رو لبات قصه رفتن،تو نگات رنگ جدایی  
با غریبی خسته چون من این تویی که اشنایی

قصه رنج بزرگی که تو گفتی با دل تنگ  
که تو همراه و همدم این منم با تو هماهنگ  

وقتی با اسب سپید مهربونیام رسیدم
رفته بودی تو،افسوس جای خالی تو دیدم 

گم شدم مثل یه ذره توی گرداب هستی  
دل تنگ منو اخر به بهانه ها شکستی 

غم بی تو بودنم رو توی خوابم نمی دیدم   
شعر رفتن تو خوندی اونو از لبات شنیدم  

وقتی با اسب سپید مهربونیام رسیدم 
رفته بودی تو،افسوس جای خالی تو دیدم