قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش  ....

 

قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...
 

 
 

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت ...
 

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .
 

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !! 
 

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد …

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟
 

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد .....

 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  .  

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  ...

کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

 

 

زندگی .....

 

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ,

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست, که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه, در دهان گس تابستان است.

زندگی, بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا,

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر,

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی مجذور آینه است.

زندگی گل به توان ابدیت,

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ها,

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست.

هرکجا هستم, باشم, آسمان مال من است.

پنجره, فکر, هوا, عشق, زمین مال من است…

(سهراب سپهری)

ای عاشقان ای عاشقان  ....

 

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
    
در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان

نک ساربان برخاسته قطارها آراسته
    
از ما حلالی خواسته چه خفته‌اید ای کاروان

این بانگ‌ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس
    
هر لحظه‌ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان

زین شمع‌های سرنگون زین پرده‌های نیلگون
    
خلقی عجب آید برون تا غیب‌ها گردد عیان

زین چرخ دولابی تو را آمد گران خوابی تو را
    
فریاد از این عمر سبک زنهار از این خواب گران

ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو
    
ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان

هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله
    
کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان

تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی
    
آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش کشان

اندر کشاکش‌های او نوش است ناخوش‌های او
    
آب است آتش‌های او بر وی مکن رو را گران

در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او
    
از حیله بسیار او این ذره‌ها لرزان دلان

ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده
    
تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان

تخم دغل می کاشتی افسوس‌ها می داشتی
    
حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان

ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری
    
در قعر چاه اولیتری ای ننگ خانه و خاندان

در من کسی دیگر بود کاین خشم‌ها از وی جهد
    
گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان

در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من
    
با کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان

پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود
    
این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان

بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بود
    
این رمز گفتی بس بود دیگر مگو درکش زبان

 

دیوان شمس
از مولوی

 



 

ندای آغاز .......

 

کفش هایم کو

چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است 

 و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد

بوی هجرت می اید 

 بالش من پر آواز پر چلچله ها ست

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب 

 آسمان هجرت خواهد کرد 

 باید امشب بروم 

 من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم 

 حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد 

 وقتی از پنجره می بینم حوری

دختر بالغ همسایه 

 پای کمیابترین نارون روی زمین

فقه می خواند

چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج

مثلا شاعره ای را دیدم 

 آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت 

 و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را 

 که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم 

 که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد : سهراب

کفش هایم کو؟


سهراب مثل خودم شلخته بوده

همیشه دنبال کفشاش می گشته

 

 

 

شب سردي است ...

 

شب سردي است و من افسرده
راهي دوريست و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده

ميکنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غمها

فکر تاريکي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهاني.

نيست رنگي که بگويد با من
اندکي صبر سحر نزديک است
هردم اين بانگ بر آرم از دل
واي اين شب چقدر تاريک است

خنده اي کو که به دل انگيزم
قطره اي کو که به دريا ريزم
صخره اي کو که بدان آويزم
مثل اين است که شب نمناک است

ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمي غمناک است

 

نغمه حسرت ....

 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار

پای ان سرو روان ،اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاک بوس درگهی

چون غبار از شکر،سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

در زمین با ماه و پروین،آسمانی داشتم

درد بی عشقی زجانم برده طاقت،ورنه من

داشتم آرام،تا آرام جانی داشتم

"رهی"

 

 

 

آمده ام تا معنی کنم .....

 

 

در ذهن خسته ام

در روح پر تلاطم خود

سکوت نهفته را معنی می کنم.................

 

 

هزارو يک شب > يوسف و زليخا

 

در مغرب زمين پادشاهي به نام طيموس زندگي مي‌كرد كه دختري زيبارو به‌نام زليخا داشت. شهرت زيبايي اين دختر به همه‌جا رسيده بود و خواستگاران زيادي از اميران و پادشاهان جهان داشت؛ اما به هيچ‌كدام روي خوش نشان نمي‌داد و دلش از غم عشق فارغ بود. او در ناز و نعمت زندگي را به خوشي مي‌گذراند؛ تا اين‌كه شبي در خواب، جواني را مي‌بيند كه زيبايي‌اش از حد انساني افزون‌تر بود و به يك نگاه، دل از او مي‌برد. زليخا از خواب برمي‌خيزد ولي ديگر آن خوشي‌ها و شادي‌هاي كودكانه از دلش رخت بسته است. او به هرجا مي‌نگرد چهره محبوب را مي‌بيند و با خيال او راز و نياز مي‌كند. زليخا دايه‌اي دارد كه از كودكي از او نگهداري مي‌كرده‌ و زني حيله‌گر است. 

     او به تغيير در رفتار و كردار زليخا پي‌مي‌برد و با چرب‌زباني از او مي‌پرسد كه «چرا غمگيني؟ گويا عاشق كسي هستي؛ بگو او كيست؟» زليخا راز خوابي كه ديده ‌است را بيان مي‌كند ودايه نيز اين راز را، پنهاني به پدر زليخا مي‌گويد و باعث آشفتگي او مي‌شود. اين عشق، روز به روز زليخا را نحيف‌تر و فرسوده‌تر مي‌كند تا اين‌كه پس از يك‌سال، دوباره آن جوان بي‌همتا را در خواب مي‌بيند و به پايش مي‌افتد كه «كيستي؟ از فرشتگاني يا آدميان؟» جوان زبان به سخن مي‌گشايد كه «من انسانم و اگر تو واقعا عاشق من هستي بايد پيمان ببندي كه با كسي جز من ازدواج نكني؛ چون من دلبسته تو هستم». زليخا با خوشحالي بيدار مي‌شود و دستور مي‌دهد حلقه‌اي طلايي و جواهرنشان به شكل مار بسازند و به نشانه‌ پاي‌بندي به عشق آن جوان، به پايش مي‌بندد. زليخا در اين عشق تا يك‌سال ديگر مي‌سوزد و مي‌سازد تا اين‌كه براي سومين بار، جوان زيبارو را در خواب مي‌بيند؛ اين‌بار با التماس و زاري از او خواهش مي‌كند كه نام و محل زندگيش را بگويد. جوان مي‌گويد: «اگر به گفتن اين مطلب راضي مي‌شوي؛ عزيز مصرم و در آن كشور هستم». زليخا با شادي بسيار برمي‌خيزد و از كنيزان و نديمه‌هاي خود از مصر مي‌پرسد. ديگر در هر مجلسي كه مي‌نشيند آن‌قدر از سرزمين‌هاي مختلف سخن مي‌گويد تا كلام به مصر و عزيز برسد و اين‌گونه به قلب خود آرامش مي‌دهد. هم‌چنان از هر سرزميني جوانان بسياري به خواستگاري زليخا مي‌آيند ولي زليخا كه چشم اميد به سرزمين مصر دوخته است؛ همه را از خود مي‌راند. تا اين‌كه آوازه زيبايي زليخا به گوش بوطيفار، عزيز(وزير و خزانه‌دار) مصر هم مي‌رسد و خواستگاراني را نزد طيموس (پدر زليخا) مي‌فرستد. زليخا شادمان از اين‌كه لحظه وصال نزديك است؛ همسري عزيز مصر را مي‌پذيرد و با كارواني از خدمتكاران به سوي مصر حركت مي‌كند. در نزديكي مصر، عزيز به استقبال كاروان مي‌رود و با تقديم هدايا به آنان خوشامد مي‌گويد. زليخا كه براي ديدن معشوق بي‌تاب است؛ از دايه مي‌خواهد لحظه‌اي عزيز را به او نشان دهد. دايه شكافي در ديوار خيمه ايجاد مي‌كند تا او بتواند معشوقش را ببيند. زليخا چون عزيز را مي‌بيند؛ آه از نهادش برمي‌آيد كه «او آن‌ جوان نيست كه من در خواب ديدم؛ اي واي كه گمراه شدم و عمرم تباه شد!».اما به دلش الهام مي‌شود كه «اگر چه عزيز مصر، منظور و مقصود تو نيست؛ ولي بدون او هم نمي‌تواني به معشوقت برسي». پس زليخا آرام مي‌گيرد و به انتظار دلدار مي‌نشيند. از سوي ديگر در سرزمين كنعان، يوسف فرزند زيباروي يعقوب پيامبر، مورد حسادت ده برادر خود قرار مي‌گيرد و او را در چاه مي‌اندازند و سپس او را به بهايي اندك، به كارواني كه رهسپار مصر است؛ مي‌فروشند. كاروان به مصر مي‌رسد و يوسف را به معرض فروش مي‌گذارند. زيبايي شگفت‌انگيز يوسف، ولوله‌اي در مصر برمي‌انگيزد و از همه‌جا مردم براي ديدن او به بازار برده‌فروشان سرازير مي‌شوند. زليخا هم كه از فراق يار و ملالت خانه عزيز دلگير است و براي گردش به مركز شهر آمده‌است؛ از ازدحام مردم كنجكاو مي‌شود. وقتي نزديك مي‌رود با ديدن يوسف ناله‌اي جانسوز برمي‌آورد و به دايه مي‌گويد: «اين همان جواني است كه در خواب ديدم و به عشق او از خانه پدر آواره شدم». اما دايه او را به صبر و شكيبايي توصيه مي‌كند. هنگام فروش يوسف، وقتي هر كسي قيمتي را بيان مي‌كند؛ زليخا چنان قيمتي پيشنهاد مي‌كند كه زبان همه خريداران بسته مي‌شود؛ بنابراين يوسف را خريده و با شادماني به خانه مي‌برد. زليخا، يوسف را با بهترين لباس و جواهرات مي‌آرايد و به‌جاي اين‌كه او را به‌عنوان غلام به خدمت بگيرد؛ خودش خدمتگزار او مي‌شود. اما هرچه زليخا به يوسف مهرباني مي‌كند و عشق به‌پايش مي‌ريزد؛ از او چيزي جز سردي و كناره‌گيري نمي‌بيند و با وجود اصرار دايه و زليخا، يوسف به خاطر شرم و پاكدامني، حتي به چهره‌ او هم نگاه نمي‌كند. زليخا كه از هجران يار بي‌طاقت شده؛ به دايه التماس مي‌كند كه «چاره‌اي ساز تا دلدارم با من مهربانتر شود و آتش عشقم در دلش شعله‌ور گردد». دايه مي‌گويد: «بايد خرج بسياري كني و ساختماني بزرگ و زيبا بسازي. در اين ساختمان هفت اتاق تودرتو تعبيه كن كه در اتاق اول نقاشان تصوير تو و يوسف را در كنار هم بر در و ديوار و سقف و كف اتاق بكشند؛ تا وقتي يوسف از تو رو برمي‌گرداند به هرجا نگاه كند؛ خودش و تو را در كنار هم ببيند. در اتاق دوم تصوير تو و يوسف را به هم نزديكتر نشان دهند و به همين ترتيب تا اتاق هفتم كه در كنار هم باشيد و به وصال هم رسيده‌ايد. يوسف چون اين تصاوير را در هرسوي اتاق‌ها ببيند آتش عشق در دلش روشن مي‌شود و تو را به كام دل مي‌رساند. زليخا به معماران و نقاشان دستور مي‌دهد؛ اين‌چنين ساختماني را براي او آماده كنند. پس از آماده شدن ساختمان، زليخا خود را به زيباترين حالت مي‌‌‌آرايد و يوسف را به اتاق اول دعوت مي‌كند. اما افسون او در يوسف اثر نمي‌كند. پس او را مرحله‌ به‌ مرحله به اتاق‌هاي ديگر مي‌برد. در اتاق هفتم، كار زليخا به التماس و زاري مي‌رسد ولي يوسف به هر طرف روي برمي‌گرداند (حتي پرده‌ها و سقف) خود را در كنار زليخا مي‌بيند؛ بالاخره رغبتي به زليخا پيدا مي‌كند و به او مي‌گويد: « من از نسل پاكان و پيامبرانم و اين گونه‌ رفتار، شايسته‌ من نيست. اگر امروز از من دست‌برداري؛ تا دامن من به گناه آلوده‌‌نشود؛ قول مي‌‌دهم به زودي به وصال من برسي». يوسف، مي‌گويد دو چيز مانع من است: اول خشم و مجازات پروردگارم كه مرا به اين زيبايي آفريد و دوم قهر و غضب عزيز كه ولي‌نعمت من است». زليخا مي‌گويد:«از جانب عزيز نگران نباش كه او را شرابي زهرآلود مي‌دهم و او را قرباني تو مي‌كنم؛ پروردگارت هم كه خودت مي‌گويي بخشنده است؛ من آن‌قدر طلاو نقره براي كفاره‌ گناهت خرج مي‌كنم؛ تا تو را ببخشد». يوسف جواب مي‌دهد:«من به مرگ عزيز كه جز مهرباني از او نديده‌ام؛راضي نيستم و آمرزش پروردگار را هم نمي‌توان با رشوه دادن به دست آورد». در اين غوغا با اصرار عاشق و فرار معشوق، پيراهن يوسف از پشت پاره مي‌شود. زليخا تهديد به خودكشي مي‌كند ولي يوسف با مهرباني او را آرام مي‌كند و از خانه بيرون مي‌‌آيد. بيرون از خانه يوسف به عزيز برخورد مي‌كند. عزيز از حال او مي‌پرسد ولي يوسف راز زليخا را فاش نمي‌كند. آن‌ دو به داخل خانه مي‌آيند. زليخا وقتي آن ‌دو را با هم مي‌بيند به‌خاطر نگراني از كار زشتي كه انجام داده؛ پيش‌ دستي مي‌كند و به يوسف نسبت خيانت و تجاوز مي‌دهد و پارگي پيراهن يوسف را نشانه دفاع از خود مي‌داند. يوسف به‌ناچار حقيقت را مي‌گويد و از خود دفاع مي‌كند. عزيز در حيراني اين‌كه واقعيت چيست و دروغگو كيست سرگردان مي‌ماند. بالاخره به‌خاطر اين‌كه، پارگي پيراهن يوسف از پشت و در نتيجه فرار بوده است؛ عزيز به دروغگويي زليخا و پاكدامني يوسف پي‌مي‌برد. هر سه نفر درگير در اين ماجرا، سعي مي‌كنند داستان پنهان بماند؛ اما داستان اين رسوايي منتشر مي‌شود و زنان مصري زبان به طعن و كنايه مي‌گشايند كه «زليخا چرا دل به عشق غلامي پست و بي‌مقدار سپرده ‌است؛ و شرم‌آورتر اين‌كه، غلام نيز دست رد به سينه‌ او زده ‌است». اين سخنان بر زليخا بسيار گران مي‌آيد؛ پس جشني فراهم مي‌آورد و زنان صاحب‌منصب و اشراف مصر را به آن جشن دعوت مي‌كند سپس در دست هركدام كارد و ترنجي قرار داده و به يوسف فرمان مي‌دهد؛ تا در جمعشان حاضر شود. زنان مصري چون چهره‌ زيبا و آسماني يوسف را مي‌بينند؛ چنان حيران او مي‌شوند كه به‌جاي ترنج دست خود را مي‌برند و درد و رنجي حس نمي‌كنند. از آن زنان، عده‌اي از عشق يوسف جان به‌در نمي‌برند و در همان مجلس مي‌ميرند؛ عده‌اي ديوانه و مجنون مي‌شوند و بقيه نيز چون زليخا دل به عشق غلام زيبارو مي‌سپارند. از اين پس زنان مصر دست از سرزنش زليخا برمي‌دارند ولي از سوي ديگر، رقيب عشق او نيز مي‌شوند و هركدام براي جلب محبت يوسف قاصدي به‌سوي او مي‌فرستند. سرانجام يوسف به‌درگاه پروردگار دعا مي‌كند:«خدوندا من در زندان بودن را به همنشيني با اين زنان وسوسه‌گر ترجيح مي‌دهم». خداوند دعاي او را مستجاب مي‌كند و زليخا براي رام كردن اين زيباروي سركش، او را به زندان مي‌اندازد. مدتي مي‌گذرد. نديدن روي معشوق به‌جاي اين‌كه آتش عشق زليخا را خاموش كند؛ آن را شعله‌ورتر مي‌سازد. او از به زندان انداختن يوسف پشيمان مي‌شود اما ديگر خيلي دير شده و او حتي از ديدن روي دلدار هم محروم گشته‌است. او گاهي شبانه به زندان مي‌رود و از دور به تماشاي او مي‌نشيند؛ و گاه به پشت‌بام رفته و از آن‌جا به ياد يوسف به بام زندان چشم مي‌دوزد. اما دلش تسلي نمي‌يابد و كم‌كم فراق يوسف بر سلامتي جسم و روح او اثر مي‌گذارد و هر روز فرسوده‌تر و شكسته‌تر مي‌‌شود. پس از سال‌ها، يوسف بر اثر شهرتش به تعبير خواب در زندان و تعبير خواب پادشاه مصر، از زندان آزاد مي‌گردد و به عزيزي مصر برگزيده مي‌شود. از طرفي شوهر زليخا نيز مي‌ميرد و او را تنها مي‌گذارد. زليخا كه از عشق يوسف پير و شكسته شده و بينايي‌اش را از دست داده؛ پس از مرگ شوهرش فقير مي‌‌شود و كارش به گدايي و ويرانه‌نشيني مي‌كشد. زليخا بر گذرگاه عبور يوسف، خانه‌اي از ني مي‌سازد و به انتظار او مي‌نشيند. در اين خانه، هرگاه زليخا از عشق يوسف ناله مي‌كند صدايش در ني‌ها مي‌پيچد وآنان نيز با او همنوا مي‌شوند. زليخا كه بت‌پرست بوده‌؛ شبي در پيشگاه بتش سجده مي‌كند و مي‌گويد:«من سال‌ها تو را عبادت كرده‌ام و هميشه دعايم اين بوده كه مرا به وصال يوسف برساني. اين‌بار فقط مي‌خواهم يك‌بار ديگر او را ببينم و با من سخن بگويد». صبحگاه وقتي يوسف از آن‌جا عبور مي‌كند؛ زليخا هر چه فرياد مي‌زند؛ از شلوغي و غوغاي همراهان كسي به او توجهي نمي‌كند. زليخا به خانه برمي‌گردد و با دست خود بتش را مي‌شكند و از روي تضرع و اخلاص، پيشاني بر خاك مي‌گذارد و مي‌گويد:«اي پروردگار يوسف! تو كه يوسف را از مشكلات رهانيدي و به سروري رساندي؛ ذلت و خواري مرا ببين و به من رحم كن، مرا از اين غم رهايي ده و به وصال معشوقم برسان». هنگام برگشتن يوسف صداي گريه و مناجات زليخا را مي‌‌شنود و دلش به رحم مي‌آيد. به همراهانش دستور مي‌دهد كه آن زن بيچاره را به بارگاه او بياورند تا شايد بتواند مشكلش را حل كند. در بارگاه يوسف، وقتي زليخا را به نزد او مي‌برند؛ زليخا بي‌اختيار دهان به خنده مي‌گشايد. يوسف از خنده‌هاي بي‌امان او تعجب مي‌كند و علتش را مي‌پرسد. زليخا مي‌گويد:«آن‌زمان كه جوان و زيبا بودم و ثروتم را به پايت مي‌ريختم مرا از خود مي‌راندي؛ ولي اكنون كه از عشق تو پير و نابينا و ناتوان شده‌ام؛ مرا به حضورت مي‌پذيري». يوسف او را مي‌شناسد و مي‌گويد: «زليخا! چه بر سرت آمده است؟». زليخا از شوق اين‌كه يوسف براي اولين بار او را به‌نام خطاب مي‌كند مدهوش مي‌شود. پس از به هوش آمدن مي‌گويد:«عمر، آبرو، ثروت، جواني و زيبايي من بر سر عشق تو بر باد رفت و سرانجامم اين شده‌ است». يوسف شگفت‌زده مي‌پرسد:«اكنون از من چه مي‌خواهي؟» زليخا مي‌گويد ابتدا اين‌كه دعا كني خدا جواني و زيبايي‌ام را به من برگرداند». يوسف دست به دعا برمي‌دارد و زليخا دوباره جوان و زيبا مي‌شود. زليخا مي‌گويد:«و ديگر اين‌كه با من ازدواج كني». يوسف درمي‌ماند كه چه پاسخي دهد. در همان حال جبرئيل نازل مي‌شود و پسنديده بودن اين وصلت را خبر مي‌دهد. پس از سال‌ها فراق، زليخا به وصال يوسف مي‌رسد. اما چندي بعد، يوسف، پدر و مادرش را در خواب مي‌بيند كه خبر از نزديكي مرگ او مي‌دهند. بنابراين زليخا هنوز از جام وصال سيراب نگشته است كه دوباره به درد فراق مبتلا مي‌شود. ولي اين‌بار طاقت نمي‌آورد و از غصه‌ فراق معشوق مي‌ميرد.
    و اما بعد...
     در اين داستان زليخا قدم‌به‌قدم با عشق يوسف پيش مي‌رود و از تمام دارايي‌هايش (مثل زيبايي، جواني‌، ثروت، حيله‌گري‌هاي دايه و...)‌ براي رسيدن به معشوق استفاده مي‌كند و به جايي نمي‌رسد اما وقتي تمام  چيزهايي كه به آن اميد دارد را از دست مي‌دهد و در عشق پاكباز مي‌شود؛ به وصال معشوق مي‌رسد.

