالم، با گوهر خیالم

گر سوی کس به جز تو، روزی گشوده گردد

پیوسته بسته بادا، بال و پر خیالم

جز نام دوست سیمین! حرفی دگر نخواندم

چندان که خیره ماندم، در دفتر خیالم.

 

سیمین بهبهانی - بانوی غزل ایران



 

 

 

زاهدا من كه خراباتي و مستم به تو چه؟

ساغر و باده و بط بر سر دستم به تو چه؟

تو كه مشغول مناجات و دعايي چه به من؟

من كه شب تا به سحر يكسره مستم به تو چه؟

تو كه در گوشه ي محراب نشستي صنمي گفت چرا؟

من كه در گوشه ي ميخانه نشستم به تو چه؟

آتش دوزخ اگر رو سوی ما و تو کند؟

 تو که خشکی چه به من؟ من که ترهستم به تو چه؟

 

 

حافظ /ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم       محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش       این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد       تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را       مهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود       بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم
چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر       جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
المنه لله که چو ما بی‌دل و دین بود       آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ       یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم

 

گوش کنید - با صدای شهرام ناظری

 

 

دشمن دانا بلندت مي كند


بر زمينت مي زند نادان دوست

 

شنيدم که شمشير يکي را دوتا مي کند

                                   بنازم به شمشيرعشق که دوتا رايکي مي کند


 

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه

 


شکسپير مي گويد بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگومي پندارد دروغ بگويي


 فکر مي کرديم عاشقی هم بچگيست 

                                                  اما حيف اين تازه اول يک زندگيست

زندگی چيزيستشبيه يک حباب

                                                  عشق آباديه زيبايی در سراب

فاصله با آرزو های ما چه کرد

                                                 کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد

 

مدرسه و خلاقيت

 

 

ديشب به طور اتفاقی به سخنرانی از آقای "سِر کن رابينسون" برخوردم (که مطمئنا ارتباطی با املاک رابينسون ندارد)، که خواب را از سرم پراند و باعث شد تا ساعت 5 صبح مطلب بخوانم و بنويسم.

اين آقا يکی از متخصصين خلاقيت است و عنوان سر يا شواليه را هم به همين خاطر گرفته است.

برداشتی کاملا شخصی از سخنرانی کن رابينسون با عنوان : "آيا مدارس ما خلاقيت را می کشند؟" در فوريه 2006

بحث در مورد آموزش کودکان و خلاقيت است. واقعيت اين است که بچه ها قابليت فوق العاده ای برای خلاقيت دارند. ولی متاسفانه سيستم آموزشی نه تنها اين قابليتها را پرورش نمی دهد بلکه باعث از بين رفتن آن نيز می شود. به قول پيکاسو همه ما هنرمند زاده می شويم، هنر ما اين است که اين قابليت را تا بزرگسالی حفظ کنيم.

به نظر می رسد اهميت خلاقيت و آموزش آن در عصر حاضر به اندازه اهميت آموزش خواندن و نوشتن به کودکان است. شايد اين نکته باعث تعجبتان شود ولی آن چه در ادامه می نويسم شايد بتواند شما را متقاعد کند.

شايد اين داستان بتواند به خوبی جسارت کودکان در خلاقيت را نشان دهد: در کلاس درسی معلمی به سراغ بچه شش ساله ای در ته کلاس می رود که نقاشی می کرده و از او می پرسد :"چه می کشی؟" کودک پاسخ می دهد:"خدا را!" معلم می گويد:"ولی تا حالا کسی خدا را نديده است." کودک پاسخ می دهد: "اگر کمی صبر کنند خواهند ديد."

مهمترين چيز در مورد بچه ها اين است که از اشتباه کردن يا بر راه خطا بودن نمی ترسند، حتی اگر قرار باشد خدا را نقاشی کنند. مطمئن باشيد که اگر آمادگی خطا کردن را نداشته باشيد، هيچوقت ايده بکر و نوئی به مغزتان خطور نخواهد کرد. نمی خواهم بگويم همه آنهائی که خطا می کنند ايده نو دارند، اما اگر خطا نکنيد، مسلما ايده نوئی به ذهنتان خطور نمی کند. اما در سيستم آموزش اين جسارت را از کودکان می گيرند. نا بخشودنی ترين گناه در سيستم آموزشی "اشتباه کردن" است. دوست داريم کودکانمان هميشه نمره بيست بگيرند، يعنی هيچ خطائی نداشته باشند. اين همان جائی است که می توان گفت سيستم آموزشی نه تنها دانش آموزان را به سوی خلاقيت راهنمائی نمی کند، بلکه خلاقيتی که دارند را هم از آنها می گيرد.

