اي مسمانان از اين سودا پشيمان مي روم ...
آشيان گم كرده چون بي آشيانان مي روم
بينوا بشكسته دل زار و پريشان مي روم
شد بلاي جان و دل آن رهزن ايمان و دل
با كه گويم حال دل؟گريان و نالان مي روم
من نثار دوست جان كردم شدم رسواي شهر
اي مسمانان از اين سودا پشيمان مي روم
يك زمان فرزانه بودم دين و ايمان داشتم
حاليا ديوانه اي بي دين و ايمان مي روم
جانم آمد بر لب از بيداد ياران اي دريغ
ماهي دريائيم با موج و طوفان مي روم
درد عشق و رنج تنهائي و اندوه فراق
ميكشيدم هر زمان افتان و خيزان مي روم
دانم اين ره را كه مي پويم ندارد انتها
و ز پي فرجام تلخ خود شتابان مي روم
با كه راز دل بگوييم نيست همرازي مرا
صيد بي صيادم از محبس گريزان مي روم
عمر شيرين شد تبه با يك توهم يك خيال
ير فريب و عشق و مستي داده پايان مي روم
من وفا ها داشتم اما نديدم جز جفا
همچو نسيرين خسته و بي جان و جانان مي روم
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۹/۰۱ ساعت 20:29 توسط ashegh hovida