رو لبات قصه رفتن،تو نگات رنگ جدایی  
با غریبی خسته چون من این تویی که اشنایی

قصه رنج بزرگی که تو گفتی با دل تنگ  
که تو همراه و همدم این منم با تو هماهنگ  

وقتی با اسب سپید مهربونیام رسیدم
رفته بودی تو،افسوس جای خالی تو دیدم 

گم شدم مثل یه ذره توی گرداب هستی  
دل تنگ منو اخر به بهانه ها شکستی 

غم بی تو بودنم رو توی خوابم نمی دیدم   
شعر رفتن تو خوندی اونو از لبات شنیدم  

وقتی با اسب سپید مهربونیام رسیدم 
رفته بودی تو،افسوس جای خالی تو دیدم  

 

 

این شعر از مهدی سهیلی را تقدیم میکنم به همه فرزندان ایران زمین

سهیل ای کودک در دانه ی من

چراغ تابناک خانه ی من

بگو بابا چطوره حال سرکار

صفا آورده ای مشتاق دیدار

سهیلم منتی بر ما نهادی

که پادردیده ی بابا نهادی

بتو گفتم :در اینجا پای مگذار

عنان مرکب خود را نگهدار

در این سامان بغیر از شور و شر نیست

شرافت جزبدست سیم و زر نیست

شرف هرگز خریداری ندارد

درستی هیچ بازاری ندارد

همه دام و دد یک سر دوگوشند

همه گندم نما و جوفروشند

عبادت جای خود بر ریا داد

صفا و راستگویی از مد افتاد

که اینجا پامنه کارت خراب است

مبین دریای دنیا را ...سراب است

ولی حرف پدر را ناشنیدی

زحوران بهشتی پا کشیدی

دگر اکنون نبود ملامت

مبارک مقدمت ُجانت سلامت

کنون دارم نصیحتهای چندی

بیا بشنو زبابا چند پندی

نخست آنکه با یاد خدا باش

زه راه دشمنان حق جدا باش

مرو هرگز ره ناپاک مردان

ز ناپاکان همیشه رو برگردان

اگر چه عیب باشد راستگویی

ولی خواهم جز این راهی نپویی

اگر چه دزد کارش روبراه است

ولی دزدی به کیش من گناه است

اگر دستت تهی باشد دل قوی دار

براه رشوه خواران پای مگذار

نصیحت میکنم تا زن نگیری

تو این قلاده بر گردن نگیری

تو که در خانه خود زن نداری

خبر از حال زار من نداری

نمی گویم که مامان تو بدخوست

اگریک زن نکو باشد فقط اوست

زن من بهترین زنهای دهر است

ولی با این همه زن عین زهر است

سهیلم هوش خود را تیز تر کن

ز ابلیسان آدم رو هزر کن

تو با ما بعد از اینها خوبتر باش

روان مادر و جان پدر باش

بود چشم امید ما بدستت

من و مادر فدای چشم مستت

زمین و آسمان را دوست دارد
تمام بندگان را دوست دارد
شنیدم از ملائک در نمازم
خدا هم عاشقان را دوست دارد
*
خدای آشنا با عشق و مستی
خدای خالق یکتای هستی
بده به عاشقان عمری دوباره
که آن هم بگذرد در عشق و مستی
...

منبع

حالمــــان بد نیست غم کم می خوریم ....

 

حالمــــان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه، هر روز کم کم مـی خوریم


آب مـــــی خـــواهم سرابم مــی دهند 
عشـــــق می ورزم عـــذابم می دهند 


خود نمیدانم کجا رفتــــم بـــــه خواب 
از چه بیدارم نکــــــــردی آفــــــــتاب 


خنـــــــجری بر قــــــلــب بیمارم زدند 
بی گنـــــــــــاهی بــــودم و دارم زدند 


دشنه ای نامــــــرد بـــــرپشتم نشست 
از غم نامردمی، پــــشتم شـــــــکست 


عشق آخر تیــــــشه زد بر ریـــشه ام 
تیشـــــه زد بر ریـــــشه ی اندیشه ام 


عشق اگر این است مرتـــــد می شوم 
خوب اگر این است من بــــد می شوم 


بس کن ای دل نابسامانی بــــس است 
کافــرم دیگر مسلمانــــــی بــس است 


در مـــــــیان خلق سر در گــــــم شدم
عاقبــت آلــــــوده ی مــــــردم شـــدم


بعد از این بــــا بی کسی خــو می کنم 
هر چه در دل داشتــــم رو مــــی کـنم