در تمام دنيا اگر سيستم آموزش دبستانی را نگاه کنيد، سلسله مراتب خاصی را می بينيد: در راس هرم آموزش زبان و حساب قرار دارد (فارسی و رياضی) در مرحله پايين تر علوم انسانی (جغرافيا، مدنی، تاريخ) و در آخر هرم هم هنر قرار دارد. حتی در قسمت هنر هم سلسله مراتب خاصی برقرار است به طوری که نقاشی در بالا و موسيقی و رقص در پايين قرار دارند. چرا نبايد در سيستم آموزشی رقص همان جايگاهی را که حساب دارد داشته باشد؟ اين سيستم آموزشی به اين معنی است که ما در کل بدن انسان فقط به سرش اهميت می دهيم، آنهم فقط يک طرفش (يعنی فقط به مغز چپ).

در واقع وقتی که خوب نگاه می کنيم می بينيم هدف آموزش در تمام دنيا توليد "استادان دانشگاه" است. در واقع استادان دانشگاه فقط از سرشان آن هم فقط يک طرفش استفاده می کنند. برای آنها بدن فقط وسيله ای است که سرشان را ببرد سر کلاس! استادان دانشگاه خيلی دوست داشتنی و شريف هستند (وخيلی از آنها از دوستان من هستند، يواشکی بگم که خودمم زمانی يکی از آنها بودم) ولی اين دليل نمی شود که حس کنيم هدف تمام خلقت و آموزش ما ايجاد استاد دانشگاه است.

چرا سيستم آموزش چنين است؟ واقعيت است که پايه سيستم آموزش کنونی به اوائل قرن نوزدهم و شروع صنعتی شدن باز می گردد. اين سيستم آموزش برای برطرف کردن نيازهای جامعه صنعتی است. آن چه در جامعه صنعتی القا می شود اين است که اگر کاری که دوست داری را بکنی، در آينده حرفه ای نخواهی داشت. من خودم چنين آموزشی را به دخترم دادم. او به من گفت که می خواهد نويسنده شود و من به او گفتم که کار ديگری بايد داشته باشی، بعد می توانی نويسندگی هم بکنی. (البته بعد به اين ترتيب استدلالم را اصلاح کردم که اگر می خواهی نويسنده باشی، نمی توانی کنج خانه بنشينی، بايد از جائی تجربه لازم برای نوشتن را کسب کنی، و حرفه ات اين کمک را به تو خواهد کرد. ) مساله دوم در جامعه صنعتی اين است که سيستم آموزشی برای ورود به دانشگاه طراحی شده است. به همين خاطر آدمهای باهوش و با استعدادی در مدارس داريم که فقط به اين خاطر که استعداد آنها در جائی غير از دانشگاه بايد متبلور شود، فکر می کنند با هوش نيستند.

بحث مهم جامعه شناسی اين است که به طور قطع ما جامعه صنعتی را پشت سر گذاشتيم و وارد دوره ای شده ايم که عصر دانش ناميده می شود. (حتما در چندين پست به اين مطلب خواهم پرداخت، چرا که فکرمی کنم که دانستن اين که چه جامعه ای در پيش رويمان است، در موفقيت همه ما موثر خواهد بود.) همانطور که در جای ديگری که به بحث در مورد کتاب عادت هشتم آقای کاوی پرداختم گفتم، خيلی از مشکلات ما اين است که با پيش فرضهای جامعه صنعتی (مانند طريقه کنونی تحصيل دبستانهايمان) می خواهيم مشکلات جامعه دانش را حل کنيم. اين پيش فرضها به درد جامعه دانش نمی خورد.

در آينده مدرک دانشگاهی ارزشی نخواهد داشت. طليعه اين بی ارزشی را اکنون هم می توانيم ببينيم. ما دچار تورم مدرک تحصيلی هستيم. همه اينها به اين خاطر است که دانشگاههای ما کسانی را می پروراند که به درد جامعه ای می خورند که به گذشته تعلق داشته است يعنی جامعه صنعتی.

آخرين مطلب اين که برداشتی که از هوش داشتيم به کلی تغيير کرده، هوش فقط آن چيزی نيست که به استدلال و حل مسائل رياضی کمک می کند، هوش سه خاصيت مهم دارد:

اولا: متنوع است. هوش می تواند شنيداری، حرکتی، ديداری يا عاطفی باشد.