 

 

کتاب هنوز در سفرم ...

 

کوچک که بودم پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت.
من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف،دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم.

روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم. تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود.

خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می رفتم.
بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم!
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.من سال ها نماز خوانده ام.
بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.
روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!"
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم!

 

یاد از سیمین بهبهانی ....

 

ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی

پیوسته شادی که دلی شاد می کنی

گفتی: «برو!» ولیک نگفتی کجا رود

این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی

پنهان مساز راز غم خویش در سکوت

باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی

ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟

ای درد عشق او! از چه بیداد می کنی؟

نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک

با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی

نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود

ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی

 

 

به جز اندیشه ی بی حاصل خویش ...

 


من آن آشفته در زندان خویشم

که جز با خود سر و کاری ندارم

به جز اندیشه ی بی حاصل خویش

خبر از حال دیگر کس ندارم

من آن روح گریزان غمینم

که پیوند از همه عالم گسستم

چو شعر آمد به خلوتگاه رازم

گسستم از همه، با او نشستم

تو می گویی سخن از بزم رنگین

مرا اندیشه ی رنگین تری هست

برو، تنها مرا با خود رها کن

مگو دیگر که اینجا هم کسی هست

 

 

چو او را يافتم از خويش رستم ...

 

به بزم حسن ساقی تا نشستم

شکستم جام صهبا را شکستم

چو پيوستم به مشكين طره ي يار

گسستم از همه عالم گسستم
 
بيا مطرب به ني زن بوسه ي عشق

كه من از بوس جام عشق مستم

فنا سر لوحه ي نقش جهان است
 
بده ساقي مي باقي به دستم
 
اگر افتاده ام در پاي ياري

مكن مستم كه من زيبا پرستم
 
ز روي شاهد زيباي هستي
 
نگيرم ديده تا روزي كه هستم
 
جز او انديشه ي ديگر ندارم

بجان پا بند پيمان الستم

 شدم تا آشناي آن دل آرام

در دل را به روي غير بستم

همه اويم همه اويم همه او

چو او را يافتم از خويش رستم

 

 

تصوری از چهرهٔ سعدی ...

 

 
تصوری از چهرهٔ سعدی توسط یک نقاش تاجیک.
 
 

باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست ....

 

مي‌گويند روزي اتابک ابوبکر بن سعد زنگی ( حاکم فارس در زمان سعدی و پدرش ) از سعدي مي‌پرسد: “بهترين و عالي‌ترين غزل زبان فارسي کدام است؟” سعدي در جوابش غزل زیر از مولوی را می خواند :

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست
 
ما به فلک می‌رويم عزم تماشا که راست
 
ما به فلک بوده‌ايم يار ملک بوده‌ايم
 
باز همان جا رويم جمله که آن شهر ماست
 
خود ز فلک برتريم وز ملک افزونتريم
 
زين دو چرا نگذريم منزل ما کبرياست
 
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
 
بر چه فرود آمديت بار کنيد اين چه جاست
 
بخت جوان يار ما دادن جان کار ما
 
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
 
از مه او مه شکافت ديدن او برنتافت
 
ماه چنان بخت يافت او که کمينه گداست
 
بوی خوش اين نسيم از شکن زلف اوست
 
شعشعه اين خيال زان رخ چون والضحاست
 
در دل ما درنگر هر دم شق قمر
 
کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست
 
خلق چو مرغابيان زاده ز دريای جان
 
کی کند اين جا مقام مرغ کز آن بحر خاست
 
بلک به دريا دريم جمله در او حاضريم
 
ور نه ز دريای دل موج پياپی چراست
 
آمد موج الست کشتی قالب ببست
 
باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

 


آتش جان ...

 


نشود فاش کسی آنچه میان من و تست

تا اشارات نظر ، نامه رسان من و تست

گوش کن با لب خاموش سخن میگویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و تست

این همه قصۀ فردوس و تمنای بهشت

گفتگوئی و خیالی زجهان من و تست

گو بهار و دل و جان باش و خزان باش ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هرکجا نامه ی عقل است نشان من و تست

سایه زآتشکده ماست نشان مه و مهر

وه از این آتش روشن که بجان من و تست

                                                                                           ه . ا . سایه

 

...

 

یک نظر بر ابر کردم ابر باریدن گرفت
یک نظر بر یار کردم یار نالیدن گرفت
تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشانم آنکه یار از من گرفت

 

 

 

فتنه عالمی از تیغ زبان می بینم ...

 

 

در پس پرده بسی راز نهان می بینم

یک جهان عشق، در این کنج جهان می بینم

قصه ای را که نگنجد به بیان می شنوم

حالتی را که نبیند به بیان می بینم

هستی از بس که در آمیخته با رنگ و فسون

دامن آلود گنه ، پیر و جوان می بینم

دیده گر باز کنم ، در دل صحرای وجود

توده ای خاک و جهان خفته در آن می بینم

هیچ در هیچ و شتابست به دنبال شتاب

آنچه در آینه گشت زمان می بینم

هر که در عالم خود گمشده یاری دارد !

عجبی نیست که عالم نگران می بینم

آنچه باقیست ، همان قصه عشق است و جنون

غیر از این هر چه بود آب روان می بینم

بر لبم مهر سکوت است چه پرسی از عشق

فتنه عالمی از تیغ زبان می بینم

اولین شرط ، در این مرحله تسلیم و رضاست

حق همانست و همین به که همان می بینم

 

 

پیش به سوی هدف ...

 

میگن برای اینکه یه راهی رو بری باید اول هدفت رو مشخص کنی .

بعد نزدکترین مسیری رو که به اون هدف میرسی.

حالا من هدفم رو مشخص کردم .

نفر اول گروه

نفر اول دانشگاه

و نفر اول آزمون

و نفر اول جهان

و در کل یعنی پیش به سوی هدف

تا شنبه ۲۳/۹/۸۷ ببینم چقدر تونسته ام به این هدف نزدیک تر شوم

 

هدف ...

 

 

انسانهایی كه هدف دارند حتی راه رفتنشان هم با ديگران فرق دارد.

 حتی حركات چشمشان هم بي هدف نيست.

 از دور مي توان تشخيص داد كه كدام انسان دارد وقت تلف مي كند و كدام آمده تا كار بزرگي انجام بدهد.

در خيابان دقت كنيد و ببينيد چقدر انسانها سوار بر پاهايشان مي شوند و بي هدف راه مي روند.

 در عين حال به وقار راه رفتن بزرگان دقت كنيد.

دکتر حسین الهی قمشه ای

 


 

 

بزرگان زاده نمی شوند، بلکه آنها ساخته می شوند

 


 

انسان هایی که مسیری را می روند تا به موفقیت برسند، رد پایی از خود برجای می گذارند، کافیست تو همان رد پا را دنبال کنی تا به موفقیت برسی

 

 

بـاز آمــدم بــاز آمــدم.....

 

بـاز آمــدم بــاز آمــدم از پــيـش آن يـارم آمـدم

در مـن نـگـر در مـن نـگـر بهر تو غمخوار آمدم

شـاد آمــدم شــاد آمــدم از جـمـلـه آزاد آمـدم

چنـديـن هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

آنـــجـــا روم آنــجــا روم بــالــا بــدم بــالــا روم

بـازم رهـان بـازم رهـان كايـنـجـا بـزنـهـار آمـدم

من مـرغ لـاهـوتـي بدم ديدي كه ناسوتي شدم

دامــش نــديـدم نـاگـهـان دروي گـرفـتـار آمـدم

من نـور پـاكم اي پسر نه مشت خاكم مختصر

آخـر صـدف مـن نـيـسـتـم من در شهوار آمدم

ما را به چشم سر مبين ما را به چشم سر ببين

آنـجـا بـيـا مـا را بـبـيـن كان جـا سـبـكبـار آمدم

از چــار مــادر بــرتـرم وز هـفـت آبـا نـيـز هـم

مـن گـوهـر كانـي بـدم كايـنـجـا بـديـدار آمـدم

يارم به بازار آمدست چالاك و هشيار آمدست

ورنــه بــبـازام چـه كار ويـرا طـلـب كار آمـدم

اي شـمـس تـبـريـزي نظر در كل عالم كي كني

كنــدر بــيــابــان فــنــاجــان و دل افــگـار آمـدم

 

 

 

 

ای گل تازه که بو یی ز وفا ....

 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا  ...  خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا  ...  التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا ...  با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟

فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود...

جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود...

همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ ... همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان با شی... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

شب به کاشانه ی اغیار نمیباید بود ... غیر را شمع شب تار نمیباید بود

همه جا با همه کس یار نمیباید بود ... یار اغیار دل آزار نمیباید بود

تشنه ی خون من زار نمیباید بود ... تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد ... هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم، آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است ... روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست ... عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست ... خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست... چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟

عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است

جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است ... ترک زرین کمر موی میان بسیار است

بالب همچوشکر،تنگ دهان بسیاراست ... نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو ... به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو ... از برای تو چنین زارم و میدانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت...نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت ... سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟ ... از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟ ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟

دور دور از تو من تیره سر انجام روم ... نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟

جان من، این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار، چه میپرهیزی؟ ... یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟

چیست مانع ز من زار، چه میپرهیزی؟ ... بگشا لعل شکربار، چه میپرهیزی؟

حرف زن ای بت خونخوار، چه میپرهیزی؟ ... نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟

که تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟

چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟

درد من کشته ی شمشیر بلا میداند ... سوز من سوخته ی داغ جفا میداند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند ... همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم، همه کس طور مرا میداند ... عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند

چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت... گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت... نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم

چند در کوی تو باخاک برابر باشم؟ ... چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟ ... از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟

میروم تا بسجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟

سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم ... ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم ... گره ابروی پر چین تورا بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم ... طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم

الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟

کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟

اینهمه جور که من از پی هم میبینم ... زود خود را به سر کوی عدم میبینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم ... همه کس خرم و من درد و الم میبینم

لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم... هستم آزرده و بسیار ستم میبینم

خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر

حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم... خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است

سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است


وحشی بافقی

به نام دین سر دین را بریدند ....

 

در میکده هم خدای بینی

با مرد خدای اگر نشینی

---------------------------------------

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند


 

خانه ای خواهم ساخت  .....

