استادی به همراه شاگردش که مردی  بی مو و تاس بود به اطراف شهری رسید.در آنجا چند کودک را دیدند که مشغول بازی بودند. یکی از کودکان چشمش به سر تاس شاگرد افتاد و با صدای بلند به بقیه بچه ها گفت: "ببینید! سرش مثل کدو تنبل ٬ صاف و بی مو است!" بقیه بچه ها  با شنیدن این جمله به مرد خیره شدند و یک صدا زدند زیر خنده. مرد کچل تبسمی کرد و خطاب به استادش گفت:" بچه هستند و نباید از آنها توقع زیادی داشت و از سخنانشان  نباید دلخور شد."  و سپس بی اعتنا به بچه ها به صحبت با استادش ادامه داد.

چند ساعتی که راه پیمودند به ورودی شهر رسیدند و نگهبانان دروازه با بی حرمتی جلوی آنها را گرفتند و شروع به گشتن وسایلشان کردند.در این بین یکی از نگهبانان با بی حرمتی خطاب به شاگرد گفت:" آهای کچل بد ترکیب! بیا و بقچه ات را باز کن تا ببینم داخل آن چه داری!" خشم٬ چهره ی مرد کچل را فرا گرفت و بی اختیار به سمت نگهبان رفت تا با او درگیر شود.استاد به سرعت خود را به شاگرد رساند و چیزی در گوشش گفت. ناگهان مرد آرام شد و با خونسردی بقچه اش را مقابل نگهبان گذاشت تا وارسی کند.

نگهبان که متوجه واکنش مرد کچل و آرامش سریع او شده بود٬ بعد از وارسی دقیق بقچه های آن دو و نیافتن چیز مشکوکی آنها را مرخص کرد و هنگام رفتن با پوزخند گفت: " راستی چه شد جناب کچل! یکدفعه داغ کردی و بعد به یک باره با کلام دوستت آرام شدی! مگر دوستت چه گفت؟ "

مرد کچل نگاهی به استاد کرد و با تبسم پاسخ داد:" چیزی نگفت که به کار شما بیاید! موضوعی است شخصی بین من و او.  دوستم تنها به من گفت که  فکر کنم  که این بار هم کودکی بوده!"