  1. دوما: هوش ديناميک است. هوش متعامل است. اين آن چيزی است که در جای ديگر تحت عنوان اثر مديچی به آن پرداخته ام.
  2. سوما: هوش منحصر به فرد است. برای همين بايد مواظب باشيم که بچه های باهوشمان به خاطر فرديتشان مهر بيگانه از بقيه کلاس را نخورند. خانم "جيليان لين" يک طراح حرکات موزون تئاتری مشهور و مولتی ميليونر است. او تعريف می کند که وقتی بچه بود، معلم کلاس به خاطر اين که سر کلاس آرام نمی نشسته او را به همراه پدر مادرش به روانپزشک معرفی می کند. (اگر الان بود حتما به عنوان بچه بيش فعال می بستنش به پرومتازين) بعد از کلی بحث پزشک از پدر و مادرش می خواهد که از اتاق بيرون بيايند و قبل از خارج شدن راديو داخل اتاق را روشن می کند. وقتی از لای در نگاه می کنند می بينند اين دختر به آهنگ راديو (که قطعا "اندک اندک جمع مستان می رسند" نبوده) شروع به رقص می کند. پزشک به پدر و مادرش می گويد دختر شما بيمار نيست او استعداد رقص دارد. او را از مدرسه بيرون بياوريد و به مدرسه رقص ببريد. و آنها همين کار را کردند.

نکته آخر: آموزش کنونی ما انسانهائی را پرورش می دهد که اصلا به درد جامعه متغير آينده نمی خورند. به قول سالک اگر کل حشرات را از صحنه روزگار حذف کنيم، بعد از 50 سال تمامی موجودات زمين از بين خواهند رفت. اگر انسان را از صفحه روزگار حذف کنيم، بعد از 50 سال تمامی موجودات شکوفا خواهند شد. " آموزش کنونی چنين انسانهائی می آفريند. ما به انسانهائی احتياج داريم که نقش بهتری را ايفا کنند.

 

منبع - وبلاگ خلاقیت و نوآوری

 

 

 

 

هشت نقل قول از اينشتن

  1. تخيل مهم تر از دانش است.
  2. واقعيت توهمی بيش نيست، البته توهمی بسيار پايدار.
  3. ضعف در نگرش به ضعفِ شخصيت می انجامد.
  4. کسی که تا به حال خطا نکرده، حتما هيچ کار جديدی انجام نداده است.
  5. صلح را نمی توان به زور حفظ کرد. صلح فقط با درک (متقابل) به دست می آيد.
  6. نمی توان مشکل را با همان ذهنيتی که هنگام خلق آن داشتيم حل کنيم.
  7. اگر الف را مساوی موفقيت در زندگی بگيريم و بگوييم که الف مساوی جمع ب، ج و د است، در آن صورت ب معادل کار، ج معادل بازی و د معادل "قفل دهنت را بنداز" است.
  8. مهمترين چيز اين است که هيچ وقت دست از سوال کردن برنداريد. به علت مهمی کنجکاوی در وجودمان نهاده شده است.

 

كاش میشد هیچ کس تنها نبود

کاش میشد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو می مانم ولی

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود

سالیان سال تنها مانده ام

شاید این رفتن سزای من نبود

من دعا کردم برای بازگشت

دست های تو ولی بالا نبود

باز هم گفتی که فردا میرسی

کاش روز دیدنت فردا نبود

سهراب ...

 

من مسلمانم.

قبله ام یک گل سرخ.

جانمازم چشمه، مهرم نور.

دشت سجاده من.

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

*********

من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

*********

زندگی رسم خوشایندی ست.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه دستی ست که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.

زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی ست.

زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری ست که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

*********

هر کجا هستم، باشم.

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟

من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی ست، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

**********

چترها را باید بست،

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.

دوست را زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است.

**********

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ،

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم.

                                  (سهراب سپهری)

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

  ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی 

  تو بمان و دگران  وای به حال دگران


ايام نبودن تو پيوسته شده

 افسوس كه اين دريچه هم بسته شده

 ديگر به وصال تو ندارم اميد

حافظ دگر از نيت من خسته شده

 


تا مرغ دلم پر نكشيده برگرد

تا ريشه ي من زخم نديده برگرد

گيرم كه من اشتباه كردم باشد

دنيا كه به آخر نرسيده برگرد


 

گفتــه بــودي كـه چـرا محـو تماشاي مني

 وان چنان مات كه يك دم مژه بر هم نزني

 مـژه بـر هـم نـزنـم تـا كـه ز دستــم نـرود

 نــاز چشـم تـو بـه قـدر مـژه بـر هـم زدني


 

هر چه كردم نشوم از تو جدا بدتر شد

                                           از دل ما نرود مهرو وفا بدتر شد

 مثلاً خواستم اين بار موقر باشم

                                          و به جاي تو بگويم شما بدتر شد

 اين متانت به دل سنگ تو تأثير نكرد

                                       بلكه بر عكس فقط رابطه ها بدتر شد

 آسمان وقت قرار من و تو ابري بود

                                           تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

 چاره دارو و دوا نيست كه حال بد من

                                          بي تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

 روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت

                                         خواستم پاك كنم عشق تو را بدتر شد


 چه خبر؟ آه نپرسيد خبر دست شماست

خبر عالم و آدم همه در دست شماست

 

يك نفر هست كه گم كرده دلش را آن را

به خودش پس بده بي زحمت اگر دست شماست

 

هي نگوييد شما دست نداريد در آن

كه همه زير سر دست زبر دست شماست

 

ابر و باد و مه و خورشيد و من و چرخ و فلك

آه بانو ! نفس چند نفر دست شماست؟

 

واقعاً باقي تقدير رقم خورده من

چقدر دست قضا و چقدر دست شماست؟

 

دوست داريد غزل هاي مرا لال كنيد

ولي اين چشمه خدايي است ، مگر دست شماست ؟

 

 

آبي تر از آنيم که بي رنگ بميريم

 از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم

تقصير کسي نيست که اين گونه غربيم

شايد که خدا خواست که دلتنگ بميريم

 

تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست

ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست

 

۳۰ قانون  موفقیت...