 

خانه ای خواهم ساخت
آسمانش آبی
باز باشد همه پنجره هایش به پذیرائی نور
ساحت باغچه اش پر ز نسیم
حوض ماهی پر آب
قامت پاک درختانش سبز
و تو را خواهم خواند که در این خانه کنارم باشی
سینه آینه تصویر تو را می جوید
که در آیی چون نور
تو بدین خانه بیا
در خیابان امید
کوچه باور سبز
نبش میدان صبوری
آن جا
خانه ای خواهی یافت
سر در خانه اجاقی دلگرم
با حضور تو در این خانه چه جشنی بر پاست
آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب و نسیم
ناودانش پر ز موسیقی آب
ای سر آغاز امید
تو بدین خانه درا
من به دیدار تو می اندیشم
وبه آرامش بودن با تو

 

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود.....

 

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود          آدم آورد در این دیر خراب آبادم

   سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض          به هوای سر کوی تو برفت از یادم

  نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست          چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

        کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت          یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

 تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق          هردم آید غمی از نو به مبارکبادم

  می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست            که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم

 پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک              ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم

 


حافظ خام طمع شرمي از اين قصه بدار...
                                        عملت چيست كه فردوس برين ميخواهي؟!

 

 

 

              يك زمان گفتم به خود خاموش باش
                  

                                                       لب فرو بند از سخنها گوش باش

 


 

علم تعبیر خواب ...

 

ابن سيرين جوانى بسيار زيبا و خوش تيپ بود و به شغل بزازى مشغول بود.

زنى عاشق او مى شود از او مى خواهد تا پارچه هائى را از او بخرد به شرط آنكه به منزلش بياورد تا پول را هم به او بدهد.
چون وارد منزل آن زن شد، زن درب خانه را قفل مى كند و از او مى خواهد كه با او زنا كند. او در جواب مى گويد: پناه به خداى مى برم و در مذمت عمل شنيع زنا مطالبى مى گويد.
حرفهايش در زن تاءثير نكرد، تصميم گرفت با حيله اى خود را از اين بلا نجات بدهد. به زن مى گويد: پس اجازه بده اول مستراح بروم تخليه كنم بعد بيايم ، زن هم قبول مى كند چون به مستراح رفت خود را به مدفوع آلوده مى كند و نزد زن مى آيد. چون اين هيبت قبيحه را زن مى بيند بدش مى آيد و ابن سيرين را از خانه اش بيرون مى نمايد. خداوند به خاطر اين ترك زنا، علم تعبير خواب را به او عطا كرد.


ابوبکر محمد بن سیرین (۳۳ ق. در بصره - ۹ شوال ۱۱۰ ق. بصره) از نامدارترین خواب‌گزاران مسلمان در سده‌های میانه بود.

پیشه او بزازی بود و از تابعین مشهور است. تابعین افرادی هستند که پیامبر اسلام را ندیده ولی با اصحاب او معاشرت داشته‌اند.

جمال الدین بدیع الزمان ابوالفضل جیش بن ابراهیم تفلیسی (ـ ۶۲۹ ق) کتاب کامل‌التعبیر ابن سیرین را به فارسی نگاشته‌است.

ابن سیرین پس از طی مقدمات علوم، به سفر روی آورد و در شهرهای مختلف سرزمین عربستان همچون مکه، کوفه و همچنین در تیسفون به گردآوری حدیث پرداخت. وی همچنین درمدت چهار سال اقامتش در دمشق به بازرگانی اشتغال داشت. در صحاح ششگانه اهل سنت از ابن سیرین به عنوان فقیهی صاحب رای یاد شده. او همچنین در میان رجالیون از افراد ثقه است. از ابن سیرین دست‌نوشته‌هایی به جای مانده‌است که از میان آنها می‌توان به الحیوان جاحظ اشاره کرد.

 

 

موسی برتر است یا عیسی ....

 


یهودی از نصرانی پرسید: موسی برتر است یا عیسی؟ گفت: عیسی مردگان را زنده می کرد ولی موسی مردی را بدید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد عیسی در گهواره سخن می گفت اما موسی در چهل سالگی می گفت خدایا گره از زبانم بگشای تا سخنم را دریابند

 

 

ابلیس وفرعون ....

 


می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیكه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد.ابلیس به او گفت: هیچكس می تواندكه این خوشهء انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت: نه. ابلیس با جادوگری و سحر، آن خوشهء انگور را به دانه های مروارید خوشاب تبدیل كرد. فرعون تعجب كرد و گفت: آفرین بر تو كه استاد و ماهری. ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نكردند، تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می كنی؟

 

 

 

فرق سخن با سخن ...

 


حكایت آورده اندكه شبی هارون الرشید خواب دید كه همهء دندانهای او ریخته و از دهان او بیرون افتاده است. از خوابگزاری تعبیر خواب خود پرسید. معبر گفت: زندگانی امیر دراز باد، تعبیر این خواب آن است كه همه ی خویشان تو پیش از تو بمیرند. هارون الرشید بی نهایت رنجیده خاطر شد و دستور داد كه آن خوابگزار را صد چوب بزنند.
پس خوابگزاری دیگر حاضر كردند و تعبیر خواب از او پرسید. خوابگزار گفت: این خواب دلیل بر آن است كه عمر خلیفه از همهء خویشانش درازتر باشد. هارون الرشید خوش دل شد و گفت: این همان تعبیر و سخن است كه خوابگزار اول گفت، اما با عبارتی بهتر. دستور داد تا به این خوابگزار صد دینار بدادند.


حكایتهای دلنشین(جوامع الحكایات)

 

 

به بركت دعای پدر ....

 


حضرت آیت ا.. العظمی مرعشی نجفی فرمودند: زمانی كه در نجف بودیم یك روز مادرم فرمودند:« پدرت را صدا بزن تا تشریف بیاورد برای نهار». حقیر رفتم طبقه فوقانی، پدرم در حال مطالعه خوابش برده بود. من ماندم چه كنم، خدایا امر مادرم را اطاعت كنم؟ از طرفی می ترسیدم با بیدار كردن ایشان از خواب، باعث رنجش خاطر مباركشان شوم.
خم شدم و لبهایم را كف پاهای پدرگذاشتم و چندین بوسه زدم تا اینكه بر اثر قلقلك پا بیدار شدند. دید من هستم، پدرم سید محمود مرعشی وقتی این علاقه و ادب و كمال احترام را از من دید، فرمود: شهاب الدین تو هستی؟
عرض كردم : بله. آقا دستش را به سوی آسمان بلند كرد و فرمود: پسرم خدا عزتت را بالا ببرد و تو را از خادمین اهل بیت علیهم السلام قرار دهد، بعد آقا فرمودند: هر چه دارم از بركت دعای پدرم است.

 

 

پند شب عروسی ....

 


زنی از زنان خردمند در شبی كه دخترش را به خانه شوهر می فرستاد, او را كنار كشید و آهسته در گوشش گفت: دخترم! اگر من راهنمایی و خیرخواهی را از كسی مضایقه و دریغ كرده بودم, از تو نیز دریغ می كردم, ولی گفتن حقایق و راهنماییهای عاقلانه, بی خبران را هشیار و خردمندان را كمك می كند.
فرزندم!تو امشب از آشیانه ای كه در آن پرورش یافته ای و از خانه ای كه به آن انس داشته ای قدم به خانه ای نا آشنا می گذاری و با همسری كه قبلا با او انس نداشته ای شریك زندگی می شوی. كنیز او باش تا غلام تو شود.

 

 

نخست اخلاق خود را اصلاح كن  ...

 


ابو علی سینا هنوز به سن بیست سال نرسیده بود كه علوم زمان خود را فرا گرفت ودر علوم الهی و طبیعی وریاضی ودینی زمان خود سرآمد عصر شد. روزی به مجلس درس ابو علی بن مسكویه ، دانشمند معروف آن زمان حاضر شد . با كمال غرور ، گردوئی را جلو ابن مسكویه افكند وگفت : مساحت سطح این را تعیین كن .
ابن مسكویه جزوه هایی از یك كتاب را كه در علم واخلاق وتربیت نوشته بود ( كتاب طهاره الاخلاق) جلو ابن سینا گرفت وگفت : تو نخست اخلاق خود را اصلاح كن تا من سطح گردو را تعیین كنم ! تو به اصلاح اخلاق خود محتاج تری از من به تعیین مساحت سطح این گردو.
ابو علی از این گفتار شرمسار شد و این جمله راهنمای اخلاقی او در همه عمر قرار گرفت .


داستان راستان ، ج 1

 


 

چه چیز بهتر است؟ ....

 


از بزرگمهر پرسیدند كه چه چیز است كه اگر خدای تعالی به بنده دهد، هیچ چیز به از آن نباشد؟ گفت: خرد طبیعی.
گفتند:اگر نباشد. گفت: ادبی كه آموخته باشد و در تعلم آن رنج برده.
گفتند:اگر نباشد. گفت:خوی خوش كه با مردمان به خوشی و مواسات رفتار كند و دشمن را به وسیلهء آن نگاه دارد.
گفتند:اگر نباشد. گفت:خاموشی كه پوشندهء عیبهاست.
گفتند:اگر نباشد. گفت:مرگ، كه او را از زمین بردارد.

زیرا هر كس كه به این خصلت های پسندیده و اخلاق نیكو آراسته نباشد برای او مرگ بهتر از زندگی است.

 

 

 

 

شرایط مهمانی ...

 


لقمان حكیم را كسی دعوت كرد , گفت :می آیم به سه شرط
گفتند:هر چه باشد به جان منت داریم.
گفت:با علم به این كه می دانم به حرفم گوش نمی دهید می آیم:
شرط اول:آن كه اذیتم نكنید !
شرط دوم:این كه مریضم نكنید!
شرط سوم:این كه محبوسم نكنید!
گفتند:چنین فكری از خیال هیچ نا جوانمردی هم خطور نمی كند.
سر انجام رفت و مهمانی برگزار شد  در آخر سر گفت:دیدید كه هر سه شرط را عمل نكردید.
گفتند:چطور؟
گفت:اول كه آمدم گوشه متناسب با حال خود و مقام مجلس نشستم ولی شما مرتب جایم را عوض كردید و هر كس آمد خواست در محلی بنشیند ,اشخاص زیادی كه در مجلس بودند به ناچار از جا بلند شده مرتب جای خود را عوض می كردند و به همان ترتیب مرا هم تغییر مكان می دادند و بالاتر می نشاندند در حالی كه شرف المكان بالمكین است .

بعد موقع ناهار خوردن به قدری با اصرار و ابرام به من خورانیدید كه حتما به جهاز هاضمه من تحمیل شده و بیمار خواهم شد.


و اما شرط سوم,موقعی كه خواستم به دنبال كار خود بروم ,نگذاشتید و گفتید :حالا زود است ! و چندین ساعت زندانی شما بودم در حالی كه خود شخص مهمان باید بداند كه زیاد نشستن ,خسته كننده است.


پارورقی :

شرف المکان بالمکين . (امثال و حکم ج 2 ص 1022); قدر و برتري جاي بدان است که چه کسي بدانجا نشيند چه در صدر باشد چه در ذيل و اين مثل را در موردي گويند که بزرگي در مکاني بر صدر ننشيند.

 

 

 

حدیث قدسی ...

 


من شش چیز را در شش جای قرار دادم ولی مردم آن را در شش جای دیگر طلب می كنند و هرگز به آن نمی رسند.
1.من علم را در گرسنگی قرار دادم ولی مردم آنرا در سیری دنبال می كنند.
2.من عزت را در نماز شب قرار دادم ولی مردم آنرا در دستگاه سلاطین دنبال می كنند.
3.من ثروت را در قناعت قرار دادم ولی مردم آنرا در كثرت مال دنبال می كنند.
4.من استجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم ولی مردم آنرا در قیل و قال دنبال می كنند.
5.من بلند مرتبگی را در تواضع قرار دادم ولی مردم آنرا در تكبر دنبال می كنند.
6.من راحتی را در بهشت قرار دادم ولی مردم آنرا در دنیا طلب می كنند.

 

برابری ....

 

پادشاهی با خدم وحشم از صحرایی می گذشت . كنار ویرانه ای دیوانه ای را خفته دید . نزدش رفت. دیوانه همچنان پای راست كرده وبر زمین دراز كشیده بود وبی اعتنا به پادشاه وكوكبه اش می نگریست .
شاه گفت: ای گدای راه ! چرا حرمت نمی گذاری واز جا بلند نمی شوی ؟ مرد در همان حال پاسخ داد: برای چه به تو احترام بگذارم ؟ نعمت و جاه ومقام وخدم وحشم تو به چشم من ارزشی ندارد وبی اعتبار است . تو اگر سرنگون خواهی شد واگر در مقام نمرود باشی ، به زخم پشه ای از پای در خواهی آمد ، اگر عالم بی عملی ، بین تو وابلیس فرق بسیاری نیست وهرگاه چون قوم عاد زورمند باشی ، بر باد خواهی رفت ، واگر خانه ای آراسته چون شداد داری ، ترا از آن خانه بیرون خواهند كرد.هرگاه هیچ یك از اینها را نداری ، پس هر دو باهم برابریم . از یك زاد بر پائیم واز یك باد بر جائیم. هر دو در یك گز ( حدود نیم متر ) افتادیم وهر دو باز به همان زمین فرو می رویم


معارف اسلامی/شماره60

 

لبخند یوسف

 

هنگامی كه برادران یوسف (علیه السلام) می خواستند اورابه چاه بیفكنند ،وی خندید ،برادرانش تعجب كردند وگفتند : برای چه می خندی ؟! حضرت یوسف (علیه السلام) راز خنده خود را این گونه بیان كرد:فراموش نمی كنم روزی راكه به شمابرادران نیرومند نظر افكندم وخوشحال شدم وبا خود گفتم : كسی كه این همه یار ویاور نیرومند دارد از حوادث سخت چه غمی خواهد داشت ! روزی به بازوان شمادل بستم ،اما اكنون در چنگال شما گرفتارم به شما پناه می برم ،ولی به من پناه نمی دهید. خدا شما رابر من مسلط ساخت تا بیاموزم كه به غیر او ( حتی برادرانم )تكیه نكنم .


تفسیر نمونه/ج9/ناصر مکارم شیرازی

 

 

چگونگی ولادت سیدة النساء العالمین (سرور زنان عالم)

 

از جعفر صادق دربارهٔ تاریخ تولد فاطمهٔ زهرا به این مضمون روایت شده: بعد از آن که خدیجه با محمد مصطفی ازدواج کرد، زنان مکه به خاطر دشمنی که با او داشتند بر بالینش حاضر نشدند. پس از آنکه او به فاطمه حامله شد و وقت زایمان را رسید به سوی زنان قریش فرستاد تا او را یاری کنند؛ ولی آنان به او جواب رد دادند و خدیجه از این بابت بسیار اندوهناک شد. در آن حال بود که دید چهار زن در نزد او حاضر شدند. یکی حوا، دیگری ساره همسر ابراهیم، سوم مریم دختر عمران و مادر عیسی، و چهارمی کلثوم خواهر موسی بود. و آنها بودند که خدیجه را در امر ولادت فاطمه یاری کردند.

 

 

شیعه ...

 

 

Islam

یکی از مذاهب دین اسلام
شیعه

 
اصول دین

توحید · معاد · عدل
نبوت · امامت
 

 

فروع دین
 
نماز · روزه · حج · زکات
خمس · جهاد · توّلی · تبری
امر به معروف · نهی از منکر

 


چهارده معصوم‎

محمد · فاطمه زهرا · علی
حسن · حسین · سجاد
باقر · صادق · کاظم
رضا · جواد · هادی ·
عسکری · مهدی

 


حوادث

غدیر خم · عاشورا ·کربلا
فدک · واقعه خانه فاطمه

 

 
صحابه


سلمان فارسی
مقداد پسر اسود
ابوذر غفاری
عمار پسر یاسر
بلال حبشی

 

 
کتب مرجع

 
قرآن · نهج‌البلاغه
صحیفه سجادیه · الاستبصار
الکافی · تهذیب الاحکام
من لایحضره الفقیه
کتب شیعه

 

 

دیدگاه علمای شیعه


مهدویت
غیبت صغری · غیبت کبری
ظهور · رجعت · دجال

 

 
مکان‌های مقدس

 
مکه · مدینه
نجف · کربلا
کاظمین · مشهد
سامرا · دمشق
قم · ری
امامزاده‌ها

 
شاخه‌ها
 
دوازده‌امامی · اسماعیلی · زیدی



 

«مصحف فاطمه» چيست ؟ ...

