هزارو يک شب > يوسف و زليخا
در مغرب زمين پادشاهي به نام طيموس زندگي ميكرد كه دختري زيبارو بهنام زليخا داشت. شهرت زيبايي اين دختر به همهجا رسيده بود و خواستگاران زيادي از اميران و پادشاهان جهان داشت؛ اما به هيچكدام روي خوش نشان نميداد و دلش از غم عشق فارغ بود. او در ناز و نعمت زندگي را به خوشي ميگذراند؛ تا اينكه شبي در خواب، جواني را ميبيند كه زيبايياش از حد انساني افزونتر بود و به يك نگاه، دل از او ميبرد. زليخا از خواب برميخيزد ولي ديگر آن خوشيها و شاديهاي كودكانه از دلش رخت بسته است. او به هرجا مينگرد چهره محبوب را ميبيند و با خيال او راز و نياز ميكند. زليخا دايهاي دارد كه از كودكي از او نگهداري ميكرده و زني حيلهگر است.
او به تغيير در رفتار و كردار زليخا پيميبرد و با چربزباني از او ميپرسد كه «چرا غمگيني؟ گويا عاشق كسي هستي؛ بگو او كيست؟» زليخا راز خوابي كه ديده است را بيان ميكند ودايه نيز اين راز را، پنهاني به پدر زليخا ميگويد و باعث آشفتگي او ميشود. اين عشق، روز به روز زليخا را نحيفتر و فرسودهتر ميكند تا اينكه پس از يكسال، دوباره آن جوان بيهمتا را در خواب ميبيند و به پايش ميافتد كه «كيستي؟ از فرشتگاني يا آدميان؟» جوان زبان به سخن ميگشايد كه «من انسانم و اگر تو واقعا عاشق من هستي بايد پيمان ببندي كه با كسي جز من ازدواج نكني؛ چون من دلبسته تو هستم». زليخا با خوشحالي بيدار ميشود و دستور ميدهد حلقهاي طلايي و جواهرنشان به شكل مار بسازند و به نشانه پايبندي به عشق آن جوان، به پايش ميبندد. زليخا در اين عشق تا يكسال ديگر ميسوزد و ميسازد تا اينكه براي سومين بار، جوان زيبارو را در خواب ميبيند؛ اينبار با التماس و زاري از او خواهش ميكند كه نام و محل زندگيش را بگويد. جوان ميگويد: «اگر به گفتن اين مطلب راضي ميشوي؛ عزيز مصرم و در آن كشور هستم». زليخا با شادي بسيار برميخيزد و از كنيزان و نديمههاي خود از مصر ميپرسد. ديگر در هر مجلسي كه مينشيند آنقدر از سرزمينهاي مختلف سخن ميگويد تا كلام به مصر و عزيز برسد و اينگونه به قلب خود آرامش ميدهد. همچنان از هر سرزميني جوانان بسياري به خواستگاري زليخا ميآيند ولي زليخا كه چشم اميد به سرزمين مصر دوخته است؛ همه را از خود ميراند. تا اينكه آوازه زيبايي زليخا به گوش بوطيفار، عزيز(وزير و خزانهدار) مصر هم ميرسد و خواستگاراني را نزد طيموس (پدر زليخا) ميفرستد. زليخا شادمان از اينكه لحظه وصال نزديك است؛ همسري عزيز مصر را ميپذيرد و با كارواني از خدمتكاران به سوي مصر حركت ميكند. در نزديكي مصر، عزيز به استقبال كاروان ميرود و با تقديم هدايا به آنان خوشامد ميگويد. زليخا كه براي ديدن معشوق بيتاب است؛ از دايه ميخواهد لحظهاي عزيز را به او نشان دهد. دايه شكافي در ديوار خيمه ايجاد ميكند تا او بتواند معشوقش را ببيند. زليخا چون عزيز را ميبيند؛ آه از نهادش برميآيد كه «او آن جوان نيست كه من در خواب ديدم؛ اي واي كه گمراه شدم و عمرم تباه شد!».