تباهی خیمه زد بر من چه بی پروانه می سوزم
پر از بیهودگی اینجا که می میرد شب و روزم
چه آغازی چه فرجامی رفاقت رنگ می بازد
دوباره لشگر اندوه به قلب قصه می تازد
در این شب های تن فرسا من از فردا گریزانم
کجا گم کرده ام خود را نمی دانم نمی دانم
کسی پیدا کند من را در این فصل فراموشی
که تقدیرم گره خورده در این زندان خاموشی
دوباره شعله زن ای عشق بر این خاکستر بی جان
بکش بر باور دیروز دوباره خطی از بطلان
ببر من را که بی تابم در این تنهایی و تردید
نشانم ده از این روزن طلوعی تازه از خورشید