 

حضرت على -علیه السلام -كتابى به نام «مصحف فاطمه» نوشته است.

 این كتاب به خط حضرت على(ع) است و محتواى آن القائات غیبى است كه توسط جبرئیل بر دل حضرت زهرا(س) نازل گشته است.

حمادبن عثمان مي گويد:

               از امام صادق (عليه السلام) شنيدم فرمود : در سال 128 مخالفان مذهب و دعوت كنندگان به باطل اعلام وجود خواهند كرد. اين موضوع را در مصحف فاطمه (سلام الله عليها) ديدم .

پرسيدم : مصحف فاطمه چيست ؟

                    فرمود : با فوت رسول خدا ( صلي الله عليه وآله وسلم) غم و اندوه فراوان فاطمه را فرا گرفت كه اندازه آن را خدا مي داند . به همين جهت خداوند فرشته اي را نزد فاطمه فرستاد تا با هم سخن شدن با وي غم و اندوهش زدوده شود . فاطمه (سلام الله عليها)  جريان را به علي (عليه السلام) گزارش كرد علي (عليه السلام) فرمود : هر وقت آمدنش را احساس نمودي و صدايش را شنيدي به من خبر بده. فاطمه آمدن فرشته را به علي(عليه السلام) خبر داد. علي(عليه السلام) آنچه را مي شنيد مي نوشت تا در نهايت همانند كتابي كامل گرديد.

 سپس امام صادق(عليه السلام) فرمود : در اين كتاب ازحلال و حرام چيزي نيست ؛ بلكه آنچه در آن ديده مي شود دانش و آگاهي از حوادث و اخبار آينده است.

الكافي ، ج‏1 ،  ص: 240

اهل تسنن از ديرباز اشكال مي‌كنند كه چگونه ممكن است كه ملائكه با غير پيامبر صحبت كند ، آيا اين مطلب با خاتميت پيامبر در تعارض نيست ؟

آلوسي مفسر بزرگ اهل سنت بعد از نقل روايتي در همين باره مي‌گويد :

 

 ( إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي‏ كُنْتُمْ تُوعَدُون‏ ) * ( فصلت : 30 )


روايات بسياري وارد شده كه صحابه ملائكه را مي‌ديدند و سخن آنان مي‌شنيدند .

براي اثبات آن ، اين دليل كافي است كه خداوند كريم فرموده است : « بى‏ترديد كسانى كه گفتند : پروردگار ما خدا است سپس [ در ميدان عمل بر اين حقيقت ‏] استقامت ورزيدند ، فرشتگان بر آنان نازل مى‏شوند [ و مى‏گويند : ] مترسيد و اندوهگين نباشيد شما را به بهشتى كه وعده داده شده ايد ، بشارت باد . » اين آيه ثابت مي‌كند كه ملائكه بر غير انبياء در دنيا نازل مي‌شوند و با آن‌ها سخن مي‌گويند ، و كسي هم نگفته است كه اين سخن گفتن مستلزم نبوت است و ازطرفي اين گفتگو از قبيل مرگ است و فايده اي ندارد .

تفسير الآلوسي - الآلوسي - ج 22 - ص 40 .

منبع

 

پنج موردى كه نیرنگ شیطان بى اثر است ...

 

امام صادق (علیه السلام ) فرمود:

 ابلیس گفت : پنج چیز است كه نیرنگ من در آن بى اثر است ولى در غیر این پنج مورد، انسانها در چنگال من هستند.


                                 ----------------------------------
1 - كسى كه از روى نیت پاك به خدا تكیه كند و در همه امور به او توكل نماید.
2 - كسى كه در شبانه روز، ذكر تسبیح بسیار كند.
3 - كسى كه آن چه را كه براى خود مى پسندد و براى مؤ من دیگر بپسندد.
4 - كسى كه در گرفتارى بى تابى نكند.
5 - كسى كه به آن چه خداوند براى او مقدر نموده راضى باشد و براى رزق و روزى غصه نخورد.

                               ---------------------------------------

سفینة البحار ج 1 ص 484

 

پیام روز و شب ...

 

امام صادق (علیه السلام ) فرمود: وقتى كه روز مى شود، آن روز به انسان مى گوید: من روز جدیدى هستم و من گواه اعمال توام ، در من كار خیر انجام بده كه در روز قیامت به نفع تو گواهى دهم ، و بدان كه بعد از گذشت من ، هرگز مرا نخواهى دید.


وقتى شب فرا رسید، منادى ندا مى دهد كه همه مخلوقات جز انسان و جن مى شنوند و مى گوید: اى پسر ادم من آفریده جدید هستم ، و من بر آنچه كه در من هست گواهى مى دهم ، از وجود من بهره بگیر، چرا كه اگر خورشید طلوع كند، دیگر به دنیا بر نمى گردم

 

 وسائل الشیعه ج 11 ص 480 حدیث 11 و 12.

 

 

 

جرجیس ..

 

جرجیس-علیه السلام- نام پیغمبری است از اهل فلسطین که پس از حضرت عیسی بن مریم-علیه السلام- به پیغمبری مبعوث گردیده است. . ابن بابویه و قطب راوندی از ابن عباس روایت کرده‌اند، که حق تعالی، جرجیس را پیامبر گردانید و او را به سوی پادشاهی که در شام بود (به نام داذانه)فرستاد.

سرگذشت:


جرجیس پس از پیامبری به سوی شاه شتافت و او را از بت پرستی نهی کرد.شاه چون چنین دید دستور داد او را به زندان برند و وی را شکنجه بسیار کردند و به روایتی وی را چهار بار کشتند اما به فرمان الهی زنده می شد . جرجیس هفت سال به دعوت پرداخت، و مکرٌر به عذاب و شکنجه شاه دچار گردید، و سی چهار هزارتن از اهالی موصل از جمله همسر شاه به او ایمان آوردند.سرانجام او و همگی مومنان را کشتند و خداوند به آن قوم غضب نمود و به آتش قهر خود شهرشان و هر که در آن بود را سوزاند.

 

 عطار می نویسد:

«او را زنده در آتش انداختند، گوشتهایش را با شانۀ آهنین تکه تکه کردند و چرخی را که تیغهای آهنین به آن نصب کرده بودند از روی بدنش گذراندند اما با آنکه سه بار او را کشتند هر سه بار زنده شد و سرانجام هم نمرد تا آنکه دشمنانش به آتشی که از آسمان فرستاده شد هلاک شدند .

 

جرجیس به عنوان ضرب المثل:


روباهی مرغی به دندان گرفت تا آن را بخورد. مرغ برای آخرین درخواست از او می‌خواهد که قبل از خوردن او نام یکی از پیامبران را به زبان آورد. روباه هم که می‌دانست با آوردن نام دهانش باز و مرغ را از کف می‌دهد، نام جرجیس را بر زبان می‌آورد تا هم به خواسته مرغ عمل کرده باشد و هم دهانش بسته بماند. بر این اساس ضرب المثلی به وجود آمد تحت این عنوان که فلانی بین این همه پیامبر جرجیس را انتخاب کرده‌است و به زرنگی یک شخص در انجام یک عمل اشاره دارد

 

 

فرشتگان ، خدمتگزارن اهل بیت و دوستان ایشان ...

 

فرشتگان اگر چه موجوداتى پاك و قدسى هستند، لكن در برابر انبیا به خصوص رسول خدا (ص ) و ائمه معصومین و اولیاى الهى سر تعظیم فرو مى آورند. لذا گـفـتـنـى اسـت كـه جـمـیـع فـرشـتـگـان خـدمـتـگـزاران اهل بیت رسول خدا (ص ) و شیعیان آنها هستند. چنان كه در حدیث وارد است وقتى امیر المومنین (عـلیـه السـلام ) از حـضـرت سـوال كـرد: شـمـا بـرتـریـد یـا جبرئیل ؟ حضرت بعد از این كه برترى خویش را از جمیع ملائكه اعلام كرد، فرمود:
و ان المـلائكـه لخـدامنا و خدام محبینا...(1) و تحقیقا فرشتگان خدمتگزاران ما و دوستان ما هستند.

1_عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 262.

 

در كتاب خرائج راوندى از سلمان نقل شده كه گفت : در خانه حضرت زهرا (س ) بودم ، دیـدم كـه فـاطمه (س ) نشسته ، در آسیایى پیش روى او است و به وسیله آن مقدارى جو را آرد مـى كـنـد: و عـمـود آسیا خون آلود است . و حسین (علیه السلام ) (كه در آن هنگام كودكى شـیـر خـوار بـود) در یك جانب خانه بر اثر گرسنگى به شدت گریه مى كند، عرض ‍ كردم : اى دختر رسول خدا (ص )!چندان خود ار به زحمت نیندار و اینك این فضه (كنیز شما) است و در خدمت حاضر است ، فرمود: رسول خدا (ص ) به من سفارش نمود كه كارهاى خانه را یـك روز مـن انـجـام دهـم و روز دیـگر فضه انجام دهند، دیروز نوبت فضه بود و امروز نوبت من است . سلمان گوید: عرض كردم من بنده آزاد شده شما هستم ، من حاضر به خدمتم ، یا آسیا كردن جو را به عهده من بگذارید، و یا پرستارى از حسین (ع ) مناسب تر و نزدیگ تـر هـسـتـم ، تو آسیا كردن را به عهده بگیر، من مقدار از جو را آسیا كردم ، ناگهان نداى نماز شنیدن ، به مسجد رفتم و نماز را به رسول خد اص خواندم و پس از نماز، جریان را به على (ع ) گفتم ، آن حضرت گریان برخاست و به خانه رفت ، و سپس دیدیم خندان . رسول خدا (ص ) از علت خنده او پرسید، عرض كرد: نزد فاطمه (س ) رفتم دیدم فاطمه (س ) بـه پـشـت خوابیده ، و حسین (ع ) روى سینه اش به خواب رفته است و آسیا در پیش روى او بـى آن كـه دسـتـى آن را بـگـردانـد، خـود بـه خـود مـى گـردد. رسول خدا (ص ) خندید و فرمود:
یـا عـلى ! امـا عـلمـت ان لله مـلائكـه سـیـاره فـى الارض یـخـدمـون مـحـمـدا و آل مـحمد الى ان تقوم الساعه آیا نمى دانى كه براى خدا فرشتگانى است كه در زمین گـردش مى كنند، تا به محمد و آل محمد (صلى الله علیه وآله ) خدمت كنند، و این خدمت آنها تا روز قیامت ادامه دارد

محدث قمى ، بیت الاحزان ، ترجمه محمدى اشتهاردى ،ص 39

 

زنان را از بهانه گیرى مردان فرارى نیست ...

 

گویند كه مردى بود هر شب به بهانه اى عیال خویش را كتك مى زد

تا این كه زن بیچاره گشت

و شبى تصمیم گرفت كه از هر جهت وسیله ماءكولات و مشروبات و بستر خواب او را فراهم نماید كه شاید نتواند به او بهانه بگیرد و او را مورد شكنجه قرار دهد تا این كه چون شب فرا رسید و شوهر به خانه آمد

گفت غذا چه داریم عرض كرد آبگوشت با تندى به او گفت آیا دیده اى در شب تابستان كسى آبگوشت از براى شوهر خود فراهم كند تا او را مریض نماید و مى خواست بدین بهانه شروع به كتك زدن زن بیچاره نماید عیالش گفت غیر از آبگوشت برنج هم طبخ كرده ام گفت تو فكر نكردى كسى كه نهار برنج خورده باشد شب میلش به برنج نمى رود عرض كرد تخم مرغ هم داریم گفت مگر از جان سیر شده اى مگر نمى دانى تخم مرغ تمثیل است عرض كرد طالبى و پنیر و انگور هم داریم گفت این هر سه را هر كس با هم بخورد باید وصیتهاى خود را بكند و بخوابد زیرا قطعا سر از خواب بر نمى دارد عرض كرد پس هر چه شما میل دارید بگوئید تا فراهم كنم شوهر از براى بهانه گیرى كه شاید زن نتواند تهیه كند و او را كتك زند گفت كباب  اتفاقا او را هم زن تهیه كرده بود فورى نزد او گذاشت

 شوهر خورد و گفت اى زن شربت با كباب  هر چه مناسب است بیاور آن زن شربت انار آورد شوهر لیوان را به زمین زد و گفت  شربت انار سرد مى باشد زن فورى لیوانى شربت عسل به دست او داد با كمال تندى گفت شربت عسل مگر نمى دانى بى خوابى مى آورد عرض كرد پس هر چه مناسب او میدانى خود شما بگوئید باز از براى بهانه جویى گفت با كباب خرچنگ پالوده سیب مناسب است زن بیچاره به فوریت فراهم آورد و در جلو او گذاشت و راه بهانه او را قطع كرد

 شوهر گفت كجا باید بخوابم عرض كرد در اطاق رختخواب انداخته ام گفت اى زن مگر شب تابستان مى شود از گرما در اطاق خوابید عرض كرد در حیاط هم بستر گسترانیده ام گفت شب ، پشه چشمهاى مرا از حدقه بیرون مى آورد عرض كرد در سرداب هم تخت خواب گذاشته ام گفت مگر عقل ندارى هواى سرداب در شب گرفته است عرض كرد در پشت بام جاى خواب گسترده است ناچار شوهر از پلكان پشت بام رفت و استراحت نمود لكن از جهت آن كه آن شب عیال خویش را كتك نزده بود و ترك این عادت او را بسیار ناراحت داشت خوابش نمى برد

 تا اینكه چشمش به كهكشان در وسط آسمان افتاد صدا زد اى زن این خط سفید كه در وسط آسمان بر چشم من مى خورد چیست عرض كرد مردم مى گویند جاده فكر است تا این سخن شنید با چوب بر زن فرود آورد و گفت بستر مرا در زیر جاده انداخته اى تا اگر یك شتر یا قاطر و یا الاغى منحرف شد بر روى من افتد و مرا در هم خرد نماید و هلاك كند و بدین بهانه قدرى زن بیچاره را كتك زد و بعدا فورا خوابید و خوابش برد

 

ارزش معنوی آیت الکرسی ...

 

هر کس صبح یک مرتبه آیت الکرسی را بخواند خداوند متعال یک ملک موکل فرماید که تا شام او را از بلایا محافظت کند وچون دو مرتبه بخواند دو ملک موکل فرماید وچون سه مرتبه بخواند سه ملک مامور فرماید وچون چهار مرتبه بخواند چهار ملک موکل فرماید که او را از بلایا نگهدارند وچون پنج مرتبه بخواند خطاب شود که او را واگذارید من خودم ایشان را نگهداری می نمایم

 

 

ارزش معنوی آیت الکرسی ...

 

هر کس صبح یک مرتبه آیت الکرسی را بخواند خداوند متعال یک ملک موکل فرماید که تا شام او را از بلایا محافظت کند وچون دو مرتبه بخواند دو ملک موکل فرماید وچون سه مرتبه بخواند سه ملک مامور فرماید وچون چهار مرتبه بخواند چهار ملک موکل فرماید که او را از بلایا نگهدارند وچون پنج مرتبه بخواند خطاب شود که او را واگذارید من خودم ایشان را نگهداری می نمایم

 

 

جایى كه غیر از من و تو كسى نباشد ..