 

 

۳۰قانون موفقیت

 

۱- قانون علت و معلول
هر چیز به دلیلی رخ می دهد . برای هر علتی معلولی هست ، و برای هر معلولی علت یا علت های بخصوصی وجود دارد ، چه از آنها اطلاع داشته باشید چه نداشته باشید . چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد .

2- قانون ذهن
همه ی علت ها و معلول ها ذهنی هستند . افکار شما تبدیل به واقعیت می شوند . افکار شما آفریننده اند . شما تبدیل به همان چیزی می شوید که درباره ی آن بیشتر فکر می کنید .
همیشه درباره ی چیز هایی فکر کنید که واقعا طالب آن هستید و از فکر کردن درباره ی چیزهایی که خواستار آن نیستید اجتناب کنید .

3- قانون عینیت یافتن ذهنیات
دنیای پیرامون شما تجلی فیزیکی دنیای درون شماست . کار اصلی شما در زندگی این است که زندگی مورد علاقه ی خود را در درون خود خلق کنید .
زندگی ایده آل خود را با تمام جزئیات آن مجسم کنید و این تصویر ذهنی را تا زمانی که در دنیای پیرامون شما تحقق پیدا کند حفظ کنید .

4- قانون رابطه ی مستقیم
زندگی بیرون شما بازتاب زندگی درونی شماست . بین طرز فکر و احساسات درونی شما از یک طرف و عملکرد و تجارب بیرونی شما از طرف دیگر رابطه مستقیم وجود دارد .

5- قانون باور
هر چیزی را که عمیقا باور داشته باشید برایتان به واقعیت بدل می شود . شما آنچه را که می بینید باور نمی کنید بلکه آن چیزی را می بینید که قبلا به عنوان یک باور انتخاب کرده اید . پس باید :
- باور های محدود کننده ای را که مانع موفقیت شما هستند شناسایی کنید .
- آنها را از بین ببرید .

6- قانون ارزش ها
نحوه ی عملکرد شما همیشه با زیربنایی ترین ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است .
آنچه براستی ارزش هایی را که واقعا به آن اعتقاد دارید بیان می کند ادعاهای شما نیست بلکه گفته ها ، اعمال و انتخاب های شما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیت است .

7- قانون انگیزه
هر چه می گویید یا انجام می دهید از تمایلات درونی ، خواسته ها و غرایز شما سرچشمه می گیرد . این کار ممکن است بصورت خودآگاه و ناخودآگاه انجام شود.
رمز موفقیت دو چیز است :
- تعیین اهداف و برنامه ریزی برای آنها .
- مشخص کردن انگیزه ها .

8- قانون فعالیت ذهن ناخودآگاه
ذهن ناخودآگاه شما موجب می شود همه ی گفته ها و اعمالتان مطابق با الگویی انجام پذیرد که با تصویر ذهنی و باورهای زیر بنایی شما هماهنگ است .
ذهن ناخودآگاه شما بسته به اینکه چگونه آنرا برنامه ریزی کنید می تواند شما را به پیش ببرد و یا از پیشرفت باز دارد .

9- قانون انتظارات
اگر با اعتماد به نفس انتظار وقوع چیزی را داشته باشید در جهان پیرامورتان امکان وقوع پیدا می کند .
شما همیشه هماهنگ با انتظاراتتان عمل می کنید و انتظارات شما بر رفتار و طرز برخورد اطرافیانتان تاثیر می گذارد .

10- قانون تمرکز
هر چیزی که ذهن خود را به آن مشغول سازید در زندگی واقعیت پیدا می کند .
هر چیزی که روی آن تمرکز کنید و مرتبا به آن فکر کنید در زندگی واقعی شکل می گیرد و گسترش پیدا می کند . بنابراین باید فکر خود را بر چیزهایی متمرکز کنید که در زندگی واقعا طالب آن هستید .
11- قانون عادت
حداقل 95% از کارهایی که انجام می دهید از روی عادت است ، خواه عادت های مفید و خواه عادت های مضر .
شما می توانید عادت هایی را که موفقیتتان را تضمین می کند در خود پرورش دهید . به این صورت که تا هنگامی که رفتار مورد نظر به صورت اتوماتیک و غیر ارادی انجام نشوند تمرین و تکرار آگاهانه و مدام آنرا ادامه دهید .