اما به دلش الهام ميشود كه «اگر چه عزيز مصر، منظور و مقصود تو نيست؛ ولي بدون او هم نميتواني به معشوقت برسي». پس زليخا آرام ميگيرد و به انتظار دلدار مينشيند. از سوي ديگر در سرزمين كنعان، يوسف فرزند زيباروي يعقوب پيامبر، مورد حسادت ده برادر خود قرار ميگيرد و او را در چاه مياندازند و سپس او را به بهايي اندك، به كارواني كه رهسپار مصر است؛ ميفروشند. كاروان به مصر ميرسد و يوسف را به معرض فروش ميگذارند. زيبايي شگفتانگيز يوسف، ولولهاي در مصر برميانگيزد و از همهجا مردم براي ديدن او به بازار بردهفروشان سرازير ميشوند. زليخا هم كه از فراق يار و ملالت خانه عزيز دلگير است و براي گردش به مركز شهر آمدهاست؛ از ازدحام مردم كنجكاو ميشود. وقتي نزديك ميرود با ديدن يوسف نالهاي جانسوز برميآورد و به دايه ميگويد: «اين همان جواني است كه در خواب ديدم و به عشق او از خانه پدر آواره شدم». اما دايه او را به صبر و شكيبايي توصيه ميكند. هنگام فروش يوسف، وقتي هر كسي قيمتي را بيان ميكند؛ زليخا چنان قيمتي پيشنهاد ميكند كه زبان همه خريداران بسته ميشود؛ بنابراين يوسف را خريده و با شادماني به خانه ميبرد. زليخا، يوسف را با بهترين لباس و جواهرات ميآرايد و بهجاي اينكه او را بهعنوان غلام به خدمت بگيرد؛ خودش خدمتگزار او ميشود. اما هرچه زليخا به يوسف مهرباني ميكند و عشق بهپايش ميريزد؛ از او چيزي جز سردي و كنارهگيري نميبيند و با وجود اصرار دايه و زليخا، يوسف به خاطر شرم و پاكدامني، حتي به چهره او هم نگاه نميكند. زليخا كه از هجران يار بيطاقت شده؛ به دايه التماس ميكند كه «چارهاي ساز تا دلدارم با من مهربانتر شود و آتش عشقم در دلش شعلهور گردد». دايه ميگويد: «بايد خرج بسياري كني و ساختماني بزرگ و زيبا بسازي. در اين ساختمان هفت اتاق تودرتو تعبيه كن كه در اتاق اول نقاشان تصوير تو و يوسف را در كنار هم بر در و ديوار و سقف و كف اتاق بكشند؛ تا وقتي يوسف از تو رو برميگرداند به هرجا نگاه كند؛ خودش و تو را در كنار هم ببيند. در اتاق دوم تصوير تو و يوسف را به هم نزديكتر نشان دهند و به همين ترتيب تا اتاق هفتم كه در كنار هم باشيد و به وصال هم رسيدهايد. يوسف چون اين تصاوير را در هرسوي اتاقها ببيند آتش عشق در دلش روشن ميشود و تو را به كام دل ميرساند. زليخا به معماران و نقاشان دستور ميدهد؛ اينچنين ساختماني را براي او آماده كنند. پس از آماده شدن ساختمان، زليخا خود را به زيباترين حالت ميآرايد و يوسف را به اتاق اول دعوت ميكند. اما افسون او در يوسف اثر نميكند. پس او را مرحله به مرحله به اتاقهاي ديگر ميبرد. در اتاق هفتم، كار زليخا به التماس و زاري ميرسد ولي يوسف به هر طرف روي برميگرداند (حتي پردهها و سقف) خود را در كنار زليخا ميبيند؛ بالاخره رغبتي به زليخا پيدا ميكند و به او ميگويد: « من از نسل پاكان و پيامبرانم و اين گونه رفتار، شايسته من نيست. اگر امروز از من دستبرداري؛ تا دامن من به گناه آلودهنشود؛ قول ميدهم به زودي به وصال من برسي». يوسف، ميگويد دو چيز مانع من است: اول خشم و مجازات پروردگارم كه مرا به اين زيبايي آفريد و دوم قهر و غضب عزيز كه ولينعمت من است». زليخا ميگويد:«از جانب