 

آهنگرى آهن تفتیده و داغ را با دست از كوره بیرون مى آورد و دستش ‍ نمى سوخت ، علت را به اصرار از او پرسیدند، گفت : در همسایگى من زنى خوش صورت و زیبا بود كه شوهرى فقیر و پریشان و بى نام و نشان داشت . دلم به طرف او میل پیدا كرد و گرفتار او شدم ، اما نمى دانستم چگونه عشق و علاقه ام را به او ابراز كنم .
تا آن كه سالى قحطى شد و اهل بلد همه گرفتار شدند و چیزى براى خوردن نداشتند ولى وضع من خوب بود، آن زن روزى نزد من آمد و گفت : اى مرد! بر من و بچه هایم رحم كن كه خدا رحم كنندگان را دوست مى دارد.
گفتم : ممكن نیست مگر آن كه كامى از تو حاصل كنم . زن گفت : حاضرم ولى بشرط آنكه مرا جایى ببرى كه غیر از من و تو احدى در آنجا نباشد و از این كار باخبر نشود، من قبول كردم و او را بجاى خلوتى بردم ، دیدم زن مثل بید در معرض باد بهار مى لرزد، پرسیدم : چرا مى لرزى ؟ گفت : چون تو بشرطى كه با من كردى وفا ننمودى و اینجا غیر از من و تو پنج نفر دیگر حاضرند؛ دو ملك موكل بر من و دو ملك موكل بر تو و خداى شاهد و آگاه بر همه چیز، ناگهان بخود آمدم و متنبه شدم ، از خدا ترسیدم و آتش شهوتم را خاموش ‍ نمودم و از مال و ثروت خود او را بى نیاز كردم از آن موقع آتش در دست من اثر نمى كند.

 

چه زیــبا فرموده است شیخ شیرین سخن حکمت و عـر فا ن ( ا بو ســــعید ا بو ا لـــخیر)

 

تا چند سخن تراشی و رنده زنی

تا کی به هدف تیر پراکنده زنی

گر یک ورق از علم خموشی خوانی

بسیار بدین گفت و شنو خنده زنی

 

 

با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن

مجنون شده‌ام از بهر خدا
زان زار تو مرا یک سلسله کن

آخر تو شبی رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من

تو سرو و گل و من سایه تو
من کشته تو تو حیدر من

تازه شد از او باغ و بر من
شاخ گل من نیلوفر من

رحمی نکند چشم خوش تو
بر نوحه و این چشم تر من

روي خوش تو دين و دل من
بوي خوش تو پيغمبر من

باده نخورم ور زآن که خورم
بوسه دهد او بر ساغر من

 

 

بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ای

برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای

اگر که اعتماد تو به دست این و آن کم است

تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است

به پای صحبتم بشین فقط ترانه گوش کن

جام به جام من بزن جان مرا تو نوش کن

تو را به شعر می کشم چو واژه پیش میروی

مرگ فرا نمی رسد تو تازه خلق می شوی

تو در شب تولدت به شعله فوت می کنی

به چشم من که می رسی فقط سکوت می کنی

اگر کسی در دل توست بگو کنار می روم

گناه کن به جای تو بر سر دار می روم

 

 

نشستم به بخت خودم گریه کردم 

دوباره  به   حال   بدم  گریه کردم  

عجب روزگاری ٬ عجب سرنوشتی 

به بخت بد و روزگار خودم گریه کردم  

ملک  بودم   و   آدمی   گشته ام 

و من زین که " آدم " شدم گریه کردم  

دروغ  و  دورویی ٬ وفا را ؟  نجویی 

چه دردی چه زخمی باز هم گریه کردم  

تنفر   ز  مهر  و خیانت  به پاکی 

من  اما  به حال  دلم گریه کردم  

کجا شد مروت چه شد سادگی؟ 

ندانم  چرا   باز هم  گریه کردم؟  

نشستم ٬شکستم ز نیرنگ یاران 

چو دیدم  جفا با دلم ٬ گریه کردم  

پناه غمی  اشک  !  فریاد غم

ز دست  دل و بار غم گریه کردم

 
 

 

 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را                    خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را                    التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را                    با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود                       جان من این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند بروی همه خندان باشی                  همره غیر به گل گشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی                  زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی                   یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد                   به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود                   غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود                    یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمی باید بود                        تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی توست               موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد                           جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

این ستم ها دگری با من بیمار نکرد                        هیچ کس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من                     مردم و آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی ٬  دل به تو دادن غلط است          بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است                  روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ٬ ز کوی تو ستادن غلط است              جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم                       چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشم

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست                عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست                   خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست                  چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم                      عاجزم ٬  چاره ی من چیست ٬  چه تدبیر کنم

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است                   گل این باغ بسی سرو روان بسیار است

جان من همچو تو  غارتگر  جان بسیار است            ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان٬ بسیار است              نه که غیر از تو جوان نیست ٬ جوان بسیار است

دیگری این همه بیداد به عاشق نکند                      قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو                         به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو                     داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو                   از برای تو چنین زارم و میدانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز                            از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت                       دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت                     نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت                          سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش                ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم                    از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم                       از پی ات آیم و با من نشوی رام ٬ روم

دور دور از تو  ٬ من  تیره سرانجام روم                    نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد           جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار ٬  چه می پرهیزی؟             یار شو با من بیمار چه می پرهیزی؟

چیست مانع ز من زار ٬  چه می پرهیزی؟              بگشای لعل  شکر بار  ٬  چه می پرهیزی؟

حرف زن ای بت خون خوار چه می پرهیزی؟            نه حدیثی کنی اظهار ٬  چه می پرهیزی؟

که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن                      چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

درد من کشته ی شمشیر بلا می داند                  سوز من سوخته ی داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند                      همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاکبازم همه کس طور مرا می داند                       عاشقی همچو منت نیست خدا می داند

 چاره ی من کن و مگذار که بی چاره شوم              سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت                  چهره آلوده به خونآب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت                   گر نرفتم ز درت شام ٬  سحر خواهم رفت

نه که این بار ٬  چو هر بار دگر خواهم رفت              نیست باز آمدنم  ٬  باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم ٬  رفتم                       لطف کن لطف که این بار چو رفتم ٬  رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم                         چند پامال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو ٬  به قدر از همه کمتر باشم               از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

می روم تا به سجود بت دیگر باشم                      باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو  کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟                 طاقتم نیست از این بیش ٬ تحمل تا کی؟

سبزه ی دامن نسرین تو را بنده شوم                    ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم                   گره ابروی پر چین تو را بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده شوم                   طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم

الا ٬ الا  ز که این قاعده اندوخته ای ؟                    کیست استاد تو ٬ این ها ز که آموخته ای؟

این همه جور که من از پی هم می بینم               زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من این همه غم می بینم             همه کس خرّم و من درد و الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم                   هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر                     حرف آزرده درشتانه بُوَِِِِد ٬ خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم                  از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم                     همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم                خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است   

 سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

 

 

وقتی بزرگ شدم...

 

وقتی بزرگ شدم
می خوام هر کسی باشم
به جز یه بابای بد اخلاق ،
یه راننده اتوبوس بی حوصله ،
یه آدم عصبانی ،
یا یه آدم نا امید که با همه دعوا می کنه ،
و یا یه آدم گندهای که بیهوده باد تو دماغش میندازه ،

خوب مثل اینکه دیگه آدمی نمونده.
پس بهتر فعلا بزرگ نشم
تا ببینم بعد چی میشه !
فالکو

 

روزگاری...

 

 

فرزندم!روزگاری بود که

آدم هاباقلبشان می خندیدن

وباچشم شان

اما امروزتنها بادندان هایشان می خندند

درحالی که نگاهشان، سرد وغریب

سایه ام راازپشت سرمی پایند

 

به راستی زمانی بود که

آدم ها با قلبشان دست می دادند

اما فرزندم گذشت آن زمان.

امروزآنها بی قلبشان دست می دهند

درحالی که با دست چپ

جیب خالی ام را می کاوند.

 

((خانه ی خودت است))،((باز هم بیا))

چنین میگویند، وچون باز می آیم

وخودمانی رفتار میکنم

باردیگری درکارنیست

درها به رویم بسته  می مانند.

 

پس بسیارچیزها آموخته ام ،فرزندم

آموخته ام که چهره ام رابا نقاب های گوناگون بپوشانم

همچون جامه های گوناگون- نقاب خانه،

نقاب اداره،نقاب خیابان،نقاب مهمانی،

بالبخندهایی مناسب هرنقش

همچون صورتک هایی نقاشی شده

 

نیزآموخته ام من

که تنها بادندان هایم بخندم

وبی قلبم دست بدهم.

آموخته ام بگویم((خدانگهدار))

حال آنکه دلم میگوید((برنگردی!))

وبگویم(( ازملاقت شما بی نهایت خوشوقتم))

حال آنکه سخت بی تفاوتم، وبگویم((لذت بردم از مصاحبت شما ))

حال آنکه سرشاراز ملال گشته ام.

 

اما باورکن فرزندم

میخواهم همچون خودم باشم درگذشته ها

زمانی که همچون توبودم.

 

می خواهم از یاد ببرم همه ی این نقش ها و نقاب ها را

از آن پیش تر ، می خواهم دیگر بار خندیدن با قلبم را بیاموزم

زیرا خنده ام در آینه ، تنها دندان هایم را نمایش میدهد

راست همچون نیشهای زهر آگین مار یا کژدم !

 

پس به من بیاموز فرزندم،

چگونه بخندم،

چگونه همچون گذشته ها با قلبم بخندم

و همچون تو ،خود خودم باشم

 


 

 

درپرده ‌ســاز ما، نوا بسیــــار اسـت

                                                 عیب و هنر و رنگ و صفا بسیار است
خواهی‌ كف ‌گیر و خواه،گوهر بردار

                                                   ما دریاییم و موج ما بسیــــار است

 _______  بیدل _______

 

 

 

آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت 

                                      حافظ اين خرقه ي پشمينه بينداز و برو

 

 

غوغا مي كني...

اي غنچـه خنـدان چـرا خـون در دل ما مـي كني خاري به خود مي بندي و ما را ز سر وا مي كني از تيــر كـجتـابـي تـو آخـــر كمـان شـد قـامتـم كـاخت نـگـون بـاد اي فلـك بـا مـا چه بد تا مي كني اي شمــع رقصـان بـا نسيم آتش مزن پروانه را بـا دوست هـم رحمـي چـو بـا دشمن مـدارا مي كني آتش پـريـد از تيشـه ات امشب مگر اي كوهكن از دست شيـرين درد دل بــا سنـگ خــــارا مي كني بـا چـون منـي نازك خيال ابرو كشيدن از ملال زشت است اي وحشـي غــزال امـا چـه زيـبا مي كني امـروز مـا بيچـارگـــان اميـد فـردائيـش نيست اين دانــي و بـا مــا هنـوز امــروز و فــردا مي كني ديـدم بـه آتـش بـازيـت شـوق تمـاشـايـــي بـســر آتـش زدم در خــــود بـيــا گـر خـود تـماشا مي كني آه سحـرگــاه تـرا اي شمــع مشتــاقـم بجــــــان بــاري بيـا گــر آه خــود بـا نـالـه ســـــــودا مي كني اي غـم بـگــو از دست تـو آخر كجـا بـايـد شدن در گـوشـه ميـخـانـه هـم مـــا را تـو پيـــــدا مي كني مـا شهـريـارا بلبـلان ديـديـم بـر طــرف چمــــن شـور افـكن و شيريـن سخـن امــا تــو غـوغا مي كني

خوشا ...

 

خوشا خون خوردن از پيمانه دل
پريشان گشتن از افسانه دل
خوشا هستي به پاي مي نهادن
به کنج عزلت خمخانه دل
خوشا نور خدا ديدن به مستي
درون خانه ويرانه دل
خوشا در نيمه شبها بوي ياري
شنيدن از دل پيمانه دل
خوشا رسوا کند ما را به مستي
تپيدنهاي مشتاقانه دل
خوشا خاموشيو پا تا به سر گوش
به راه ناله مستانه دل
خوشا زنجير آغوشي که باشد
دلم ديوانه من ديوانه دل
خوشا سوزاندن از بيم جدائي
به گرد شمع غم پروانه دل
خوشا بيگانگي با نا رفيقان
جدا ماندن به هر بيگانه دل

 

طاهره ی قزوينی   يا  قره العين ( قرت العين)

 

در  ره  عشقت  ای  صنم ،  شيفته ی   بلا  منم

                                                    چند  مغايرت  کنی ؟  با  غمت  آشنا  منم

پرده به روی بسته ای، زلف به هم  شکسته ای

                                                     از همه خلق رسته ای، از همگان جدا منم

شير تويی ، شکر تويی، شاخه تويی، ثمر تويی

                                                    شمس تويی، قمر تويی، ذره منم ، هبا منم

نخل تويی ، رطب تويی ، لعبت نوش لب  تويی

                                                       خواجه ی  با ادب تويی،  بنده ی بيحيا منم

کعبه تويی ، صنم تويی، دير تويی، حرم تويی

                                                        دلبر  محترم   تويی  ،   عاشق  بينوا  منم

شاهد   شوخ  دلربا   گفت   به سوی من بيا

                                                              رسته  ز  کبر و از ريا ، مظهر کبريا منم

طاهره  خاک  پای  تو  ،  مست  می  لقای   تو   

                                                             منتظر  عطای   تو ،   معترف  خطا  منم


 

 

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است


بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند


بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است


بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بیصبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو! بباران!
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است


بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند


بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

نجس ترين چيز دنيا !!!

 

گویند ( من نمیگم ) روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
 وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.

 عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را  انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری"   !!!!

 

ما خدا جویان ...

 

ما خداجویان که در ملک شما بیگانه ایم
گر شما فرزانگی دارید ما دیوانه ایم
ما نه آن شمعیم کز هر شعله ای گریان شویم
پای تا سر آتشیم و خنده ای رندانه ایم
خودپرستی را به کوی بت پرستی باختیم
زاهدا کم طعنه زن ٬ گر ساکن بت خانه ایم

 

 

آه ای صبا . . .

 

آه ای صبا . . .
چون تو مدهوشم من
خود فراموشم من
خانه بر دوشم من
خانه بر دوش

من در پي اش کو به کو افتادم
دل به عشقش دادم
حلقه در گوشم من
حلقه در گوش

گر در کوي اش برسی برسان
اين پيام مرا
بی چراغ رويت
من ندارم ديگر
تاب اين شبهای سرد و خاموش
هرگز هرگز باور نکنم
عهد و پيمان ما شد فراموش


ای جان من غرق سودای تو
بی تماشای تو
دل ندارد ذوق گفتگويی

بی جلوه ات آرزو بی حاصل
بی تو در باغ دل
خود نرويد سرو آرزويی

شبها مرغ لب بسته منم

دل شکسته منم
تا سحر بيدارم
سر به زانو دارم
برنخيزد از من های و هويی
بی تو سير گل را چه کنم
گل ندارد بی تو رنگ و بويی

 

عاقل آنست كه هرگز نكند ميل سه كار
تا همه وقت وجودش به سلامت باشد
زن نگيرد اگرش دختر قيصر باشد
قرض نستاند اگر وعده قيامت باشد
نرود بر در ارباب كرم بهر طمع
اگرچه مشهور چو حاتم به سخاوت باشد

 

مروی برزنده گی وجهانبينی مولانای بلخ

 


عبدالواحد فیضی دنمارک

نه شبم نه شب پرستم، که حديث خواب گويم

چــــوغلام آفتا بم ، همــــــه زآفتا ب گويـــــم

     مولانا جلال الدين محمد بن سلطان العلما بهاءالدين محمد بن حسين بن احمد خطيبی مشهوربه مولوی،به مولانای بلخ و مولانای روم، يکی ازشعرای بسيار توانای متصوف وازعرفا وفضلای آسمان ادب پارسی- دری، شاعر حساس و صاحب انديشۀ جهان اسلام است، که درششم ربيع الاول سال 604 هجری قمری در شهر بلخ باستان، اين ام البلاد خراسان پرفروغ ديروز وافغانستان پرآشوب امروز، ديده به جهان کشود.