12- قانون جذب
شما مرتبا افکار ، ایده ها و موقعیت هایی را که با افکار غالب شما هماهنگ هستند به خود جذب می کنید ، خواه افکار منفی خواه افکار مثبت .
شما می توانید بهتر از اینکه هستید باشید ، ثروتمند تر از اکنون باشید و توانایی های بیشتری داشته باشید چون می توانید افکار غالب خود را تغییر دهید .

13- قانون انتخاب
زندگی شما نتیجه ی انتخاب های شما تا این لحظه است .
چون همیشه در انتخاب افکار خود آزاد هستید ، کنترل کامل زندگی تان و تمامی آنچه برایتان اتفاق می افتد در دست شماست .

14- قانون تفکر مثبت
 برای موفقیت و شادی در تمام جنبه های زندگی تفکر مثبت امری ضروری است .
شیوه ی تفکر شما نشان دهنده ی ارزش ها ، اعتقادات و انتظارات شماست .

15- قانون تغییر
تغییر غیر قابل اجتناب است و چون با دانش روزافزون و تکنولوژی رو به پیشرفت هدایت می شود با سرعتی غیر قابل قیاس با گذشته در حال حرکت است .
کار شما این است که استاد تغییر باشید نه قربانی آن .

16- قانون کنترل
این که تا چه حد در مورد خودتان مثبت فکر می کنید بستگی به این دارد که فکر می کنید تا چه حد زندگی تان را تحت کنترل دارید .
سلامتی ، شادی و عملکرد عالی از طریق کنترل کامل افکار ، اعمال و شرایط پیرامونتان به وجود می آید .

17- قانون مسئولیت
هر جا که هستید و هر چه که هستید بخاطر آن است که خودتان اینطور خواسته اید .
مسئولیت کامل آنچه که هستید ، آنچه که بدست آورده اید و آنچه که خواهید داشت بر عهده ی خود شماست .

18- قانون پاداش
عالم در نظم  و تعادل کامل به سر می برد . شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید .
همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیرید . اگر از عالم بیشتر دریافت می کنید به این دلیل است که بیشتر می بخشید .

19- قانون خدمت
پاداش هایی که در زندگی می گیرید با میزان خدمت شما به دیگران رابطه مستقیم دارد .
هر چه بیشتر برای بهبود زندگی و سعادت دیگران کار و مطالعه کنید و توانایی های خود را افزایش دهید ، در عرصه های مختلف زندگی خود نیز پیشرفت بیشتری به دست می آورید .

20- قانون تاثیر تلاش
همه ی امیدها ، رویاها ، هدف ها و آرمان های شما در گرو سخت کوشی شماست .
هر چه بیشتر تلاش کنید ، بخت و اقبال بهتری پیدا می کنید .
هیچ راه میانبری وجود ندارد .
21- قانون آمادگی
شانس در واقع به هم پیوستن موقعیت و آمادگی است . عملکرد خوب نتیجه ی آمادگی کامل است که مراحل کسب آن اغلب از هفته ها ، ماه ها و سال ها قبل آغاز می شود .
در هر حوزه ای موفق ترین افراد آنهایی هستند که همواره در مقایسه با افراد نا موفق وقت بیشتری را صرف کسب آمادگی برای انجام کار می کنند .

22- قانون حد توانایی
هیچ وقت برای انجام همه ی کارها وقت کافی وجود ندارد ولی همیشه برای انجام مهمترین کارها وقت کافی است .
هر جه بیشتر کار کنید کارایی بیشتری پیدا می کنید . اما اگر بخواهید بیش از حد حد توانتان انجام امور مختلف را به عهده بگیرید نتیجه ای جز این نخواهد داشت که بفهمید توانایی شما برای انجام کارها حدی دارد .

23- قانون تصمیم
مصمم بودن از ویژگی های اساسی افراد موفق است .
در زندگی شما هر جهشی در جهت پیشرفت ، هنگامی حاصل می شود که در موردی تصمیم روشنی گرفته باشید .

24- قانون خلاقیت
ذهن شما می تواند به هر چیزی که برایش قابل درک باشد و آن را باور داشته باشد دست یابد .
هر نوع پیشرفتی در زندگی تان با یک ایده آغاز می شود و چون توانایی شما در خلق ایده های جدید نا محدود است آینده ی شما نیز محدودیتی نخواهد داشت .

25- قانون انعطاف پذیری
در تعیین اهداف خود قاطعیت داشته باشید ، اما در مورد روش دستیابی به آنها انعطاف پذیر باشید .
در عصر تحولات سریع ، رقابت شدید و کهنه شدن مدام همه چیز ، انعطاف پذیری و سازگاری از شرایط اساسی موفقیت است .

