فرزندم!روزگاری بود که

آدم هاباقلبشان می خندیدن

وباچشم شان

اما امروزتنها بادندان هایشان می خندند

درحالی که نگاهشان، سرد وغریب

سایه ام راازپشت سرمی پایند

 

به راستی زمانی بود که

آدم ها با قلبشان دست می دادند

اما فرزندم گذشت آن زمان.

امروزآنها بی قلبشان دست می دهند

درحالی که با دست چپ

جیب خالی ام را می کاوند.

 

((خانه ی خودت است))،((باز هم بیا))

چنین میگویند، وچون باز می آیم

وخودمانی رفتار میکنم

باردیگری درکارنیست

درها به رویم بسته  می مانند.

 

پس بسیارچیزها آموخته ام ،فرزندم

آموخته ام که چهره ام رابا نقاب های گوناگون بپوشانم

همچون جامه های گوناگون- نقاب خانه،

نقاب اداره،نقاب خیابان،نقاب مهمانی،

بالبخندهایی مناسب هرنقش

همچون صورتک هایی نقاشی شده

 

نیزآموخته ام من

که تنها بادندان هایم بخندم

وبی قلبم دست بدهم.

آموخته ام بگویم((خدانگهدار))

حال آنکه دلم میگوید((برنگردی!))

وبگویم(( ازملاقت شما بی نهایت خوشوقتم))

حال آنکه سخت بی تفاوتم، وبگویم((لذت بردم از مصاحبت شما ))

حال آنکه سرشاراز ملال گشته ام.

 

اما باورکن فرزندم

میخواهم همچون خودم باشم درگذشته ها

زمانی که همچون توبودم.

 

می خواهم از یاد ببرم همه ی این نقش ها و نقاب ها را

از آن پیش تر ، می خواهم دیگر بار خندیدن با قلبم را بیاموزم

زیرا خنده ام در آینه ، تنها دندان هایم را نمایش میدهد

راست همچون نیشهای زهر آگین مار یا کژدم !

 

پس به من بیاموز فرزندم،

چگونه بخندم،

چگونه همچون گذشته ها با قلبم بخندم

و همچون تو ،خود خودم باشم