    پدرمولانا بهاءالدين محمد مشهوربه بهاءولد، که ازافاضل روزگار و علامۀ زمان بود،ظاهرآ بعد ازانتشار خبرحملۀ قريب الوقوع چنگيزبه خراسان،عزم سفر کرد؛ ولی به روايت احمدافلاکی وبه اتفاق ساير تذکره نويسان، بواسطۀ رنجش خاطرسلطان محمد خوارزمشاه دربلخ مجال قرارنديد وهجرت اختيارکرد وگويند سبب عمده دروحشت خوارزمشاه آن بود، که بهاء ولد برسرمنبربه حکما وفلاسفه بد ميگفت وآنان را مبتدع ميخواند وبرفخررازی، که استاد خوارزمشاه وسرآمد و امام حکمای عهد بود اين معانی گران می آمد وخوارزمشاه را به دشمنی بهاء ولد برمی انگيخت تا ميانۀ اين دو، اسباب وحشت قايم گشت وبهاء ولد تن به جلای وطن درداد وسوگند ياد کرد، که تامحمد خوارزمشاه برتخت جهانبانی نشسته است، به شهرخويش بازنگردد. وی قصد حج کرد وبه جانب بغداد رهسپارشد وچون به نيشاپور رسيد شيخ فريد الدين عطار، که ازتربيت يافتگان نجم الدين کبری و مجدالدين بغدادی بود، بديدن سلطان العلما "بهاء ولد" آمد ودرآن وقت مولانا به حسب روايت حمدالله مستوفی چهاردهمين بهارزنده گی را پيموده بود، که با عطار ديدارنمود. هنگاميکه نگاه عطار به سيمای اين پسرخرد سال افتاد، شعلۀ که ازچشمان وی بدرخشيد تا اعماق قلب مرشد سالخورده نفوذ کرده وبی اختيار به بهاء ولد گفت: « زود باشد، که اين پسرتو آتش درسوختگان عالم زند » آنگاه کتاب اسرارنامه را به مولانا هديه نمود.

     بهاء الدين محمد باکاروان معيتی اش جانب بغدادشد وازآنجا با جلال الدين پسرش به زيارت خانۀ خدا رفت، سپس مولانا دراين سفرطولانی درلارنده از شهرهای آسيای صغير( ترکيه ) درسن ( 18 ) سالگی با زنی به نام گوهرخاتون ازدواج کرد، که سلطان ولد پسرهمين زن است.

       سرانجام، پدر وپسربا همه فاميل وکاروان مربوط شان  به شهر قونيه اقامت گزيدند.

         مولانا 24 سال داشت، که پدرش درسال 628 چشم ازجهان بست و او بنابر وصيت پدر يا به خواهش سلطان علاء الدين وبرحسب روايت ولدنامه به خواهش مريدان، برجای پدر بنشست وبساط وعظ وافادت بگسترد وشغل فتوی وتذکيررا به رونق آورد و رايت شريعت برافراشت ويکسال تمام دور ازطريقت، مفتی شريعت بود تا سيد برهان الدين محقق ترمذی شاگرد پدرش درسال 629 بدو پيوست و مسؤوليت تعليم وتربيت مولانا را بمدت (9 ) سال بدوش گرفت.

      مولانا درکنارعلوم قال، که ازپدرآموخته بود، علوم حال را از سيد" سردان" گرفته ازعلم به معلوم گراييد وپس ازطی مقامات ازخدمت برهان محقق اجازۀ ارشاد ودستگيری يافت وروزها به شغل تدريس وقيل وقال مدرسه ميگذرانيد وطالبان علم واهل بحث ونظر وخلاف بروی گرد آمده ومولانا سرگرم تدريس" ولم ولانسلم" بود، فتوی می نوشت واز" يجوزولايجوز" سخن می راند. او ازخود غافل و با " عمرو وزيد" مشغول بود؛ ولی کاردان غيب دل درکار وی نهاده بودند وآن گوهربی چون را آلودۀ چون وچرا نمی پسنديدند وآن دريای آرام را درجوش وخروش ميخواستند وعشق غيورمنتهزفرصت، تا آتش دربنياد غيرزند وعاشق وطالب دليل را آشفتۀ مدلول ومطلوب کند وآن سرگرم تدريس را سرمست و بيخود حقيقت سازد.

   بعدازوفات سيد برهان الدين محقق، مولانا درمجلس بحث ونظر، بوالمعالی گشت وفضل وحجب مينمود، مردم روزگار اورا ازجنس خود ميديدند وبه سخن وی، که درخورايشان بود فريفته وبرتقوی وزهد او متفق بودند. ناگهان آفتاب عشق وشمس حقيقت پرتوی برآن جان پاک افگند وچنانش تافته وتابناک ساخت، که چشمها از نوراو خيره شدند وروزکوران محجوب، که ازادراک آن هيکل نورانی عاجزبودند ازنهاد تيره خود به انکار برخاستند وآفتاب جان افروز را ازخيرگی چشم شب تاريک پنداشتند. مولانا طريقه وروش خودرا بدل کرد. اهل آنزمان نيزعقيدۀ خويش را نسبت به وی تغييرداد ند.

   آن آفتاب تيرگی سوز،که اين گوهرشب افروزرا مستغرق نور وازديدۀ محجوبان مستورکرد وآن طوفان عظيم، که اين اقيانوس آرام را متلاطم وموج خيز گردانيد، مردی اسرارانگيز، آفتاب حق ونورمطلق شمس الدين محمد بن علی بن ملک داد ازمردم تبريزبود، که ناگاه دربامداد روزشنبه بيست وششم جمادی الآخرسال 642 هجری قمری واردشهرقونيه شد وبا مولانا ديدار نمودند.

درباغ شدم پرير گل می چيدم       +    ازديدن باغبان همی ترسيدم

ناگه سخنی زباغبان بشنيدم        +    گل را چی محل باغ بتو بخشيدم

    اين ملاقات ازحادثات بسيارمهم درزنده گی مولانا است، که مطابق روايات سلطان ولد پسرمولانا درولدنامه، عشق مولانا به شمس مانند جستجوی موسی است ازخضر، که بامقام نبوت ورسالت ورتبۀ کليم اللهی بازهم مردان خدا را طلب ميکرد ومولانا نيزبا همه کمال وجلالت درطلب اکملی روز ميگذاشت تا اينکه شمس را، که ازمستوران قباب غيرت بود بدست آورد وبعدآ با تمام علايق دنيوی قطع رابطه کرده،دست ارادت را بدامان شمس برد.

     شمس، مولانا را زيرو زبرکرد وبکلی اورا ازجهان قال به عالم حال کشانيد.

مولانا نتيجۀ ديدارش را با شمس اينگونه بيان ميدارند:

عطارد وار د فترپاره بودم      +     زبردستی اديبان می نشستم

چوديدم لوح پيشانی ساقی      +     شدم مست و قلم ها را شکستم

    مولانا به دليل مخالفت مريدان باشمس ديگرتدريس نمی کرد و مجلس نمی گفت. شانزده ماه بعد مريدان وشاگردان مولانا ازاين وضع ناراحت شده شمس را جادوگر خوانده، درپی آزارش شدند. شمس بارنجش خاطر ازآنها درسال 643 قونيه را به عزم دمشق ترک کرد وبرای مولانا نامه ای نوشت. مولانا طی 5 نامه ازاو خواست تا به قونيه بازگردد. همزمان با آن مولانا برای پسر ومريدانش بدين شرح ماموريت سپرد:

برويد ای حريفان ، بکشيد يار ما را

به من آوريد آخر، صنم گريزپا را

به ترانه های شيرين، به بهانه های زرين

بکشيد سوی خانه، مه خوب خوش لقارا

وگراوبه وعده گويد، که دمی دگربيا يم

همه وعده مکرباشد، بفريبد او شما را

دم سخت گرم دارد، که به جادوی وافسون

بزند گره برآب او، وببندد او هوا را

به مبارکی و شادی، چونگارمن درآيد

بنشين نظاره می کن، تو عجايب خدا را

چوجمال او بتابد، چه بود جمال خوبان

که رخ چو آفتابش، بکشد چراغها را

برو ای دل سبک رو، به يمن به دلبر من

برسان سلام و خدمت، تو عقيق بی بها را

 

سرانجام بعداز15 ماه سلطان ولد فرزند مولانا نزد شمس رفته اورا درسال 644 بازگردانيد. اما حسادت مريدان درمحبت مولانا نسبت به شمس باری مشتعل گرديده، تا اينکه درسال645 شمس بعقيدۀ بعضی مقتول وبه نظر برخی مستور وغيبت اختيارکرد، که تاريخ تاکنون بحل آن موفق نشده است.

      مولانا درعشق وفراق شمس ناله های شورانگيزی را با زبان شعرآغازيد، که بنام ديوان کبير شمس معروف ميباشد. اينست يک نمونۀ آن :

چندان بنالم نالها  چندان برآرم رنگها

تا برکنم از آينۀ هرمنکری من زنگها

برمرکب عشق تودل ميراند واين مرکبش

درهرقدم می بگذرد زآن سوی جان فرسنگها

بنما تولعل روشنت برکوری هر ظلمتی

تا برسری سنگين دلان ازعرش بارد سنگها

با اين چنين تا با نيت دانی چرا منکر شدند

که اين دولت و اقبال را باشد از ايشان ننگها

گرنی که کورندی چنين آخر بديدندی چنان

آن سو هزاران جان زمه چون اختران آونگها

چون ازنشاط نورتو کوران همی بينا شوند

تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگها

اما چو اندر راه تو ناگاه بی خود می شود

هرعقل زيرا رسته شد درسبزه زارت بنگها

زاين رو همی بينم کسان نالان چو نی وزدل تهی

زاين رو دوصد سرو روان خم شد زغم چون چنگها

زاين رو هزاران کاروان بشکسته شد ازرهروان

زاين ره بسی کشتی پر بشکسته شد برگنگها

اشکستگان را جانها بسته است بر اميد تو

تا دانش بی حد تو پيدا کند فرهنگها

تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو

تا صلح گيرد هرطرف تا محو گردد جنگها

تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر

پيدا شود در هر جگر درسلسله آهنگها

واز دعوت جذب خوشی آن شمس تبريزی شود

هر ذره انگيزنده ای هرموی چون سرهنگها

        پس ازآنکه مولانا ازيافتن شمس بکلی نا اميدگشت، صلاح الدين زرکوب را بجای شمس برگزيد وبه مريدان همواره ميگفت، که روح شمس درصلاح الدين زرکوب منتقل شده است. بعد ازوفات صلاح الدين زرکوب مولانا نورخورشيد را درپيشانی حسام الدين چلپی ديد وتا پايان عمرخود نزديک به 10 سال با اوقرين بود ومولانا بنابر خواهش حسام الدين چلپی کتاب مثنوی معنوی را که بزرگترين اثر شاهکار وعاليترين دستاوردی ازسيرتصوف درجهان اسلام وپربارترين انديشه های فلسفی درزمينۀ شناخت ازجهان است، بداخل شش دفتر شامل 26376 بيت به رشتۀ تحرير آورد( به طوريکه او ميگفت وچلپی می نوشت) ، که دراين اثر بی همتای وی جهانبينی اش بازتاب يافته است.

    ازآنجاييکه کلام خداوند درسورۀ فاتحه با حرف" ب"( بسم الله الرحمن الرحيم  يعنی بنام خداوند بخشاينده ومهربان) آغازگرديده ومولانا نيز مثنوی معنوی را با همان حرف " ب" ( بشنو ازنی چون حکايت ميکند ) آغازمی نمايند، که مراد از

" نی " همان روحی است، که از روح کل " ذات خداوند" جداشده وميخواهد تا دوباره به اصل اش بپيوندد. اين همان فلسفۀ وحدت الوجود اسلامی و " پانتائيزم ارستو" است، که مولانا آنرا بعنوان سرآغاز کلامش استادانه اينگونه بيان مينمايد:

بشنو ازنی چون حکايت ميکند       از جدايی ها شکايت ميکند

کزنيستان تا مرا ببريده اند             درنفيرم مرد وزن نا ليده اند

سينه خواهم شرحه شرحه ازفراق     تا بگويم شرح درد اشتياق

هرکسی کودورماند ازاصل خويش      باز جويد روزگاری وصل خويش

من به هرجمعيتی نالان شدم             جفت بد حالان و خوش حالان شدم

هر کسی ازظن خود شد يار من         ازدرون من نجست اسرار من

سر من از نا لۀ من دور نيست           ليک چشم و گوش را آن نور نيست

تن زجان و جان زتن مستورنيست      ليک کس را ديد جان دستور نيست

آتش است اين بانگ نای ونيست باد      هرکه اين آتش ندارد  نيست باد

آتش عشقست کاندر نی  فتاد              جوشش عشقست کاندر می  فتاد

نی حريف هرکه از ياری بريد         پرده ها اش پرده های ما  دريد

همچو نی زهری وترياقی که ديد؟      همچو نی د مساز و مشتاقی که ديد؟

نی حديث راه پر خون ميکند             قصه های عشق مجنون ميکند

محرم اين هوش جز بيهوش نيست      مر زبان را مشتری جزگوش نيست

در غم ما روزها  بيگاه  شد               روزها با سوزها همراه  شد

روزها گر رفت گو رو باک نيست     تو بمان ای آنکه چون تو پاک نيست

هرکه جز ماهی ز آبش سير شد         هرکه بی روزيست روزش ديرشد

در نيابد حال پخته هيچ                    خام پس سخن کوتاه بايد و السلام

   با استنباط ازهمين برداشت واينکه مردم حوزۀ فرهنگی زبان وادب فارسی- دری، بزبان عربی آشنايی ندارند ، مثنوی معنوی را ترجمه ای از قرآن دانسته، مراد دنيا ودين را درآن جستجوکرده، بدين اصل وانديشه باورمند اند که:

مثنوی معنوی مولوی     هست قرآن در زبان پهلوی

 

مولانا دربينش فلسفی اش بمثابۀ بزرگترين ديالکتيسن شرق درآنزمان نظرش را پيرامون شناخت ازجهان وقوانين هستی وعملکرد آن برسيرتکامل جامعۀ انسانی،دررابطه با دو قانون  « تضاد وتکامل» دانش ديالکتيک ، درمثنوی معنوی اينگونه بازتاب نموده اند:

 

الف ،  درارتباط با قانون تضاد( مبارزۀ اضداد ووحدت متضادها ):

اين جهان زين جنگ قايم ميبود    +  درعناصر درنگر تا حل شود

چهارعنصر،چهاراستونی قويست + که بر ايشان سقف عالم مستويست

هرستونی اشکنندۀ يک دگر          +  استنی آب ، اشکنندۀ هر شرر

پس بنا ی خلق، از اضداد بود      +   لاجرم جنگی شدند از زر و سود

چونکه هردم راه خود را ميزنی    +  با دگر کس سازگاری ميکنی

ب، در رابطه با قانون تکامل:

ازجمادی مردم و نامی شدم        +      وز نما مردم ز حيوان سر زدم

مردم از حيوانی وآدم شدم        +   پس چی گويم چون زمردن کم شدم

بار ديگر از فلک پران شوم       _    آنچه اندر وهم نا يد آن شوم

وقتی آخوندهای عصرحجر برمثنوی مولانا و انديشه های داهيانۀ فلسفی اش تاختند، مولانای بلخ در جواب ايشان چنين پاسخ داد:

 

ما ز قرآن مغز را برداشتيم        +   پوست را برديگران بگذاشتيم

ما بيرون را ننگريم و قال را       +   مادرون را بنگريم و حال را

+                 +                          +             +

مذهب عاشق زمذهبها جدا ست    _    عاشقان را مذهب وملت خدا ست

سخت گيری وتعصب خامی است _     تا جنينی، کارخون آشامی است

 

مولانا بمثابۀ يک عالم متبحرهمينکه ازتقليد کورکورانۀ فقهای درباری بيزار گرديد، نظرش را برخرد انديشی وخود باوری اينگونه بيان نمودند:

 

آسمان شو، ابرشو، باران ببار       _    ناوه چون بارش بود نايد بکار

آب اندر ناودان عاريتی است         _    آب اندر ابر وباران فطرتی است

جان شو، ازراه جان، جان را شناس _    يار بينش شو، نه فرزند قياس

 

برغم اينکه ادای فريضۀ حج بيت الله شريف وشرايط وجوب آن دراصول دين اسلام مشخص گرديده وعلمای جيد ومتفکراسلام با استناد از آيات قرآن با صراحت کامل بيان داشته اند،که آنانيکه پول مازاد ازاحتياج ومعيشت زنده گی خود وفاميل داشته دران هيچ کسی سهم وشرکت نداشته باشد، نخست ازهمه بايست کمک به فقرا ومساکين، به يتيمان بی بضاعت وساير محتاجان نموده،پس ازرفع ضرورت آنان به دادن زکات ورفتن به حج بيتالله مبادرت ورزند.

