به بزم حسن ساقی تا نشستم

شکستم جام صهبا را شکستم

چو پيوستم به مشكين طره ي يار

گسستم از همه عالم گسستم
 
بيا مطرب به ني زن بوسه ي عشق

كه من از بوس جام عشق مستم

فنا سر لوحه ي نقش جهان است
 
بده ساقي مي باقي به دستم
 
اگر افتاده ام در پاي ياري

مكن مستم كه من زيبا پرستم
 
ز روي شاهد زيباي هستي
 
نگيرم ديده تا روزي كه هستم
 
جز او انديشه ي ديگر ندارم

بجان پا بند پيمان الستم

 شدم تا آشناي آن دل آرام

در دل را به روي غير بستم

همه اويم همه اويم همه او

چو او را يافتم از خويش رستم