26- قانون استقامت
معیار ایمان به خود ، توانایی استقامت در برابر سختی ها ، شکست ها و نا امیدی هاست .
استقامت ویژگی اساسی موفقیت است . اگر شما به اندازه ی کافی استقامت کنید ، طبیعتا سرانجام موفق می شوید .

27- قانون صداقت
خوشبختی و داشتن عملکرد عالی هنگامی به سراغ شما می آید که تصمیم بگیرید هماهنگ با والاترین ارزش ها و عمیق ترین اعتقادات خود زندگی کنید .
همیشه با آن بهترین ِ بهترین ها که در درون شماست صادق باشید .

28- قانون احساس
شما در فکر کردن ، درک کردن و تصمیم گرفتن صددرصد احساسی عمل می کنید . با احساستان تصمیم می گیرید و با عقلتان توجیه می کنید .
از آنجایی که کنترل افکارتان در دست خودتان است ، خوشبختی شما نیز بستگی به میزان اراده ی شما در کنترل افکارتان دارد .

29- قانون خوشبختی
کیفیت زندگی تان را احساس شما در هر لحظه تعیین می کند و احساس شما را تفسیر شما از وقایع پیرامونتان تعیین می کند نه خود وقایع .
هرگز برای اینکه تجربه ی خوشی از دوران کودکی داشته باشید دیر نیست . کافی است گذشته را مرور کنید و روشی را که برای تفسیر تجربیات خود داشته اید تغییر دهید .

30- قانون جایگزینی
ذهن خودآگاه شما در آن واحد فقط می تواند یک فکر را در خود جای دهد ، یا مثبت یا منفی . شما می توانید با جایگزین کردن افکار مثبت به جای افکار منفی به خوشبختی دست پیدا کنید .
ذهن مانند باغی است که در آن یا گل می روید یا علف هرز .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟                  

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم. برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید... 

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگردان آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند ...

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید.

به فکر فرو رفت...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد!

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او تصمیم گرفت بازیگر باشد...

از فردا صبح مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد و همه سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه قبل را مرور می کنیم!!!

سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد. تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر  با خودش «صادق» نیست!!!

او الان یک بازیگر است...

 

 

خیام ...

 

افسوس که نامه ی جوانی طی شد

وان تازه بهار زندگانی دی شد

وان مرغ طرب که نام او بود شباب

ندانم که کی آمدکی شد

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

وین یک دم عمر غنیمت شمریم

فردا که از این دیر فنا درگذریم

با هفت هزار سالگان سر به سریم

 

بهتان...

 

صلاح از ما چه می جوئی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود

گرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن

بلائی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم

قدت گفتم که شمشاد است و صد خجلت به بار آورد

که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم

اگر بر من نبخشائی پشیمانی خوری آخر

به خاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم

جگر چون نافه ام خون گشت و کم زانیم نمی پاید

جزای آن که با زلفت سخن از چین خطا گفتیم

تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار در نگرفت

ز بد عهدی گل گوئی حکایت با صبا گفتیم

 

 

درد

 

 

جدایی را من نکردم خدا کرد

                                 نمی دانم کدام ناکس دعا کرد

بمیرد آنکه جدایی را بنا کرد

                                 تو را از من مرا از تو جدا کرد

 

 

 

دانش ما در باره چیزها، حجاب دیدن آن ها می شود


هر چه از هستی بگوئی، پرده ای دیگر بر او بسته ای

 

 

چند روش ...

یاد بگیریم در زندگی از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنیم .

راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست بلکه استفاده از " بی امکانی " به عنوان نقطه قوت
است

آنچه را كه با عشق و اشتياق بخواهيم و در دستيابى به آن پافشارى كنيم بى‏ترديد به دست
خواهيم آورد .

مهم اين است كه در هر لحظه بتوانيم‏ آنچه را كه فکر می کنیم هستيم قربانى آنچه را كه واقعاً
هستیم کنیم

طولانى‏ترين سفر هم با يک قدم آغاز مى‏شود .

تنها كسى كه می تواند شما را به تحقيق رؤياها و آرزوها يتان ‏كمك كند خودتان هستيد.

وقتى اين موضوع را خوب بفهميد و آنرا بپذيريد، ديگر هيچ چيز و هيچ كس نمى‏تواند سّد راه
موفقيت شما بشود

اگر تردید نبود انسان از خداوند جدا نمی شد ، از او دور نمی شد و تهی نمی گشت .

وقتی تردید نیست، ایمان آمدنی است، وقتی ایمان بیاید یقین و شهود هم پدیدار میگردد
و با یقین، وصل میسر .

