خواب بودم سحری خواب تو بيدارم کرد
يادت اندر دل شب سخت گرفتارم کرد
همدم شبهای من ياد تو و خاطر توست
غم هجران تو چون آمد و بيمارم کرد
ای عزيز دل من مونس من دلبرمن
اين بدان که شب هجران تو گريانم کرد
مست و ديوانه و مخمور و گرفتار بودم
بار ديگر سر سودای تو هوشيارم کرد
ای گل و شمع و می و ساغر و پيمانه من
تب عشق تو همی آمد و تب دارم کرد
سالها زندانی تنهايی و غم بوده ام
عشق تو آمد و از بند غم آزادم کرد
طاقتم نيست که بر دوش کشم بار فراق
دوری از روی توام زارو پريشانم کرد
بجزازنقطه پرگاری وصفری نبدم
ياد شيرينی چو توآمد و فرهادم کرد
هيچ کس حرف دل ودرد نهانم نشنيد
بجز از تو چه کسی گوش بفريادم کرد ؟
نعره ای زد ز دل و کافی همی می گويد
شکر يزدان که تو را محرم اسرارم کرد
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۶/۲۲ ساعت 23:42 توسط ashegh hovida
|