يارا به دلم نشانه از توست
 
وين زمزمه ي شبانه از توست


 آواي تو خفته در دل چنگ
 
شور غزل و ترانه از توست
 

هر شب منم و ستاره ي اشك
 
وين گوهر دانه دانه از توست
 

با آنكه جواني ام بسر شد
 
در باغ دلم جوانه از توست
 

هرگز ز در تو رخ نتابم
 
سر از من و آستانه از توست
 

در پاي تو جان سپردن از من
 
در من غم جاودانه از توست
 

جان را بطلب بها نخواهم
 
گر نار كني بهانه از توست
 

خاليست دل اي كبوتر من
 
پرواز آشيانه از توست
 

بازآ كه فرشته ي زماني
 
اي ماه زمين زمانه از توست
 

دور از تو دلم چو شب سياه است
 
اي ماه بيا كه خانه از توست
 

از عشق تو نغمه خوان شهرم
 
غمناله ي عاشقانه از توست
 

شادم كه ز بوسه هاي گرمت
 
بر روي لبم نشانه از توست
 

در شعر يگانه ي زمانم
 
وين منزلت يگانه از توست

«كسي كه ‌‌[بنا داشته باشد به هر نحو ممكن] همه ي سوالاتي را كه از او مي شود، پاسخ دهد، ديوانه است.»

( امام صادق (ع) )

نه دل در دست محبوبی گرفتار،

 نه سر در کوچه باغی بر سر دار,

از این بیهوده گردیدن چه حاصل ؟؟

پیاده می شوم، دنیا نگهدار

غنیمت عمر - سعدی

 

ای که انکار کنی عالم درویشان را

تو ندانی که چه سودا و سرست ایشان را

گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست

که به شمشیر میسر نشود سلطان را

طلب منصب فانی نکند صاحب عقل

عاقل آنست که اندیشه کند پایان را

جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند

وین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را

آن به در می‌رود از باغ به دلتنگی و داغ

وین به بازوی فرح می‌شکند زندان را

دستگاهی نه که تشویش قیامت باشد

مرغ آبیست چه اندیشه کند طوفان را

جان بیگانه ستاند ملک‌الموت به زجر

زجر٬ حاجت نبود عاشق جان‌افشان را

چشم همت نه به دنیا که به عقبی نبود

عارف عاشق شوریده‌ی سرگردان را

در ازل بود که پیمان محبت بستند

نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را

عاشقی سوخته‌ای بی سر و سامان دیدم

گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را

نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد

گفت بگذار من بی سر و بی‌سامان را

پند دلبند تو در گوش من آید؟ هیهات

من که بر درد حریصم چه کنم درمان را

سعدیا عمر عزیزست به غفلت مگذار

وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را