بیانیۀ جهانی معرفت نفس

*خود را بشناس تا جهان در مقابل تو به سخن آید. / سقراط حکیم

*خود را بشناس تا خدا را بشناسی . / لائوتزو (حکیم چین باستان)


*ای انسان ، تو خود تمام جهانی . / اوپانیشاد(کتاب مقدس هندو)

*بهشت در درون توست پس روی بخود نما. / ودا

*ای مؤمنان چرا در نفس خود نظر و تفکر نمی کنید. / قرآن کریم

*ای مؤمنان بدانید که از شماست که بر شماست . / قرآن کریم

*بدانید که خداوند از رگ گردن به شما نزدیکتر است. / قرآن کریم

*به تحقیق زین پس فقط پیروان خودشناسی به حقایق دینی من میرسند/حضرت محمد(ص)

*هر که خود را شناخت خدا را شناخت. / حضرت محمد (ص)

*هر که خود را نشناخت هیچ چیزی را نشناخت. / حضرت علی (ع)

*هر که خود را شناخت مشکلش حل شد . / حضرت علی (ع)

*هر که خود را شناخت پیروز و رستگار شد. / حضرت علی (ع)

*هر که خود را نشناخت نابود شد. / حضرت علی (ع)

*صراط المستقیم همان خود شناسی است. / امام صادق (ع)

*ختم نبوت سر آغاز معرفت نفس بعنوان تنها راه هدایت است . / ابن عربی

*هستی خاص انسان حاصل خود-آگاهی است. / هگل

*تنها راه فائق آمدن بر جبر تاریخ ، خود- آگاهی است. / مارکس

*علم حقیقی و پایدار جز از طریق خود شناسی ممکن نمی شود . / انیشتن

*راز مقدسات و اساطیر جز از طریق خود-کاوی درک نمی شود. / یونگ

*دستیابی به مقام ولایت برهمگان ممکن است وآن راه خود شناسی است/ علامه طباطبایی

*اراده و اختیار آدمی بمیزان خود شناسی اوست. / کریشنا مورتی

*نجات انسان از جبر های بیرونی جز بواسطه خود-آگاهی ممکن نیست. / دکتر شریعتی

*از زمانی که روی بخود نمودم راه خدا را یافتم . / گاندی

*به همه مردم وصیت می کنم که به خود شناسی روی آورند. / آیت الله خمینی

آفرینش زن...

 

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
-فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي  نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
 و شش جفت دست داشته باشد.

- فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد. گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
 خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد  سه جفت چشم هم داشته باشند.
 يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه  کار مي کنيد،  از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
 يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم  است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،  بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد. اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمي شود !!  چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه  به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان  کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

- فرشته نزديک شد و به زن دست زد. : اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد

- فرشته پرسيد : فکر هم مي تواند بکند ؟
 خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد. اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتي نيست، اشک است.

- فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
 خداوند گفت : اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي، تنهايي، سوگ و غرورش.

-  فرشته متاثر شد. :شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده  ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
 زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.
 همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
 سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
 بار زندگي را به دوش مي کشند،
 ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
 وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.
 در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
 وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
 براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.
 وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه  مي کنند و و قتي دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
 در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
 در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
 با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند،  قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر برايشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
 زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند
 مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
 کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند. آنها شفقت و فکر  نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

               خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
              فرشته پرسيد : چه عيبي ؟
               خداوند گفت : قدر خودش را نمي داند

 

 

سماع ..... پرواز به درون

 

 

 

رقص آنجا کن که خودرا بشکنی                 پنبه را از ریش شهوت برکنی

رقص وجولان برسر میدان کنند                  رقص اندر خون خود مردان کنند

چون جهند از نقص خود دستی زنند           چون رهند از دست خود رقصی کنند

مطربانشان از درون دف می زنند                بحرها از شورشان کف می زنند        

( مولانا)

 

 

 

     همه عالم خروش و جوش از آن است                 که  معشوقی  چنين   پيدا  نهان  است

   ز هر  يک  ذره  خورشيدی   مهياست                  ز  هر  يک   قطره ای  بحری  روان است

  اگر   يک   ذره   را   دل   بر   شکافی                   ببينی   تا  که اندر  وی  چه  جان  است

  از  آن  اجسام    پيوستست  در  هم                     که    هر   ذره   به ديگر   مهربان   است

  نه   توحيد  است   اينجا  نه    تشبيه                   نه کفر است و نه دين نه هر دو آن است

  اگر      جمله   بدانی    هيچ    دانی                    که اين  جمله  نشان از بی نشان است

  دل    عطار   تا   شد   غرق  اين  راه                    همه   پنهانيش    عين     عيان    است

ره میخانه و مسجد کدام است

                                           که هر دو بر من مسکین حرام است


نه در مسجد گذارندم که رند است

                                                 نه در میخانه کین خمار خام است


میان مسجد و میخانه راهی است

                                                 بجوئید ای عزیزان کین کدام است


به میخانه امامی مست خفته است

                                                نمی‌دانم که آن بت را چه نام است


مرا کعبه خرابات است امروز

                                                 حریفم قاضی و ساقی امام است


برو عطار کو خود می‌شناسد

                                             که سرور کیست سرگردان کدام است

 

