ماييم ودلي، نهفته غم ها در او
خون موج زند، چو دل مينا در او
يك دل دارم ، هزار دلبر از پي
يك سر دارم ، هزار سودا دراو
رهي
چرا بايد تظاهر كنم كه خوشحال وراضي ام
چرا بايد تظاهر كنم همه چيز موافق ميل من است
چرا بايد تظاهر كنم هر چيزي سر جاي خودش است
نه نمي توانم ، ونمي خواهم ديگر تصنعي زندگي كنم
من خوشحال وراضي نيستم
هيچ چيز مطابق ميل من نيست
وهيچ چيزي سر جاي خودش قرار ندارد
غم سينه ام را مي فشارد
بغض ناشناخته اي گلويم را گرفته
به چشمان بچه هايم نگاه ميكنم انان خيلي زود مي فهمند
مادر غمگين است وفقط بمن زل مي زنند
انان ميدانند فشار زندگي بر شانه هايم سنگيني ميكند و در زير
بار اين فشار تا ميشوم
من انان را بوجود آوردم ، پس بايد باز متظاهر باشم
گرچه دوست ندارم :
عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار
مشيري
نه نغمهء نی خواهم و نه طرف چمن
نه یار جوان , نه باده صاف کهن
خواهم که به خلوتکده ای از همه دور
من باشم ومن باشم ومن باشم ومن))))
اخوان ثالث
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی
گفتا تو از کجایی که آشفته مینمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کاو بندهپرور آید
فقير كوري ، با گيتي آفرين مي گفت
كه ايزد وَصف توآلكَن زبانِِ ِ تحسينم
به نعمتي كه مرا داده اي، هزاران شُكر
كه من نه درِ خور لطف عطاي چندينم
خسي گرفت گريبان كور وبا اوگفت:
كه تا جواب نگويي، زپا ننشينم
من ار سپاس جهان آفرين كُنم ، نه شگفت
كه تيز بين وقوي پنجه تر ز شاهينم
ولي تو كوري ونا تندرست وحاجتمند
نه جون مني ، كه خداوند جاه و تمكينم
چه نعمتي است تورا ، تا به شُكر آن كوشي؟
به حيرت اندر، از كار چو تومسكينم
بگفت كور: كزين به چه نعمتي خواهي
كه روي چون توفرو مايه يي نمي بينم
رهي معيري
شوق باز آمدن سوي توام هست ،
اما،
تلخي سرد كدورت در تو،
پاي پوينده راهم بسته،
ابرخاكستري بي باران ،
راه بر مرغ نگاهم بسته.
واي باران،
باران،
شيشه پنجره را بايد شست.
از دل من اما،
چه كسي نقش تورا خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ ،
من درون قفس سرد اطاقم دلتنگ.
مي پرد مرغ نگاهم تا دور،
واي باران،
باران،
پرمرغان نگاهم راشست!
حميد مصدق

اين شعر که کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي
و تو به من مي گي رنگين پوست؟؟؟؟؟