نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
به آزار دلم کوشد دلازاری که من دارم
اگر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری
دلازاری دگر جوید دل زاری که من دارم
ز پند همنشین درد جگر سوزم فزونتر شد
هلاکم می کند آخر پرستاری که من دارم
به خاک من نیافتد سایه سرو بلند او
ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم
به آزار دلم کوشد دلازاری که من دارم
اگر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری
دلازاری دگر جوید دل زاری که من دارم
ز پند همنشین درد جگر سوزم فزونتر شد
هلاکم می کند آخر پرستاری که من دارم
به خاک من نیافتد سایه سرو بلند او
ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم
رهی معیری
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۸/۰۸ ساعت 18:19 توسط ashegh hovida