فروغ بسطامی...

 

به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را

که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را

به کوی می‌فروشان با هزاران عیب خوشنودم

که پوشیده‌ست خاکش عیب هر آلوده دامان را

تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن

که اینجا مور بر هم می‌زند تخت سلیمان را

تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر

اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را

نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان

مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را

دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد

نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را

کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم

کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را

گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهٔ زاهد

نخست از سرگذارد مایهٔ سودای رضوان را

من ار محبوب خود را می‌پرستم، دم مزن واعظ

که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را

دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد

که خضر از بی‌خودی بر خاک ریزد آب حیوان را

فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید

که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را

 

                                                                        فروغ بسطامی

 

 

خرابات مغان

ما گدائم و خرابات مغان خانه ماست

مرغ آزاده عشقیم جهان لانه ماست

خم می خانه به میخانه پی دل میگردیم

این همه از اثر ساقی دردانه ماست

از ازل تا به ابد زقص کنان خنده زنیم

شاه و درویشو گدا شاهد می خواری ماست

ما چه بودیم چه هستیم در این خانه عشق

مزبان حق و صفا باده پیمانه ماست

عاشقان شکوه زدل بر دل معشوق کنند

ما که هستیم که دل خانه جانانه ماست

هر که با عشق تو جان باخت به درویشی درد

بی زرو زورو ریا جای او  در دل ویرانه  ماست