عزيز نگران نباش كه او را شرابي زهرآلود ميدهم و او را قرباني تو ميكنم؛ پروردگارت هم كه خودت ميگويي بخشنده است؛ من آنقدر طلاو نقره براي كفاره گناهت خرج ميكنم؛ تا تو را ببخشد». يوسف جواب ميدهد:«من به مرگ عزيز كه جز مهرباني از او نديدهام؛راضي نيستم و آمرزش پروردگار را هم نميتوان با رشوه دادن به دست آورد». در اين غوغا با اصرار عاشق و فرار معشوق، پيراهن يوسف از پشت پاره ميشود. زليخا تهديد به خودكشي ميكند ولي يوسف با مهرباني او را آرام ميكند و از خانه بيرون ميآيد. بيرون از خانه يوسف به عزيز برخورد ميكند. عزيز از حال او ميپرسد ولي يوسف راز زليخا را فاش نميكند. آن دو به داخل خانه ميآيند. زليخا وقتي آن دو را با هم ميبيند بهخاطر نگراني از كار زشتي كه انجام داده؛ پيش دستي ميكند و به يوسف نسبت خيانت و تجاوز ميدهد و پارگي پيراهن يوسف را نشانه دفاع از خود ميداند. يوسف بهناچار حقيقت را ميگويد و از خود دفاع ميكند. عزيز در حيراني اينكه واقعيت چيست و دروغگو كيست سرگردان ميماند. بالاخره بهخاطر اينكه، پارگي پيراهن يوسف از پشت و در نتيجه فرار بوده است؛ عزيز به دروغگويي زليخا و پاكدامني يوسف پيميبرد. هر سه نفر درگير در اين ماجرا، سعي ميكنند داستان پنهان بماند؛ اما داستان اين رسوايي منتشر ميشود و زنان مصري زبان به طعن و كنايه ميگشايند كه «زليخا چرا دل به عشق غلامي پست و بيمقدار سپرده است؛ و شرمآورتر اينكه، غلام نيز دست رد به سينه او زده است». اين سخنان بر زليخا بسيار گران ميآيد؛ پس جشني فراهم ميآورد و زنان صاحبمنصب و اشراف مصر را به آن جشن دعوت ميكند سپس در دست هركدام كارد و ترنجي قرار داده و به يوسف فرمان ميدهد؛ تا در جمعشان حاضر شود. زنان مصري چون چهره زيبا و آسماني يوسف را ميبينند؛ چنان حيران او ميشوند كه بهجاي ترنج دست خود را ميبرند و درد و رنجي حس نميكنند. از آن زنان، عدهاي از عشق يوسف جان بهدر نميبرند و در همان مجلس ميميرند؛ عدهاي ديوانه و مجنون ميشوند و بقيه نيز چون زليخا دل به عشق غلام زيبارو ميسپارند. از اين پس زنان مصر دست از سرزنش زليخا برميدارند ولي از سوي ديگر، رقيب عشق او نيز ميشوند و هركدام براي جلب محبت يوسف قاصدي بهسوي او ميفرستند. سرانجام يوسف بهدرگاه پروردگار دعا ميكند:«خدوندا من در زندان بودن را به همنشيني با اين زنان وسوسهگر ترجيح ميدهم». خداوند دعاي او را مستجاب ميكند و زليخا براي رام كردن اين زيباروي سركش، او را به زندان مياندازد. مدتي ميگذرد. نديدن روي معشوق بهجاي اينكه آتش عشق زليخا را خاموش كند؛ آن را شعلهورتر ميسازد. او از به زندان انداختن يوسف پشيمان ميشود اما ديگر خيلي دير شده و او حتي از ديدن روي دلدار هم محروم گشتهاست. او گاهي شبانه به زندان ميرود و از دور به تماشاي او مينشيند؛ و گاه به پشتبام رفته و از آنجا به ياد يوسف به بام زندان چشم ميدوزد. اما دلش تسلي نمييابد و كمكم فراق يوسف بر سلامتي جسم و روح او اثر ميگذارد و هر روز فرسودهتر و شكستهتر ميشود. پس از سالها، يوسف بر اثر شهرتش به تعبير خواب در زندان و تعبير خواب