در دلم بود که ...

در دلم بود که آدم شوم اما نشدم

بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم

بر در پير خرابات نهم روی نياز

تا باين طايفه محرم شوم اما نشدم

هجرت از خويش کنم خانه به محبوب دهم

تا باسماء معلم شوم اما نشدم

از کف دوست بنوشم همه شب باده عشق

رسته از کوثر وزمزم شوم اما نشدم

فارغ از خويشتن واله رخسار حبيب

همچنان روح مجسم شوم اما نشدم

سرو پا گوش شوم پای بسر هوش شوم

کزدم گرم تو ملهم شوم اما نشدم

از صفا راه بيابم بسوی دار فنا

دروفايارمسلّم شوم اما نشدم

خواستم برکنم از کعبه دل هر چه بت است

تا بر دوست مکّرم شوم اما نشدم

آرزوها همه در گور شد ای نفس خبيث

در دلم بود که آدم شوم اما نشدم