سیر نمی شوم ز تو ...


سیر نمی شوم زتو ای مه جان فزای من
جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من

با ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشم
چونکه تو سایه افکنی بر سرم ای همای من

در شکنید کوزه را پاره کنید مشک را
جانب بحر می روم پاک کنید راه من

آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام
یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من

چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل
چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من

آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من

خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم
صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من

سیر نمی شوم زتو نیست جز این گناه من
سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من


حیران ...

بر گرد گل میگشت دی نقش خیال یار من
گفتم درآ پر نور کن از شمع رخ اسرار من

ای از بهار روی تو سرسبز گشته عمر من
جان من و جان همه حیران شده در کار من

ای خسرو و سلطان من سلطان سلطانان من
آی آتشی افروخته در جان زیرکسار من

سر دفتر هر سروری برهان هر پیغمبری
هم حاکمی هم داوری هم چاره ناچار من

ای در کنار لطف تو من همچو چنگی بانوا
آهسته تر زن زخمه ها تا نگسلانی تار من

از دولت دیدار تو وز نعمت بسیار تو
صدخوان رنگین می نهد هر شب دل غمخوار من


آواز مجنون ...

پرستویی غریب و بی پناهم
که خون می ریزد از بال نگاهم

چه سازد با تو ای سر در هوا سرو
دل چو بید مجنون سربه راهم
 
پرتو کرمانشاهی


بگذار و بگذر ...

مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

مرا با یک جهان اندوه جانسوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر

دو چشمی را که مفتون رخت بود
کنون گوهر فشان بگذار و بگذر

در افتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذار و بگذر

مرا با سوز جان بگذار و بگذر
تو ای نامهربان بگذار و بگذر

حمید مصدق


رقص خیال ...

یار آمده یار آمده در بگشاییم
جویان دل است دل بدو بنماییم

ما نعره زنان که آن شکارت ماییم
او خنده کنان که ما تورا می پاییم

من عاشق روی خوش تو نگارم یارا
وز چشم خوش تو شرمسارم یارا

هر لحظه یکی بانگ برارم از دل
ولله به خدا خبر ندارم یارا

من عاشقی از کمال تو آموزم
بیت و غزل از جمال تو آموزم

در پرده دل خیال تو رقص کند
من رقص خوش از خیال تو آموزم


جان جان ...

ای برده اختیارم تو اختیار مایی
من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد
غم اینقدر نداند کاخر تو یار مایی

ای جان جان جانم تو جان جان جانی
بیرون ز جان و تن چیست آنی و بیش از آنی

من باغ و بوستانم غم دیده خزانم
باغ مرا بخندان کاخر بهار مایی

گفتم چو چرخ گردان ولله که بی قرارم
گفت ارچه بی قراری نی بی قرار مایی

اینجا دویی نگنجد این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی

مولانا/عطار


بوم و بر ...

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

تو را ای کهن پیر جاوید برنا
تو را دوست دارم اگر دوست دارم

اخوان ثالث


ایران...

وطنم تنم چه باشد که بگویمت تنی تو
که تو جانی و سراپا همه جان روشنی تو

وطنم تو بوی باران به شب ستاره باران
که خوشی و خوشترینی به مذاق میگساران

من اگر سروده باشم وطنم تو شعر نابی
من اگر ستاره باشم وطنم تو آفتابی

وطنم ، وطنم، وطنم ایران
همه جانی به تنم وطنم ایران

وطنم خوشا نسیمت که وزدنش گل از گل
وطنم خوشا شمیمت که دمیدنش تغزل

وطنم که شعر حافظ شده وصله تن تو
که شکفته شعر سعدی به بهار دامن تو

وطنم درودی از من به تو به عاشقانت
که سپرده ام به پیکت به نسیم مهربانت

ایران من ،ایران من
ای مهر تو برجان من

حسین منزوی