پادشاه مصر، از زندان آزاد ميگردد و به عزيزي مصر برگزيده ميشود. از طرفي شوهر زليخا نيز ميميرد و او را تنها ميگذارد. زليخا كه از عشق يوسف پير و شكسته شده و بينايياش را از دست داده؛ پس از مرگ شوهرش فقير ميشود و كارش به گدايي و ويرانهنشيني ميكشد. زليخا بر گذرگاه عبور يوسف، خانهاي از ني ميسازد و به انتظار او مينشيند. در اين خانه، هرگاه زليخا از عشق يوسف ناله ميكند صدايش در نيها ميپيچد وآنان نيز با او همنوا ميشوند. زليخا كه بتپرست بوده؛ شبي در پيشگاه بتش سجده ميكند و ميگويد:«من سالها تو را عبادت كردهام و هميشه دعايم اين بوده كه مرا به وصال يوسف برساني. اينبار فقط ميخواهم يكبار ديگر او را ببينم و با من سخن بگويد». صبحگاه وقتي يوسف از آنجا عبور ميكند؛ زليخا هر چه فرياد ميزند؛ از شلوغي و غوغاي همراهان كسي به او توجهي نميكند. زليخا به خانه برميگردد و با دست خود بتش را ميشكند و از روي تضرع و اخلاص، پيشاني بر خاك ميگذارد و ميگويد:«اي پروردگار يوسف! تو كه يوسف را از مشكلات رهانيدي و به سروري رساندي؛ ذلت و خواري مرا ببين و به من رحم كن، مرا از اين غم رهايي ده و به وصال معشوقم برسان». هنگام برگشتن يوسف صداي گريه و مناجات زليخا را ميشنود و دلش به رحم ميآيد. به همراهانش دستور ميدهد كه آن زن بيچاره را به بارگاه او بياورند تا شايد بتواند مشكلش را حل كند. در بارگاه يوسف، وقتي زليخا را به نزد او ميبرند؛ زليخا بياختيار دهان به خنده ميگشايد. يوسف از خندههاي بيامان او تعجب ميكند و علتش را ميپرسد. زليخا ميگويد:«آنزمان كه جوان و زيبا بودم و ثروتم را به پايت ميريختم مرا از خود ميراندي؛ ولي اكنون كه از عشق تو پير و نابينا و ناتوان شدهام؛ مرا به حضورت ميپذيري». يوسف او را ميشناسد و ميگويد: «زليخا! چه بر سرت آمده است؟». زليخا از شوق اينكه يوسف براي اولين بار او را بهنام خطاب ميكند مدهوش ميشود. پس از به هوش آمدن ميگويد:«عمر، آبرو، ثروت، جواني و زيبايي من بر سر عشق تو بر باد رفت و سرانجامم اين شده است». يوسف شگفتزده ميپرسد:«اكنون از من چه ميخواهي؟» زليخا ميگويد ابتدا اينكه دعا كني خدا جواني و زيباييام را به من برگرداند». يوسف دست به دعا برميدارد و زليخا دوباره جوان و زيبا ميشود. زليخا ميگويد:«و ديگر اينكه با من ازدواج كني». يوسف درميماند كه چه پاسخي دهد. در همان حال جبرئيل نازل ميشود و پسنديده بودن اين وصلت را خبر ميدهد. پس از سالها فراق، زليخا به وصال يوسف ميرسد. اما چندي بعد، يوسف، پدر و مادرش را در خواب ميبيند كه خبر از نزديكي مرگ او ميدهند. بنابراين زليخا هنوز از جام وصال سيراب نگشته است كه دوباره به درد فراق مبتلا ميشود. ولي اينبار طاقت نميآورد و از غصه فراق معشوق ميميرد.
و اما بعد...
در اين داستان زليخا قدمبهقدم با عشق يوسف پيش ميرود و از تمام داراييهايش (مثل زيبايي، جواني، ثروت، حيلهگريهاي دايه و...) براي رسيدن به معشوق استفاده ميكند و به جايي نميرسد اما وقتي تمام چيزهايي كه به آن اميد دارد را از دست ميدهد و در عشق پاكباز ميشود؛ به وصال معشوق ميرسد.