به جز اندیشه ی بی حاصل خویش ...
من آن آشفته در زندان خویشم
که جز با خود سر و کاری ندارم
به جز اندیشه ی بی حاصل خویش
خبر از حال دیگر کس ندارم
من آن روح گریزان غمینم
که پیوند از همه عالم گسستم
چو شعر آمد به خلوتگاه رازم
گسستم از همه، با او نشستم
تو می گویی سخن از بزم رنگین
مرا اندیشه ی رنگین تری هست
برو، تنها مرا با خود رها کن
مگو دیگر که اینجا هم کسی هست
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۹/۱۹ ساعت 12:41 توسط ashegh hovida