غوغا مي كني...
اي غنچـه خنـدان چـرا خـون در دل ما مـي كني
خاري به خود مي بندي و ما را ز سر وا مي كني
از تيــر كـجتـابـي تـو آخـــر كمـان شـد قـامتـم
كـاخت نـگـون بـاد اي فلـك بـا مـا چه بد تا مي كني
اي شمــع رقصـان بـا نسيم آتش مزن پروانه را
بـا دوست هـم رحمـي چـو بـا دشمن مـدارا مي كني
آتش پـريـد از تيشـه ات امشب مگر اي كوهكن
از دست شيـرين درد دل بــا سنـگ خــــارا مي كني
بـا چـون منـي نازك خيال ابرو كشيدن از ملال
زشت است اي وحشـي غــزال امـا چـه زيـبا مي كني
امـروز مـا بيچـارگـــان اميـد فـردائيـش نيست
اين دانــي و بـا مــا هنـوز امــروز و فــردا مي كني
ديـدم بـه آتـش بـازيـت شـوق تمـاشـايـــي بـســر
آتـش زدم در خــــود بـيــا گـر خـود تـماشا مي كني
آه سحـرگــاه تـرا اي شمــع مشتــاقـم بجــــــان
بــاري بيـا گــر آه خــود بـا نـالـه ســـــــودا مي كني
اي غـم بـگــو از دست تـو آخر كجـا بـايـد شدن
در گـوشـه ميـخـانـه هـم مـــا را تـو پيـــــدا مي كني
مـا شهـريـارا بلبـلان ديـديـم بـر طــرف چمــــن
شـور افـكن و شيريـن سخـن امــا تــو غـوغا مي كني
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۹/۱۲ ساعت 20:50 توسط ashegh hovida