 

تباهی خیمه زد بر من چه بی پروانه می سوزم

                                                     پر از بیهودگی اینجا که می میرد شب و روزم

   چه آغازی چه فرجامی رفاقت رنگ می بازد

                                                        دوباره لشگر اندوه به قلب قصه می تازد

  در این شب های تن فرسا من از فردا گریزانم

                                                        کجا گم کرده ام خود را نمی دانم  نمی دانم

  کسی پیدا کند من را در این فصل فراموشی

                                                          که تقدیرم گره خورده در این زندان خاموشی

  دوباره شعله زن ای عشق بر این خاکستر بی جان

                                                             بکش بر باور دیروز دوباره خطی از بطلان

  ببر من را که بی تابم در این تنهایی و تردید

                                                             نشانم ده از این روزن طلوعی تازه از خورشید

 

 

        تا سحــر ای شمع بـر بالین من              امشب از بهـــر خـدا بیدار باش       

سایه ی غم ناگهان بر دل نشست             رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم به خــون آغشتـه شد             تیر های غم چنان بر دل نشست

کانـــدرین دریای مست زندگی              کشتی امیــد من بر گـل نشست

آه! ای یاران به فریــادم رسیــد              ورنه مرگ امشب به فریـادم رسد

 ترسم آن شیرین­تر از جانم ز راه   ­­­           چـون به دام مرگ افتـــادم رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من!               بر دل ریشم نمک دیگـر مپــاش

قصه ی بی تــابی دل پیش من                بیش­ازاین دیگر­مگو خاموش باش

جز توام ای مــونس شبهای تار               در جهان دیگر مرا یــاری نمانـد

زآنهمه یاران به جز دیدار مرگ                بـا کسی امیــد دیــداری نماند!

همدم من مونس من ، شمع من               جز­توام در این جهان غمخوار کو؟

واندرین صحرای­وحشت­زای­مرگ    ­            وای بـر من، وای برمن، یــار کو؟

اندر این زندان­من امشب، شمع­من               دست خواهم شستن از این زندگی

 تا که فردا همچو شیران بشکنند                ملتــم زنجیـــرهای بنــــدگی.

                                                           

                                                                  دکتر علی شریعتی

 

 

فریاد بزن ...

 

دوست دارم بعضی وقتا یه جای خلوت بایستم و از ته دل فریاد بزنم . فریاد بزنم شاید هممون از این خواب زمستانی که ما در اون هستیم بیدار بشیم . فریاد بزنم تا اون غباری که روی دلامون نشسته از لرزش فریادمون برداشته بشه . فریاد بزنم و فریاد بزنم و فریاد ...

 

 

فریاد نزن ای عاشق ...

 

فرياد نزن اي عاشق که فريادرسي نيست
فرياد نزن اي عشق که دلداري نيست


فرياد نزن اي درد و رنج که قلب مهرباني نيست
فرياد نزن اي قلب که مرحمي نيست


فرياد نزن اي دل،دل که همواره خون نيست
فرياد نزن اي چشم که آغوش گرمي نيست

 

 

پندنامه ...

 

 

گناه افشا شدن یک راز به گردن کسی است که اولین بار آن را به دیگری سپرده است

 


یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم

      گر چه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

                       یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

                                   طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

 


نگاه آدمهای کوچک ، چه زود پر می شود و لبریز

 


 

تمام چيزى كه خدا از بشر مى خواهد يك قلب آرام است


 

 مرد به كرات عشق ميورزد ، اما كم . زن به ندرت ، اما بسيار

 


مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام عشق مي افتد


 

به سه چیز تکیه نکن

                      غرور

                              دروغ

                                       و عشق ...

  آدم با غرور میتازد ... با دروغ می‌بازد و با عشق میمیرد


  

فراموش كن هر آنچه را كه نمی توانی بدست بیاوری و بدست بیاور هر آنچه را كه نمی توانی فراموش كنی


 

هر چی مهربونتر باشی،بیشتر بهت ظلم میکنند. هر چی صادق تر باشی،بیشتر بهت دروغ میگند. هر چی دلسوزتر باشی،بیشتر سرت کلاه میذارند. هر چی قلبت رو آسونتر در اختیار بذاری،راحت تر لهش میکنند. هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی،بیشتر حقت رو میخورند. هر چی خودت رو خاکی تر نشون بدی،واست کمتر ارزش قائل میشند


 

 سلام سلامتي مياره ، سلامتي نشاط مياره ، نشاط شادي مياره ، شادي زندگي مياره ، زندگي زن مياره ، زن بچه مياره ، بچه دردسر مياره ، دردسر بدبختي مياره ، اصلاً سلام نکن سنگين تره