مولانای بلخ که تفسير جامع وکامل از قرآن داشته، موضع گيری اش را درين رابطه اينگونه ابراز مينمايد:

ای قوم بحج رفته،کجاييد ، کجا ييد  _      معشوق همين جاست، بيا ييد، بيا ييد

معشوق توهمسايه و ديواربه ديوار     _      درباديه سر گشته شما درچه هواييد

گرصورت بيصورت معشوق ببينيد  _    هم خواجه وهم خانه وهم کعبه شماييد

ده بار ازآن راه بدان خانه برفتيد       _     يکبار ازاين خانه براين بام براييد

آن خانه لطيف است نشانهاش بگفتيد  _     ازخواجۀ آن خانه نشانی بنماييد

يک دستۀ گل کو اگرآن باغ بديديت   _     يک گوهرجان کو اگرازبحرخداييد

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شما ييد

   سرانجام مولاتای بلخ روز يکشنبه پنجم جمادی الآخرسال 672 درسن 68 سالگی هنگام غروب شمس آفتاب جلالش درمغرب عالم غروب کرد ودرشهرقونيه درنزديکی پدر خود سلطان العلما رخ بزير نقاب خاک گذاشت. جاييکه ازخاندان و پيوستگان وی متجاوز از پنجاه تن درآن ساحت قدس مدفون شده اند.

     آثار مولانا عبارتند از:

   1 ، مثنوی معنوی درحدود بيش از 26 هزار بيت شامل شش دفتراست

   2 ، ديوان کبير يا کليات شمس درحدود 50 پنجاه هزار بيت شامل غزليات، قصايد، ترجيعات و رباعيات می باشد.  

 3 ، فيه و ما فيه مجموعۀ تقريرات مولانا است، که در مجالس خود بيان فرموده وپسرش سلطان ولد ويا مريدان ديگری آنرا ياد کرده اند وسپس بصورت کتاب درآمده است .

4 ، مکتوبات مولانا که شامل مجموعه ای از نامه های اوست.

5 ، مجالس سبعه که عبارت از7 هفت مجاس ازمواعظ مولانا است، که برسرمنبر بيان فرموده است.

6 ، اقوال مولانا

7 ، برخی ازحواشی مولانا، که برکتب خود نوشته ودرمناقب العارفين جمع آمده است.

        درفرجام، سخن روی شخصيت پرمقياس ، فرزند برومند بلخ ، حضرت مولانای بزرگ را با سخن نگين گونۀ خودش حسن ختام می بخشيم :

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزو ست      بگشای لب که سيب فراوانم آرزوست

ای آفتا ب حسن برون آ دمی زا بر           که آن چهرۀ مشعشع تابانم آرزوست

بشنيدم از هوای تو آواز طبل باز            باز آمدم که ساعد و سلطانم آرزوست

گفتی زناز بيش مرنجا ن مرا برو             آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست

وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نيست     وآن ناز و باز تندی دربانم آرزوست

اين نان و آب چرخ چو سيل است بی وفا      من ماهي ام نهنگم عمانم آرزوست

يعقوب وار وا اسفا ها همی زنم                  ديدار خوب يوسف کنعام آرزوست

و الله که شهر بی تو مرا حبس می شود         آوارگی و کوه و بيابانم  آرزوست

زا ين همرهان سست عناصر دلم گرفت        شير خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او            آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زا ين خلق پر شکايت گريان شدم ملول        آن های هوی  و نعرۀ مستانم آرزوست

گويا ترم ز بلبل اما ز رشک عام               مهر است بردهانم و افغانم آرزوست

دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر        که از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند يافت می نشود جسته ايم ما                گفت آنکه يافت می نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذيرم عقيق خرد                 که آن عقيق نادر ارزانم آرزوست

يک دست جام باده و يک دست زلف يار      رقصی چنين ميانۀ ميدانم آرزوست

می گويد آ ن ربا ب که مردم ز انتظار         دست و کنار وزخمۀ عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است       و آن لطفهای زخمۀ رحمانم آرزوست

باقی اين غزل را ای مطرب ظريف         زاين سان همی شمار که زاين سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبريز روز شرق

من هدهدم حضور سليمانم آرزوست

 


موخذ :

 مثنوی معنوی مولانا

کلیات شمس

 

همی باعقل در چون و چرایی                همی پوینده  در راه  خطایی

همی کار تو کار نا ستوده ست               همی کردار بد را می  ستایی 

کمینگاه پلنگست این چراگاه                  توهمچون بره غافل درچرایی

جهان ما درخت است وتوبارش              بیافتی چون درآن دیری نپایی

زتیر آموز اکنون راستکاری                  که مانند  کمان فردا  دو تایی

چه حاصل ازسربیفکرت ورای               چه سود ازدیده بی روشنایی 


 

 

افسوس که هر چه برده ام باختنی است 

بشناخته ها ، تمام ، نشناختنی است

برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت 

بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است 

 

 خواجه نصیرالدین توسی

...؟

 

بگذارید و بگذرید

ببینید ، دل مبندید

چشم بیاندازید ، دل مبازید

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

 

حضرت علی

احوال عمر ...

 

حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای

گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه ای

گفتم آنها را چه می گویی به چه دل بسته اند

گفت یا مستند یا کورند یا دیوانه ای

گفتم از احوال عمرم گو که بازم عمر چیست

گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای

 

 

در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ...!

 

توبه ها را بشکنید...

میخانه ها را وا کنید ای باده خواران

پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران

باده در ساغر کنید ، توبه ای دیگر کنید

خرقه از بر در کنید ، توبه ها را بشکنید ...

توبه ها را بشکنید آمد بهاران

یادی از آیین بسطانی کنید ، مست پنهانی کنید

تا سحر پیمانه گردانی کنید ، مست پنهانی کنید

تا سحر معشوقه بازی های عرفانی کنید ، مست پنهانی کنید ...

مست پنهانی کنید ... مست پنهانی کنید

همچون خماران ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران ...

عاشقان غوقا کنید ، در دل شیدا کنید

یک نفس گر می توان ساغر زدن ، پس چرا اندیشه فردا کنید ...

غصه از سر وا کنیم ، پیمانه را احیا کنید ...

ای بی قراران ...

ما را که به جز توبه شکستن هنری نیست

با زاهد بی مایه نشستن ثمری نیست

برخیز جز این چاره نداری که در این حال

جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست ...

ما خانه بدوشیم ، ما باده فروشیم

جز باده ننوشیم ننوشیم ننوشیم

ما حلقه به دوش حلقه به دوش حلقه به دوشیم

در کلبه ما ، سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست

در حلقه ما ، جنگ و نزائی به سر شاه و گدا نیست

ما مطرب عشقیم ...

در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ...

ای زاهد دیوانه ، وا کن در میخانه

مِی زن دو سه پیمانه که ما خورده می و رفته ز هوشیم

باده بده ، باده بده ، باده بده ، باده بنوشیم ...

 

 

 

جهان پر شمس تبریزیست کو رندی چو مولانا
 
 

 

دو چیز انتها ندارد:کهکشان ها و حماقت بشر.البته من در اولی شک دارم.


آلبرت اینشتن

 

 

هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
وان که اين کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن
شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند

صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند

محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند

هر مي لعل کز آن دست بلورين ستديم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنيديم که در کار بماند

گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس
شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري که در اين گنبد دوار بماند

داشتم دلقي و صد عيب مرا مي‌پوشيد
خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند

بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد
که حديثش همه جا در در و ديوار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزي
شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند

دمی با وحشی بافقی...

 

به مجنون گفت روزی عیب جویی

که پیدا کن به از لیلی نکویی

که لیلی گر چه در چشم تو حوریست

به هر جزوی ز حسن او قصوریست

ز حرف عیب‌جو مجنون برآشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت

اگر در دیده‌ی مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو کی دانی که لیلی چون نکویی است؟

کزو چشمت همین بر زلف و رویی است

تو قد بینی و مجنون جلوه ناز

تو چشم و او نگاه ناوک انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو، او اشارت‌های ابرو

دل مجنون ز شکر خنده خونست

تو لب می‌بینی و دندان که چونست

کسی کاو را تو لیلی کرده‌ای نام

نه آن لیلی‌ست کز من برده آرام

مزاج عشق بس مشکل پسند است

قبول عشق برجایی بلند است

شکار عشق نبود هر هوسنانک

نبندد عشق هر صیدی به فتراک

مکن باور که هرگز تر کند کام

ز آب جو نهنگ لجه آشام

دلی باید که چون عشق آورد زور

شکیبد با وجود یک جهان شور

اگر داری دلی در سینه تنگ

مجال غم در او فرسنگ فرسنگ

صلای عشق درده ورنه زنهار

سر کوی فراغ از دست مگذار

ز ما تا عشق بس راه درازیست

به هر گامی نشیبی و فرازیست

نشیبش چیست خاک راه گشتن

فراز او کدام از خود گذشتن

نشان آنکه عشقش کارفرماست

ثبات سعی در قطع تمناست

چه باشد رکن عشق و عشقبازی ؟

ز لوث آرزو گشتن نمازی

 

 

 

گر آنکه امین و محرم این رازی       در بازی بیدلان مکن طنازی
بازیست ولیک آتش راستیش       بس عاشق را که کشت بازی بازی
گر بگریزی چو آهوان بگریزی       ور بستیزی چون آهنان بستیزی
زان شاخ گلی که ما درآویخته‌ایم       ای مرغک زیرک به دو پا آویزی
گر تو نکنی سلام ما را در پی       چون جمله نشاطی و سلامی چون می
چوپان جهانی و امان جانها       دفع گرگی گر نکنی هی هی هی
گر خار بدین دیده‌ی چون جوی زنی       ور تیر جفا بر دل چون موی زنی
من دست ز دامن تو کوته نکنم       گر همچو دفم هزار بر روی زنی
گر خوب نیم خوب پرستم باری       ور باده نیم ز باده مستم باری
گر نیستم از اهل مناجات رواست       از اهل خرابات تو هستم باری
گر داد کنی درخور خود داد کنی       بیچاره کسی را که تواش یاد کنی
گفتی تو که بسیار بیادت کردم       من میدانم که چون مرا یاد کنی
گر درد دلم به نقش پیدا بودی       هر ذره ز غم سیاه سیما بودی
ور راه به سوی گوهر ما بودی       هر قطره ز جوش همچو دریا بودی
گر سوزش سینه را به کس می‌داری       وز مهر ضمیر پر هوس می‌داری
باید که چو ناله‌ی تو آرام دلست       آن ناله قرین هر نفس می‌داری
گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی       ور در صفت خویش روی بسته شوی
میدان که وجود تو حجاب ره تست       با خود منشین که هر زمان خسته شوی
گر عاشق روی قیصر روم شوی       امید بود که حی قیوم شوی
از هجر مگو به پیش سلطان وصال       میترس کزین حدیث محروم شوی
گر عاشق زار روی تو نیستمی       چندان به در سرای تو نه ایستمی
گفتی که مایست بردرم خیز برو       ای دوست اگر نه ایستمی نیستمی
گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی       روی عاشق چنین مزعفر نبدی
گر آنکه صدف را غم گوهر نبدی       بگشاده لب و عاشق و مضطر نبدی
گر قدر کمال خویش بشناختمی       دامان خود از خاک بپرداختمی
خالی و سبک بر آسمان تاختمی       سر بر فلک نهم برافراختمی
گر گفتن اسرار تو امکان بودی       پست و بالا همه گلستان بودی
گر غیرت نخوت نه در ایام بدی       هر فرعونی موسی عمران بودی
گر مجلس انس را به کار آمدمی       هردم بدر تو بنده وار آمدمی
گر آفت تصدیع نبودی و ملال       هر روز برت هزار بار آمدمی
گر من مستم ز روی بدکرداری       ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری
تو غره به طاعتی و طاعت داری       این آن سر پل نیست که می‌پنداری
گر نقل و کباب و باده‌ی ناب خوری       میدان که به خواب در، همی آب خوری
چون برخیزی ز خواب باشی تشنه       سودت ندهد آب که در خواب خوری
گرنه حذر از غیرت مردان کنمی       آن کار که دوش گفته‌ام آن کنمی
ور رشک نبودی همه هشیاران را       بی‌خویش و خراب و مست و حیران کنمی
گرنه کشش یار مرا یار بدی       با شاه و گدا مرا کجا کاربدی
گرنه کرم قدیم بسیار بدی       کی یوسف جان میان بازار بدی
گر هیچ نشانه نیست اندر وادی       بسیار امیدهاست در نومیدی
ای دل مبر امید که در روضه‌ی جان       خرما دهی، ار نیز درخت بیدی
گر یک نفسی واقف اسرار شوی       جانبازی را به جان خریدار شوی
تا منست خود تو تا ابد تیره‌ستی       چون مست از او شوی تو هشیار شوی
گر یک ورق از کتاب ما برخوانی       حیران ابد شوی زهی حیرانی
گر یک نفسی به درس دل بنشینی       استادان را به درس خود بنشانی
گفتم به طبیب داروئی فرمائی       نبضم بگرفت از سر دانائی
گفتا که چه درد میکند بنمائی       بردم دستش سوی دل سودائی
گفتم صنما مگر که جانان منی       اکنون که همی نظر کنم جان منی
مرتد گردم گر ز تو من برگردی       ای جان جهان تو کفر و ایمان منی
گفتم صنمی شدی که جان را وطنی       گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی
گفتم که به تیغ حجتم چند زنی       گفتا که هنوز عاشق خویشتنی
گفتم که چونی مها خوشی محزونی       گفتا مه را کسی نپرسد چونی
چون باشد طلعت مه گردونی       تابان و لطیف و خوبی و موزونی
گفتم که دلا تو در بلا افتادی       گفتا که خوشم تو به کجا افتادی
گفتم که دماغ دوا باید، گفت       دیوانه توئی که در دوا افتادی
گفتم که کدامست طریق هستی       دل گفت طریق هستی اندر پستی
پس گفتم دل چرا ز پستی برمد       گفتا زانرو که در درین دربستی
گفتند که هست یار را شور وشری       گفتم که دوم بار بگو خوش خبری
گفتا ترش است روی خوبش قدری       گفتم که زهی تهمت کژ بر شکری
گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی       دیوانه توئی که عقل از من جوئی
گفتی که چه بی‌شرم و چه آهن روئی       آئینه کند همیشه آهن روئی
گوهر چه بود به بحر او جز سنگی       گردون چه بود بر در او سرهنگی
از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست       جز صبر که از صبر ندارم رنگی
گوئی که مگر به باغ رز رشته‌امی       یا بر رخ خویش زعفران کشته‌امی
آن وعده که کرده‌ای رها می‌نکند       ور نی خود را به رایگان کشته‌امی
کی پست شود آنکه بلندش تو کنی       شادان بود آنجا که نژندش تو کنی
گردون سرافراشته صد بوسه زند       هر روز بر آن پای که بندش تو کنی
کیوان گردی چو گرد مردان گردی       مردی گردی چو گرد مردان گردی
لعلی گردی چو گرد این کان گردی       جانی گردی چو گرد جانان گردی
لب بر لب هر بوسه ربائی بنهی       نوبت چو به ما رسد بهائی بنهی
جرم را همه عفو کنی بی‌سببی       وین جرم مرا تو دست و پائی نهی
مادام که در راه هوا و هوسی       از کعبه‌ی وصل هردمی باز پسی
در بادیه‌ی طلب چو جهدی بنمای       باشد که به کعبه‌ی وصالش برسی
ما را ز هوای خویش دف زن کردی       صد دریا را ز خویش کف زن کردی
آن وسوسه‌ای را که ز لاحول دمید       در کشتی ما دلبر وصف‌زن کردی
ماننده‌ی گل ز اصل خندان زادی       وز طالع و بخت خویش شادی شادی
سرسبز چو شاخ گل و آزاده چو سرو       سروی عجبی که از زمین آزادی
ماه آمد پیش او که تو جان منی       گفتش که تو کمترین غلامان منی
هر چند بدان جمع تکبر می‌کرد       می‌داشت طمع که گویمش آن منی
مائیم در این زمان زمین پیمائی       بگذاشته هر شهر به شهر آرائی
چون کشتی یاوه گشته در دریائی       هر روز به منزلی و هرشب جائی
مائیم و هوای روی شاهنشاهی       در آب حیات عشق او چون ماهی
بیگاه شده است روز ما را صبح است       فریاد از این ولوله‌ی بیگاهی
مردی که فلک رخنه کند از دردی       مردی که خداش کاشکی ناوردی
غبن است و هزار غبن کاین خلق لقب       آن را مردی نهند و این را مردی
مرغان ز قفص قفص ز مرغان خالی       تو مرغ کجائی که چنین خوشحالی
از ناله‌ی تو بوی بقا می‌آید       می‌نال بر این پرده که خوش می‌نالی
مست است خبر از تو و یا خود خبری       خیره است نظر در تو و با تو نظری
درهم شده خانه‌ی دل از حور و پری       وز دیده تو از گو شککی می‌نگری
من با تو چنین سوخته خرمن تا کی       وز ما تو چنین کشیده دامن تا کی
این کار به کام دشمنانم تا چند       من در غم تو، تو فارغ از من تا کی
من بادم و تو برگ نلرزی چکنی       کاری که منت دهم نورزی چکنی
چون سنگ زدم سبوی تو بشکستم       صد گوهر و صد بحر نیرزی چکنی
من بی‌دلم ای نگار و تو دلداری       شاید که بهر سخن ز من نازاری
یا آن دل من که برده‌ای بازدهی       یا هر چه کنم ز بیدلی برداری
من پیر فنا بدم جوانم کردی       من مرده بدم ز زندگانم کردی
می‌ترسیدم که گم شوم در ره تو       اکنون نشوم گم که نشانم کردی
من جان تو نیستم مگو جان غلطی       من جان جنیدم و سری سقطی
کی باشم جان هر خری کوردلی       کو باز نداند سقطی از سخطی
من جمله خطا کنم صوابم تو بسی       مقصود از این عمر خرابم تو بسی
من میدانم که چون بخواهم رفتن       پرسند چه کرده‌ای جوابم تو بسی
من خشک لب ار با تو دم تر زدمی       در عشق تو عالمی به هم برزدمی
یک بوسه اگر لبم توانستی داد       بر پای تو دستک ز بر سر زدمی
من دوش به خواب در بدیدم قمری       دریا صفتی عجایبی سیم‌بری
امروز بگرد هر دری میگردم       کز یارک دوشینه چه دارد خبری
من دوش به کاسه‌ی رباب سحری       می‌نالیدم ترانه‌ی کاسه‌گری
با کاسه‌ی می درآمد آن رشک پری       گفتا که اگر کاسه زنی کوزه خوری
من ذره بدم ز کوه بیشم کردی       پس مانده بدم از همه پیشم کردی
درمان دل خراب و ریشم کردی       سرمستک و دستک زن خویشم کردی
من من نیم و اگر دمی من منمی       این عالم چو ذره بر هم زنمی
گر آن منمی که دل ز من برکنده است       خود را چو درخت از زمین برکنمی
مه دوش به بالین تو آمد به سرای       گفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای
مه کیست که او با تو نشیند یک جای       شب گرد جهان دیده و انگشت نمای
مهمان دو دیده شد خیالت گذری       در دیده وطن ساخت ز نیکو گهری
ساقی خیال شد دو دیده میگفت       مهمان منی به آب چندان که خوری
میدان و مگو تا نشود رسوائی       زیبائی مرد هست در تنهائی
گفتا که چه حاجتست اینجا ملکی است       کو موی همی شکافد از بینائی
می‌فرماید خدا که ای هرجائی       از عام ببر که خاص آن مائی
با ما خو کن که عاقبت آن دلدار       پیشت آید شبانگه تنهائی
ناخوانده به هرجا که روی غم باشی       ور خوانده روی تو محرم آن دم باشی
تا کافر را خدا نخواند نرود       شرمت بادا ز کافری کم باشی
نقاش رخت اگر نه یزدان بودی       استاد تو در نقش تو حیران بودی
داغ مهرت اگر نه در جان بودی       در عشق تو جان بدادن آسان بودی
نومید نیم گرچه ز من ببریدی       یا بر سر من یار دگر بگزیدی
تا جان دارم غم تو خواهم خوردن       بسیار امیدهاست در نومیدی
نی گفت که پای من به گل بود بسی       ناگاه بریدند سرم در هوسی
نه زخم گران بخوردم از دست خسی       معذورم دار اگر بنالم نفسی
نی من منم و نی تو توئی نی تو منی       هم من منم و هم تو توئی و هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنی       کاندر غلطم که من توام یا تو منی
واپس مانی ز یار واپس باشی       از شاخ درخت بگسلی خس باشی
در چشم کسی تو خویش را جای کنی       تو مردمک دیده‌ی آن کس باشی
وقف است مرا عمر در این مشتاقی       احسنت زهی طراوت و رواقی
من کف نزنم تا تو نباشی مطرب       من می نخورم تا نباشی ساقی
هر پاره‌ی خاک را چو ماهی کردی       وانگه مه را قرین شاهی کردی
آخر ز فراق هر دو آهی کردی       زان آه بسوی خویش راهی کردی
هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی       صد نقش تو بر گلشن خوشبوی زنی
چون دف دل ما سماع آنگاه کند       کش هر نفسی هزار بر روی زنی
هر روز ز عاشقی و شیرین رائی       مر عاشق را پیرهنی فرمائی
ای یوسف روزگار ما یعقوبیم       پیراهن تست چشم را بینائی
هر روز یکی شور بر این جمع زنی       بنیاد هزار عاقبت را بکنی
تا دور ابد این دوران قائم بود       بر جا فقیران کرم چون تو غنی
هر شب که ببنده همنشین میافتی       چون نور مهی که بر زمین میافتی
من بنده‌ی چشم مست پرخواب توام       آن دم که چنان و اینچنین میافتی
هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی       تا از دم خویش گردن غم نزنی
هر چند ملولی تو یقین است که تو       با اینکه ملولی ز کسی کم نزنی
هرگز نبود میل تو کافراشت کنی       تا عاشق آنی که فرو داشت کنی
بسم الله ناگفته تو گوئی الحمد       ناآمده صبح از طمع چاشت کنی
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری       آن یار وفادار کجا شد باری
گر پیش سگی شکر نهی خرواری       میل دل او بود سوی مرداری
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری       هرکس هنری دارد و هرکس کاری
مائیم و خیال یار و این گوشه‌ی دل       چون احمد و بوبکر به گوشه‌ی غاری
هر لحظه مها پیش خودم می‌خوانی       احوال همی پرسی و خود می‌دانی
تو سرو روانی و سخن پیش تو باد       می‌گویم و سر به خیره می‌جنبانی
هم‌دست همه دست زنانم کردی       دو گوش کشان همچو کمانم کردی
خائیه بهر دهان چو نانم کردی       فی‌الجمله چنان شد که چنانم کردی
هم دل به دلستانت رساند روزی       هم جان سوی جانانت رساند روزی
از دست مده دامن دردی که تراست       کان درد به درمانت رساند روزی
همسایگی مست فزاید مستی       چون مست شوی بازرهی از هستی
در رسته‌ی مردان چو نشستی رستی       بر باده زنی ز آب و آتش دستی
یاد تو کنم میان یادم باشی       لب بگشایم در این گشادم باشی
گر شاد شوم ضمیر شادم باشی       حیله طلبم تو اوستادم باشی
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی       شاگرد که بودی که چنین استادی
خوبی و کرم را چو نکو بنیادی       ای دنیا را ز تو هزار آزادی
یکدم غم جان دار غم نان تا کی       وز پرورش این تن نادان تا کی
اندر ره طبل اشکم و نای و گلو       این رنج ز نخ به ضرب دندان تا کی
یک شفتالو از آن لب عنابی       پر کرد جهان ز بوی سیب و آبی
هم پرده‌ی شب درید و هم پرده‌ی روز       از عشق رخ خویش زهی بی‌آبی

 


 

غزلی از مولای روم ....

 

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره عـشـق ما آواره نـخواهد شد


آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد


آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد


آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد


از اشک شود ساقی این دیده من لیکن
بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد


بیمار شود عاشق اما بنمی میرد ماه
ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد


خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

 

 

 

دوستی 5 ....

 

دشمن دانا که غم جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود
 
 

دوستی 4 ....

 

از صحبت دوستى برنجم
كاخلاق بدم حسن نمايد
عيبم هنر و كمال بيند
خارم گل و ياسمن نمايد
كو دشمن شوخ چشم  ناپاك
تا عيب مرا به من نمايد
 
 

دوستی 2 ....

 

دوستی با مردم دانا نکوست
دشمن دانا به از نادان دوست
دشمن دانا بلندت می کند
بر زمينت می زند نادان دوست
 
 
 

دوستی 3....

 

دوست مشمار آنكه در نعمت زند
لاف يارى و برادر خواندگى
دوست آن دانم كه گيرد دست دوست
در پريشان حالى و درماندگى
 
 

دوستی 1....

 

پسر نوح با بدان بنشست، خاندان نبوتش گم شد
سگ اسحاب کهف روزی چند، پی نیکان گرفت و مردم شد
 
 

 

در محضر خدایی که مرا یاد دارد

                                     چرا باید غیر خدا را یاد کنم

 

 

ما ياري بجز ....

 

ما در دو جهان غير خدا يار نداريم

جـز ياد خدا هيـچ دگـر كار نداريم

درويش فقيريم و در اين گوشه دنيا

با نيك و بد خلق جهـان كار نداريم

گر يار وفاداري نداريم عجبي نيست

ما ياري بجز حضرت جبار نداريم

با جامه صد پاره و با خرقه پشمين

بر خاك نشينيم و  از آن عار نداريم

ما شاخ درختيم  و پر  از ميوه توحيد

هر رهگذري سنگ زند باك نداريم

ما صاف دلانيم و زكس كينه نداريم

گر شهر پر از فتنه و ما با همه ياريم

ما مست صبوحيم و زميخانه توحيد

حاجت به مي و باده و خمار نداريم

بنگر به دل خسته شمس الحق تبريز

مـا جز هوس ديدن دلـدار نداريـم

 

مولانا

گفتم کمیـــن غلامت ...


 

گفتــا کیی تو با ما گفتم کمیـــن غلامت

                                                    گفتــا مگر تو مستی گفتم بلـــی زجامت

گفتا چه پیشه داری گفتم که عشق بازی

                                                   گفتا که حالتت چیست گفتم غم و ملامت

گفتا چه چیست حالت گفتم حال شــاکر

                                                      گفتـــــا کجـــا فتادی گفتم میــــان دامت

گفتا زمن چه خواهی گفتم که درد بیحـد

                                                      گفتــــا که درد تا کــی گفتم که تا قیامت

گفتا چی می پرستی گفتم جمال رویت

                                                       گفتا چه داری بامن گفتم بسی نـدامت

گفتا چرا گــــدازی گفتم ز بیم هجــــرت

                                                      گفتا که با که سازی گفتم به یک سلامت

گفتا که کیست محیی گفتم همانکه دانی

                                                        گفتا نشان چه داری گفتم که صدعلامت

 

 

ادب ....

 


آدم زاد اگــــــر بـی ادب است آدم نـيست

فرق درجسم بنی آدم و حيـوان ادب است

 بی ادب را به سـماوات و لقـا منزل نيست

به سمـــــاوات لـقا مـنزل مردان ادب است

 تـــو كه چنـد روز در اين خانه سرا مهمانی

با ادب باش كه خاصيّت مهمـان ادب است

 كـــردم از عقل سؤال كه بگـو ايمان چيست

عقل درگوش دلم گفت كه ايمان ادب است

 چشم عـبرت بگشاد جمـله كلام الله را

آيه آيه همـگی معنی قـــرآن ادب است

سيـّد عـبدالله بلبر

 

ملکا ذکر تو گویم ...

 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدائی

نروم جز به همان ره که توام راهنمائی

بری از رنج و گدازی ، بری از درد نیازی

بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی

همه درگاه تو جویم ، همه از فضل تو پویم

همه توحید تو گویم که بتوحید سزائی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی

تو نماینده ی فضلی تو سزاوار ثنائی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی

همه نوری و سروری همه جودی و سخائی

لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهائی


حكیم سنایی


 

اي مسمانان از اين سودا پشيمان مي روم ...

 

 

آشيان گم كرده چون بي آشيانان مي روم
بينوا بشكسته دل زار و پريشان مي روم

شد بلاي جان و دل آن رهزن ايمان و دل
با كه گويم حال دل؟گريان و نالان مي روم

من نثار دوست جان كردم شدم رسواي شهر
اي مسمانان از اين سودا پشيمان مي روم

يك زمان فرزانه بودم دين و ايمان داشتم
حاليا ديوانه اي بي دين و ايمان مي روم

جانم آمد بر لب از بيداد ياران اي دريغ
ماهي دريائيم با موج و طوفان مي روم

درد عشق و رنج تنهائي و اندوه فراق
ميكشيدم هر زمان افتان و خيزان مي روم

دانم اين ره را كه مي پويم ندارد انتها
و ز پي فرجام تلخ خود شتابان مي روم

با كه راز دل بگوييم نيست همرازي مرا
صيد بي صيادم از محبس گريزان مي روم

عمر شيرين شد تبه با يك توهم يك خيال
ير فريب و عشق و مستي داده پايان مي روم

من وفا ها داشتم اما نديدم جز جفا
همچو نسيرين خسته و بي جان و جانان مي روم

 


 

 

سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت
عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت
اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد
بـي مـرو‏ت گريـه ام را ديــد و رفـت
چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد
حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت
بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم
گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت

رنج بسیار ...

 

کشیدم رنج بسیاری دریغا
به کام من نشد کاری دریغا
به عالم، در که دیدم باز کردم
ندیدم روی دلداری دریغا
شدم نومید کاندر چشم امید
نیامد خوب رخساری دریغا
ندیدم هیچ گلزاری به عالم
که در چشمم نزد خاری دریغا
مرا یاری است کز من یاد نارد
که دارد این چنین یاری؟ دریغا
شدم صدبار بر درگاه وصلش
ندادم بار یک باری دریغا
ز اندوه فراقش بر دل من
رسد هر لحظه تیماری دریغا
به سر شد روزگارم بی‌رخ تو
نماند از عمر بسیاری دریغا
نپرسد از عراقی، تا بمیرد
جهان گوید که: مرد، آری دریغا

 

خیام اگر زباده مستی خوش باش ...

گر می نخوری طعنه نزن مستان را

                       بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می نخوری

                 صد لقمه خوری که می غلامست انرا

من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر ....


هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست

عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست

نه هر آن چشم که بیند سیاهست و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

گو به نزدیک مرو کفت پروانه پرست

گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست

خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست

آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس

آدمی خوی شود ور نه همان جانورست

شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ

بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه‌ترست

من خود از عشق لبت فهم سخن می‌نکنم

هرچه از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست

ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست

خصم آنم که میان من و تیغت سپرست

من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر

بند پایی که به دست تو بود تاج سرست

دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست

ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست